ايست!



ايست!



نگهبان از بالاي برج فرياد زد:
_ايست! ايست! تكون نخور، وگرنه...
مردي از لاي خارها بلند شد و گفت:
_اگه مي دونستي اوني كه ايست حاليش نيست چه مي كنه ، ايست نمي دادي!




از كتاب "سه خط قصه!"
حسن ايماني



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

یوسف جمالی(م.اسفند) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

یوسف جمالی(م.اسفند) (20/7/1398),نوید کیهانی فرد (23/7/1398),

نقطه نظرات

نام: نوید کیهانی فرد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 مهر 1398 - 15:13

درود بر شما
انتشار رایگان نوشته های شما در دایرکتوری هنرات
موفق باشید @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.