التماس


التماس


شمشيرش را چسباند زير گلوي هاوارد و با خشم گفت:
_ يه جور بيشتر التماس نداريم! بايد به دست و پاي من بيوفتي تا نكشمت!
هاوارد بريده بريده گفت:
_يه جور ديگه هم التماس داريم! التماس مي كنم منو بكش تا راحت شم!!





از كتاب "سه خط قصه!"
حسن ايماني





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

طراوت چراغی ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (21/2/1399),بهروزعامری (22/2/1399),ابوالحسن اکبری (22/2/1399),طراوت چراغی (24/2/1399),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 ارديبهشت 1399 - 23:21

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام . درود. @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حسن ایمانی Members  ارسال در پنجشنبه 25 ارديبهشت 1399 - 10:51

نمایش مشخصات حسن ایمانی درود بر استاد اكبري... از حضور گرم شما ممنونم@};-


نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 ارديبهشت 1399 - 11:12

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام خدمت آقای ایمانی، سه خط نوشته و یک متن عمیق و ژرف
عالی بود. در عین کوتاهی زیبا بود .


@طراوت چراغی توسط حسن ایمانی Members  ارسال در پنجشنبه 25 ارديبهشت 1399 - 10:52

نمایش مشخصات حسن ایمانی درود بر خانم چراغي. حال شما چطوره؟ خوشحالم كه به كارهاي بنده سر مي زنيد@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.