تاب بازي



تاب بازي


پدر بعد از اينكه گره هاي كوري به طنابِ تاب انداخت ، اول خودش سوار تاب شد! جيغ و داد دختربچه به آسمان برخاست! مادر او را در آغوش گرفت و گفت:
_بابا يه بار روي تاب مي شينه كه تو تا شب روي تاب بشيني!





از كتاب "سه خط قصه!"
حسن ايماني




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

متین یحیی زاده , یوسف جمالی(م.اسفند) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (10/7/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (12/7/1398),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 مهر 1398 - 13:48

نمایش مشخصات متین یحیی زاده پس بعضی گره های کور به دردمان می خورد.

سلام و ارادت.
@};-


@متین یحیی زاده توسط حسن ایمانی Members  ارسال در چهار شنبه 10 مهر 1398 - 15:23

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و سپاس از وقتي كه براي خوانش داستان گذاشتيد...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.