مجبوریم کار خلاف کنیم


مجبوریم کار خلاف کنیم!


از روزی که پدر پِن چان _ دختر سیزده ساله تایلندی _ بخاطر بیماری سرطان جان خود را از دست داد، روزگار ساز ناسازگارش کوک شد. مادر پِن چان برای تأمین مایحتاج خانه به خدمتکاری توی یکی از هتل‌های مجلل جزیره پوکت درآمد و حقوق بخور نمیری برایش تعیین شد.
سه ماه بعد، مدیر هتل با التماس مادر، پِن چان را دعوت به کار کرد و با نوشتن یک نامه او را فرستاد توی یک تیم گردشگری. این تیم کارشان گرداندن مسافرها و جهانگردها با فیل توی جزیره پوکت بود!
پِن چان کارش این بود که باید هر روز به یکی از فیل‌ها به اسم بونسی می‌رسید و او را تر و تمیز می‌کرد. هر وقت هم که لازم بود با گروه فیلبان ها عازم محل‌های مختلف جزیره می‌شد و به آن‌ها کمک کند. پِن چان از کارش راضی بود و پولی که بابت این شغل می‌گرفت هم خوب بود. مادر پِن چان و مدیر هتل حواسشان به او بود. هجوم توریست‌ها به جزیره پوکت باعث شده بود وضع درآمدیِ فیلبان ها خوب باشد. آن‌ها با این درآمد خوب می‌توانستند هزینه سنگین غذای فیل‌ها را تأمین کنند و سود خوبی هم به جیب بزنند.
اما با گذشت زمان، اوضاع خراب شد. ویروس کرونا همه کشورها را هدف قرار داد و دیگر هیچ توریستی پایش را به جزیره پوکت تایلند نگذاشت. فیلبان ها داشتند به خاک سیاه می‌نشستند. نه غذایی برای بونسی پیدا می‌شد نه کاری از دست پِن چان برمی‌آمد. یک روز آقای راتچاپول صاحب بونسی همراه با دو سه مرد ناشناس وارد حیاط محل نگهداری فیل‌ها شد. انگار اتفاقی عجیب در حال وقوع بود! راتچاپول رو به پِن چان گفت:
- متأسفم دختر! از فردا سر کار نیا. بونسی رو می¬خوام بفروشم!

در یک لحظه اشک از چشم‌های پِن جان جاری شد. باور نمی‌کرد به این سرعت کارش را از دست بدهد. راتچاپول دستی روی خرطوم بونسی کشید و گفت:
- هر دوی ما مجبوریم کار خلاف کنیم تا از گرسنگی نمیریم!
بعد از این حرف، زیر یک کاغذ را امضاء کرد و بونسی را تحویل مردی داد که می‌خواست از این فیل غول پیکر برای قطع غیرقانونی و حمل تنه درخت‌های جنگل استفاده کند




داستان نوزدهم از كتاب: "تق! تق! تق!... كرونا هستم!"
نوشته حسن ايماني
مجموعه اي از داستان هاي كوتاه واقعي عصر شيوع ويروس كرونا در جهان

(اولين كتاب داستاني درباره كرونا در جهان)
قابل فروش در ايران: سايت ديجي كالا
قابل فروش در جهان: سايت آمازون آمريكا (به زبان انگليسي)





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.