مسخ زرافه ای من

شب را به خواب میروم و صبح که از خواب بلند میشوم حس میکنم پاهایم کرخت شده اند انگشتانم را حس نمیکنم و کم کم احساس میکنم که از شکل طبیعی خودم که یک انسان نگون بخت است خارج شده ام و درون خانه کوچکم تک و تنها به زرافه ای بزرگ تبدیل شده ام
از کجا فهمیدم که زرافه شدم را نمیدانم شاید برای اینکه شما بهتر درک کنی تبدیل به چی شدم این را گفتم ولی از میان این همه موجود توی دنیا چرا #زرافه
چون طبق #انیمیشن ماداگاسکار زرافه حساس و عاشق و شاعر پیشه بود و البته کمی ابله

حال با سه متر قد چطور از جایم برخیزم و گردنم که قبلا هم هفت مهره داشت و الان هم هفت مهره ولی با استخوانهای بلندتر را چگونه بگردانم که شاخکهای فانتزیم نشکنند بماند لبان شتریم را میلمبانم و به هر زحمتی شده خودم را به جلو فشار میدهم و ناگفته نماند که تلویزیون هوشمند دیجیتال در این ضربه اولیه من میشکند میخواهم از آن فاصله بگیرم که آیینه دومتری میشکند سرم به پنجره میرسد مردم مثل هر روز مشغول کار در مغازه و تعمیرگاههای خود هستند و خبر ندارند حیوانی عظیم الجثه در نزدیکیشان به آنان نگریسته و البته باید بگویم مغزم همان مغز انسانی است و مثل یک زرافه فکر نمیکنم این ویژگی را خودم دلم سوخت برای خودم گذاشتم چون دلم نمی آمد بیش از این زرافه بودن چه بسا زرافه ای در افریقا به انسانی خیره شود و ته دلش اون ته ته بگه کاش مث این بودم البته که نمیگه چون انسان بودن مزیتی نداره و زرافه بودن باحالتر است حال از درب یک متر و هفتاد و چند سانتی چگونه به بیرون بروم که به گفتن کلمه به سختی قناعت میکنم و درب را چگونه باز کنم تا بروم بیرون واقعا با گفتن به سختی هم کار درست نمیشود اما چون حیاط خانه مان به بیرون نزدیک است مردم سر وگردنم را میبینند و برای دیدنم سرو گردن میشکنند و به حیاط خانه میپرند و در را باز میکنند و من میگریزم مردم به دنبالم و من نمیدانم چگونه چهار نعل بتازم البته احتمالا بعد چندین متر راه رفتن لم کار دستم می آید و میدوم و تصورش را میشود کرد که همه مردم شهر دست از کار میکشند که مرا دنبال کنند و بگیرند همه اداره ها و نهادها با شنیدن نامم به وجد می آیند و هرکدام سعی دارد سری میان سرها در آورد تا به سر من برسند و من روی آسفالت تعادلم به هم میخورد ماشین ها بوق میزنند و مردم هو میکشند و من وسط شهر پخش و پلا و هن هن کنان به چهره های نخراشیده مردها مینگرم که جملاتی نامفهوم سر میدهند و من میدانم که مغزم هم مثل زرافه ها شده و اینجاست که برمیخیزم و فرار میکنم و میدوم آنقدر میدوم که بمیرم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (20/7/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (20/7/1398),طراوت چراغی (21/7/1398),طراوت چراغی (22/7/1398),نوید کیهانی فرد (23/7/1398),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 مهر 1398 - 12:25

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام... گيرا و رسا نوشته بوديد... استفاده كرديم@};-


نام: نوید کیهانی فرد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 مهر 1398 - 15:12

درود بر شما
انتشار رایگان نوشته های شما در دایرکتوری هنرات
موفق باشید @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.