گیوجینگ در ووهان

گیوجینگ در ووهان


چقدر بد! اینکه شهر ناگهان در سکوت فرو برود. یک آن فرمان حکومتی صادر بشود که هیچ‌کسی حق ندارد بی‌جهت توی خیابان‌های ووهان بچرخد! برای گیوجینگ همه چیز عجیب به نظر می‌آمد. مگر یک ویروس چقدر می‌تواند ترسناک باشد؟ گیو کمتر از پانزده روز بود که وارد شهر ووهان شده بود. قبل‌تر توی پکن خانه‌ای اجاره کرده بود که سر و شکل خوبی نداشت. ولی حالا اینجا توی ووهان همه چیز روبه راه است و می‌تواند بعد از تعطیلات توی دفتر نمایندگی بیمه کارش را شروع کند. بیست و سه ژانویه بود که خبر رسید شهر به حالت کما می‌رود! هیچ آدمی نباید از خانه خارج شود. عید بی عید! جشن نداریم. سال نو چینی هم نخواهیم داشت! یا باید تحمل کنید یا ویروس کرونا! یکی از دوستان گیو پیغام فرستاد:
-دختر، شاید تعطیلات تا سه ماه طول بکشه. به فکر مواد غذایی باش.

انگار می‌رفت که قحطی بر ووهان سایه افکند. گیو از آپارتمانش خارج شد. در جاهایی که کمتر آدمی به چشم می‌خورد، دو سه تا مغازه باز بود. برنج به‌اندازه کافی داشتند ولی خبری از نودِل نبود. حیف! نودِل های مغازه آقای لی وی خیلی خوشمزه بودند. از یک مشتری شنید آقای لی وی را بیمارستان برده‌اند. با چیزهایی که همین آدم‌های اندکِ دوروبر می‌گفتند، ترس به جان گیو افتاد. حس کرد خودش هم گرفتار کرونا شده است! اصلاً چرا نباید ماسک به صورت بزند! بی‌معطلی دوید سمت داروخانه، آنجا بود که فهمید ماسک و مواد ضدعفونی هم تمام شده است. لعنت به این شانس! زیر لب زمزمه می‌کرد: الان فقط باید بیمار نشوم. باید ورزش کنم. غذا هم برای زنده ماندن مهم است. باید مطمئن باشم ذخیره غذایی کافی دارم...
چند متر آن طرف تر، در مقابل چشم‌های بهت‌زده گیو، تعدادی مأمور، چند آدم را که ماسک به صورت نداشتند از توی اتوبوسِ شهری بیرون انداختند .حساب کار دست گیو آمد. بی‌آنکه جلوی داروخانه معطل ماسک شود، دوید سمت خانه.





داستان چهارم از كتاب: "تق! تق! تق!... كرونا هستم!"
نوشته: حسن ايماني
مجموعه اي از داستان هاي كوتاه واقعي عصر شيوع ويروس كرونا در جهان

(اولين كتاب داستاني درباره كرونا در جهان)
قابل فروش در ايران: سايت ديجي كالا
قابل فروش در جهان: سايت آمازون آمريكا (به زبان انگليسي)


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل ابطحی (24/7/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.