عشق مرز نمی‌شناسد



عشق مرز نمی‌شناسد


دیدارهای این چند روز با بقیه دیدارها فرق می‌کرد. شاید قبلاً می‌شد همدیگر را در آغوش کشید و بوسید اما این بار... خب سن و سالی از آن‌ها گذشته بود و به توصیه دوستان باید مراقبت می‌کردند. به خصوص دوستانی که آن‌ها را می‌شناختند. دیگر می‌رفت که دیدارهای این دو عاشق و معشوق، تیتر اول رسانه‌های جهان شود.
"دو عاشق و معشوق در پشت مرزها!" منطقه مرزی اوُوِنتوفت آلمان و دانمارک، شده بود محلی برای پاتوق روزانه آقای کارستن هانزن ۸۹ ساله از آلمان و خانم اینگا راسموسن ۸۵ ساله از دانمارک! جالب اینجا بود که قبل از شیوع ویروس کرونا، این پاتوق مدت‌ها برقرار بود و زن و مرد سالخورده هر روزشان شده بود یک روزِ دل‌نشین .روزهایی که خود را به مرز رسانده و در کنار هم قهوه و بیسکویت می‌خوردند "به سلامتی عشق!"
یا حرف‌هایی ردوبدل می‌کردند که روح و جانشان را جلا می‌داد. اما روزهای بحرانی شیوع کرونا، زمانی به چشم هر دو دلباخته جدی‌تر دیده شد که کشور دانمارک مرزش با ایالت شِلسویگ هولشتاینِ آلمان را بست و فاصله عشق‌بازی این دو به یک متر از هم رسید! یک سری از دوستان که آقای کارستن هانزن را می‌شناختند دو سه بار به شوخی دوچرخه او را پنچر کردند تا کارستن به قرارش نرسد اما از شانس بدِ آن‌ها، همیشه پاتوق برقرار بود! یک روز آقای گیدو کوهلر از دوستان قدیمی به کارستن هانزن گفت:
- تا کی می¬خوای به این کارها ادامه بدی؟ دوست داری کرونا از پا درت بیاره؟!
کارستن هانزن خندید و گفت:
- با فاصله یک متری کنار هم می¬شینیم. برای سلامتی هم دعا می‌کنیم! تازه کرونا تموم بشه قصد داریم بریم سفر!




داستان ششم از كتاب: "تق! تق! تق!... كرونا هستم!"
نوشته حسن ايماني
مجموعه اي از داستان هاي كوتاه واقعي عصر شيوع ويروس كرونا در جهان

(اولين كتاب داستاني درباره كرونا در جهان)
قابل فروش در ايران: سايت ديجي كالا
قابل فروش در جهان: سايت آمازون آمريكا (به زبان انگليسي)




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.6 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نوریه هاشمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (6/8/1399),طراوت چراغی (22/8/1399),بهروزعامری (30/8/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 آبان 1399 - 10:14

سلام عرض ادب خدمت شما استاد مهربان داستان شما واقعن عالی بود امیدوارم که داستان شما بزودی در سراسر جهان انکشاف بیابد


@نوریه هاشمی توسط حسن ایمانی Members  ارسال در یکشنبه 11 آبان 1399 - 10:33

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام خانم هاشمي عزيز... از حضورت بي نهايت ممنونم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.