اونی که همش باهامه ، پاهامه


اونی که همش باهامه ، پاهامه


... علی تا دید میوه فروشی آقا ماشالله پرنده پر نمی زند ، فوری نیسانش را گوشه ای _که به قول خودش فحش خور نباشد _ پارک کرد و چپید توو!...
چند دقیقه ای نگذشته بود که یکی از درد پیری گفت و یکی هم از درد جوانی! آقا ماشالله عینک ته استکانی اش را روی چشم ها بالا پایین کرد و خیره شد به نوشته روی دیوار. لب هایش را مثل خمیر بازی جمع کرد توی دهان کفی اش و باز رفت به سرزمین خاطره های تکراری!:
_علی آقا من هزاربار واسه بابای خدابیامرزم فاتحه می‌فرستم و هی میگم روحت شاد. تموم زندگیمو مدیونشم.

این ارث چاردیواری که مغازه ش کردم زندگی منو روبه راه کرد. اون یه پاپاسی باغ توی چلمبر...علی جون توی این دورو زمونه آخه کی میاد دست کسیو بگیره؟ دوروبر پر شده آدم نامرد!
علی پای راستش را روی زانوی پای چپ بازی داد و خم شد روی پیت. شعله آتش از پیت هم بالاتر زده بود. آقا ماشالله گفت:
_عقب تر بشین نسوزی...
علی خودش را کشید عقب و گفت:
_بزار بسوزیم از این جماعت ناتو راحت شیم بابا... باز تو یه بابایی داشتی دستتو بگیره ، من بدبخت که بابامو ندیدم...

زندگیم افتاد دست یه مشت خواهر برادر عوضی که دین و ایمون سرشون نمیشه. ما موندیم و یه دنیا بی پولی... ما موندیم و یه دنیا دربه دری... واسه یه دعوای کوچولو افتادم بازداشتگاه ، یکیشون فیش حقوق نیاورد آزادم کنن.... واسه یه جغله وام ، یکیشون ضامن من نشد...
آقا ماشالله خنده ش گرفت. علی گفت:
_دم خدا گرم که هر چی بخواد همون میشه. کمکم کرد یه نیسان انداختم زیر پامو افتادم میدون. دمش گرم. به هیشکی دیگه نمیشه اعتماد کرد... دیگه هر کی واس رو پای خودش وایسه...

چشم های علی می لرزید. به نوشته دیوار مغازه آقا ماشالله خیره شد و گفت:
_از این شعرت خوشم اومد...
آقا ماشالله گفت:
_شعر نیست. شعاره!!
علی خنده ش گرفت. از جا برخاست و گفت:
_هر چی هست ، محشره...
از مغازه زد بیرون و رفت تابلوسازی مهدی. به مهدی خوشنویس گفت:
_با اون خط چیکولیت پشت نیسان یه شعار بنویس.
مهدی خوشنویس پرسید:
_چی؟
علی روی یک تکه کاغذ نوشت:
«اونی که همش باهامه ، پاهامه»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

سبحان بامداد ,حمید جعفری (مسافر شب) ,ف. سکوت ,نرجس علیرضایی سروستانی ,شهره کبودوندپور ,الف . محمدی ,آرمیتا مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مهشید سلیمی نبی (31/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (1/7/1396),الف . محمدی (2/7/1396),م.ماندگار (2/7/1396),رها تمیمی (2/7/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (3/7/1396),شهره کبودوندپور (5/7/1396),سبحان بامداد (5/7/1396),ف. سکوت (8/7/1396),حسین شعیبی (14/7/1396),آرمیتا مولوی (16/7/1396),آرمیتا مولوی (16/7/1396),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 مهر 1396 - 08:42

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درودها آقای ایمانی
این طرفا؟!!
دست خدا و پاهای خودمان
فقط همین@};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 مهر 1396 - 15:44

نمایش مشخصات سبحان بامداد به به @};- @};- @};- البته جدیدا چیزای دیگم میگنا ولی بی ادبیه نمیشه گفت


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 مهر 1396 - 15:19

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای ایمانی

قابل تامل بود...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.