ماجراي گلِ سر

ماجراي گلِ سر

تا گلِ سر را توي ماشين ديد قاطي كرد! فحش بود كه از زير زبانش بيرون مي جهيد. اصلا نگذاشت شوهر چيزي بگويد. هنوز ساك و چمدانش را نبسته بود كه تلفن خانه به صدا درآمد. دويد و گوشي را برداشت. صداي نرمي از پشت گوشي شنيده شد:
_سلام زن دايي جان... خواستم از دايي تشكر كنم منو از دانشگاه رسوند خونه!!







از كتاب "سه خط قصه!"
حسن ايماني



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نوریه هاشمی ,طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (2/5/1399), ک جعفری (4/5/1399),طراوت چراغی (4/5/1399),طراوت چراغی (15/5/1399),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مرداد 1399 - 15:57

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام خدمت آقای ایمانی قصه کوتاه و جالبی بود ، اولش که قصه رو خوندم حق و دادم به خانم قصه ولی بعد نظرم عوض شد .
زیبا بود .


@طراوت چراغی توسط حسن ایمانی Members  ارسال در شنبه 11 مرداد 1399 - 08:34

نمایش مشخصات حسن ایمانی درود بر شما خانم چراغي... ممنونم كه داستان هاي ما را دنبال مي كنيد@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.