موجودات نیمه شب

- : پدر الان وقتشه ؟

-: شاید پسرم ، ولی هرشب این اتفاق نمی افته !

-: سالها قبل اینجا چطوری بود ؟ خونه ما الان کنار رودخانه است ولی همیشه شلوغه روی اون پل تازه که زدن پرچمهای بزرگ نصب کردند و ماشین های زیادی از اینجا رد میشن وبه جز اون مغازه های تعمیر ماشین وسروصدای زیادی که هست .

-: سالها قبل اینجا یه جنگل بزرگ بود و رودخانه بزرگ تر وزیباتر ... با وجود اینکه کیلومترها از دریا دور بود ولی مرغهای دریایی هر سال می اومدن اینجا وماهی های کپور چاق را شکار می کردند لک لکها قوباغه ها وخرچنگهای بزرگ را قورت میدادن وماهی ها تموم نمیشدن خبری هم از این جاده ومغازه ها وخانه ها نبود یک پل کوچک چوبی هم از این طرف به آن طرف رودخانه می رسید .

-: پس اون شب ها که مثل الان نبود شما چی دیدین ؟
-: اون موقع لابه لای درخت ها صدای زوزه هایی می اومد همه می گفتن که گرگه ولی من فکر نکنم گرگ بوده باشه میدونی پسرم همه جای دنیا وقتی شب از نیمه گذشت دنیا یک جور دیگر میشود مثل اینه که قصه ای داره شروع میشه با همون خیالپردازی هایی که هر کس در طول روز بهشون میگه غیر ممکن !

-: یعنی چطوری میشه پدر ؟!

-: خب من وقتی همسن تو بودم حتی توی دیوارها بعد از نصف شب صدای گریه بچه ای را می شنیدم که کمک می خواست و صدای قدم زدن توی سردابه را می شنیدم حتی سایه ها در نصف شب جور دیگری بودند موجوداتی از سایه بین دیوارهای خانه ها واشیاء حرکت می کردند که دیدنشان فقط نصف شب میسر بود ولی اون چیزی که من دیدم با همه اینها فرق داشت .

-: بازم تعریف کن پدر من هم این چیزها را خواهم دید ؟

-: شک نکن پسرم ، اون شب که همگی به خواب رفته بودند من آرام بیدار شدم و آمدم بیرون به طرف پل چوبی روی رودخانه حرکت کردم . مهتاب نور نقره فام خود را روی آب آرام رود انداخته بود و درخت ها در صف مرتب تا بالای رود قامت برافراشته بودند وصدای جیر جیرکها هنوز شنیده میشد که ناگهان آب رود به تلاطم در امد چون از داخل جنگل موجودی سپید غول پیکر بیرون آمد ورفته بود وسط رودخانه وآنجا ایستاده بود و اطراف را می نگریست .

-: وای پدر نترسیدی ؟!

-: ترس ...! طبیعیه پسرم ولی ارزشش را داشت میدونی اون چی بود پسرم ؟
من حدس زدم یک موجود شبیه دایناسور که با دو پا ایستاده بود اما دندانهای تیزی نداشت وروی سرش زائده یا دنباله ای رو به بالا بود که شبیه تاجی زیبا روی سرش خودنمایی می کرد ، آن موجود آمد وسط رودخانه من سرجایم خشکم زده بود وفقط مات نکاه کردنش بودم و آن موجود هم به من نگاه میکرد .

-: وای کاش منم می دیدمش ...

-: فکر نکنم دیگه ببینیش پسرم اینجا پر از انسان شده و موجوداتی شبیهش کمتر دیده میشن!

-: ولی همیشه امیدوارم پدر ....

-: امید همیشه خوبه پسرم ولی اینو برای مادرت تعریف نکنی که باز به ما میگه خیالاتی !

پدر چشمکی به پسرش زد وپتو را روی سرش کشید ، پسرک چشمانش را بست . پدر به طرف پنجرعه خانه رفت روی پل پیکره سفید غول پیکری به حرکت در امده بود و هر ان به طرف پنجره می امد ونزدیک تر میشد .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

نیلوفر روشن (2/3/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.