چشم هایش

نام داستان:چشم های او
روبان مشکی گوشه ی قاب عکس به تو دهن کجی می کند.مادر با پارچه روی قاب دست می کشد و آن را روی میز عسلی کوچکی می گذارد.دختر از توی قاب عکس برایت لبخند می زند.پدر دفتر را می بندد و به طرف اتاق می رود.دفتر را میگذارد روی میزچوبی.کتاب فروغ و حافظ و شاملو و کتاب های شعر دیگر روی زمین افتاده است.خیره می شوی به تکه کاغذی از دیوان فروغ.شعری را توی ذهنت مرور میکنی: "
آه ای خورسید
سایه ام را از چه از من دور می سازی.
از تو می پرسم:
تیرگی در اوست یا شادی؟
جسم زندانست یا صحرای آزادی؟
ظلمت شب چیست؟
شب.
سایه ی روح سیاه کیست؟"
نگاهت روی دفتر شعر سر می خورد.پدر با عجله در اتاق را میبندد.تو با حسرت به قاب عکس روی میز زل میزنی.محمد با چشمان سبز و شیطتنت آمیزش به دختر توی عکس نگاه می کند.از اتاق بیرون می آیی.در خانه باز می شود.میثم عصبی به طرف پدر که روی صندلی راحتی نشسته است می رود.چشمانش به خون نشسته است و موهای مشکی تقریبا" بلندش برخلاف همیشه بهم ریخته است.پدر از صندلی بلند می شود.میثم به گلدان روی میز ضربه میزند.
-حق نداری.حق نداری این کارو کنی.فهمیدی؟تو ...تو...اصلا غلط میکنی.مگر از روی جنازه ی من رد شی بخوای شعرای خواهرمو بفروشی.
لیوان آب را بر می دارد وبا قرص سر میکشد.آرام و سوت و کور نشسته است و به دعوای شوهروپسرش نگاه می کند.اشک از روی گونه هایش می لغزد.دستانش می لرزند.صدای تکه تکه شدن استکان می آید.دستش را زیر آب سرد می برد و خون را می شوید.
میثم فریاد میزند:«تا وقتی زنده بودچیکار کردین؟ها؟وقتی گفت محمد رو میخواد.وقتی گفت میخواد با اون ازدواج کنه.چیکار کردین؟ها؟نامزدیشو بهم زدین چون بابای محمد برشکست شده بود.هیچ میدونی مهتاب و محمد به خاطر تو مردن؟بخاطر تو.آره تو مقصری.به خاطر تومحمد مجبور شد بره دزدی.به خاطر تو مهتاب خودشو کشت.توی خودخواه.»
و تو فکر می کنی:«میثم تو چه کردی؟تو برایم چه کردی که حالا فریاد می زنی؟»میثم می رود . همیشه فریاد هایش را بزند می رود وشاید تا یک ماه دیگر یا دوماه دیگر هر وقت پول هایش تمام شود بر میگردد.از بچگی همینطور بود.همیشه حرف می زد.همیشه فقط حرف می زد.دست هایش آشکارا می لرزد.تلفن را از روی میز بر می دارد.
-الو،سلام رحیمی.تصمیممو گرفتم.
-......................................
-آره،میفروشمش.به همون قیمتی که گفتی.
-......................................
-باشه.همین الان بیا خونه هستم.
-.....................................
-منتظرم.
خیره میشود به تابلو فرش روبرویش.سه سال از بیست و یک سال عمرت را صرف این تابلو فرش کرده بودی.
میگوید:«فتانه چطوره تابلو رو بفروشیم؟»
مادر آهی میکشد و می گوید:«خود دانی.»
همیشه همینطور بود.جمله هایش از دو کلمه بیشتر نبود.وقتی به او گفته بودی که پدر را راضی کند ازمحمد جدا نشوی. وقتی به او التماس کرده بودی و گفته بودی اگر محمد نباشد میمیری.مادر فقط یک جمله گفت:«هرچی پدرت بگه.»
همیشه همین را میگفت.از بچگی به یاد داری وقتی شعر میگفتی، وقتی فروغ میخواندی وپدر کتاب هارا پاره پاره کرده بود او فقط سکوت کرد.واقعیت همیشه تلخ است.وتو فکر میکنی چقدر در این خانه سرکوب شدی و تمام امیدت به میثم بود.میثمی که غرق شده بود توی سیگارو مشروب و از آن بیشتر آن لحظه ها را به یاد داری که یک ساعت را جلوی آینه صرف می کرد. اما یادت هست وقتی پدر میثم از خانه بیرون انداخته بودچقدر به پدر التماس کرده بودی که بگذارد برگردد. ولی وقتی از میثم خواستی یک بار هم شده بشود برادرت و نگذارد محمد آن شب برود او هیچ نگفته بود.
وبعد ها وقتی از او خواسته بودی نگذارد محمد را اعدام کنند میثم فقط آن روز بود که نگاهی به خوش توی آینه نینداخت و تنها چیزی که به تو داده بود یک آغوش گرم بود که هیچوقت آن را نداشتی.ولی چه شد؟چکار کرد برایت؟جز آن آغوش،جز آن همه حرف و دلداری به تو چه داد؟محمد را اعدام نکردند؟...نه،محمد جلوی چشم های تو مرد.و حرف هایش آن روز قبل از اعدام چه قدر خوب روی قلبت حک شده بود.
-مهتاب مواظب خودت باش.مهتابم دوستت دارم.مهتابم گریه نکن.مهتابم دوری از تو سخته.خیلی سخته...»
و تو فقط توانستی صدایش کنی.هزار بار نامش را فریاد بزنی و او هر بار با تمام وجود بگوید:«جونم؟مهتابم آروم باش.»
و تو مصرانه نامش را فریاد بزنی .میخواست برود.اگر برود دیگر کی صدایش بزنی؟دیگر کی آن نگاه را،آن دست ها را لمس کنی و بگویی دوستش داری؟دیگر کی در عمق چشم هایش گم شوی و در وصف آن چشم ها عاشقانه شعر بگویی.دیگر چطور بتوانی کنارش بنشینی و برایش فروغ بخوانی؟دیگر کی؟محمد رفته بود.محمد رفته بود و توساعت ها اسمش را فریاد می زدی.
صدای پدر چندین بار توی ذهنت تداعی می شود:«صدوده میلیون.کوتاه بیام نیستم.»
وتو دلت میخواهد از اعماق وجودت فریاد بزنی و بگویی:«چشم های محمد قیمتی نبودند.»

فرزانه به منش-20/12/91


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سمانه ,فرزانه به منش ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه به منش (10/4/1392),فرزانه به منش (10/4/1392),ابوالحسن اکبری (11/4/1392),سارا شریف (11/4/1392),مریم مقدسی (11/4/1392),محمد کاشانی (11/4/1392),ساجده حیدری (11/4/1392),علی نجفی (11/4/1392),محمدحسین خادمی (11/4/1392),مریم مقدسی (11/4/1392),فرزانه به منش (11/4/1392),احسان رضايي (12/4/1392),فرزانه به منش (12/4/1392),سمانه (19/4/1392),علیرضا جداخانی (4/5/1392),فرزانه به منش (27/5/1392),آريا معصومي (27/5/1392),فرزانه به منش (28/5/1392),فرزانه به منش (15/6/1392),فرزانه به منش (13/12/1392),فرزانه به منش (5/1/1393),فرزانه به منش (6/10/1393),فرزانه به منش (25/4/1395),فرزانه به منش (7/9/1398),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.