عينك

عينك


حروف روزنامه تار ديده مي شد. عينك مطالعه را به چشم زد. حروف واضح شد. به مرد نابينايِ بغل دستش گفت:_درد من هم كمتر از درد تو نيست!
بعد از اين حرف، عينك آفتابي را جايگزين عينك مطالعه كرد و در ايستگاه هفتم از اتوبوس پياده شد.






از كتاب "سه خط قصه!"
حسن ايماني




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

رضا فرازمند ,زهرابادره (آنا) ,"صابرخوشبین صفت" ,طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

منوچهر فتیان پور (20/1/1399),"صابرخوشبین صفت" (23/1/1399),رضا فرازمند (29/1/1399),طراوت چراغی (3/2/1399),زهرابادره (آنا) (13/2/1399),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 فروردين 1399 - 18:35

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها
جناب ایمانی گرانقدر
داستانکی زیبا و چند خطی
با حال و هوای این روزها
درود
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط حسن ایمانی Members  ارسال در دوشنبه 25 فروردين 1399 - 10:02

نمایش مشخصات حسن ایمانی درود بر دوست عزيز خودم جناب خوشبين
عرض ادب و احترام دارم خدمت شما@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.