قاتلین بالفطره

از زمانی که بازنشسته شدم ، همین جا رهایم کرده اند. نه کسی به سراغم می آید و نه کاری به کارم دارد. گویا پاک فراموش شده ام. اما اوضاع همیشه بر این منوال نبود. روزگاری هر وقت که می خواستند ، خون به پا می کردم ! کارم دقیق و بی عیب و نقص بود و آسایش را از پرنده ، جهنده ، خزنده و چرنده ربوده بودم. بار آخری که دستی به گلنگدنم کشیدند و آویزان این میخ شدم را خوب به خاطر دارم ، هرچند سالها گذشته است.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ابوالحسن اکبری , یوسف جمالی(م.اسفند) ,علیرضااشرفی مهابادی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (30/6/1398),طراوت چراغی (30/6/1398),همایون طراح (30/6/1398),طراوت چراغی (1/7/1398),حسن ایمانی (2/7/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (3/7/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (5/7/1398),ف. سکوت (17/7/1398),علیرضااشرفی مهابادی (18/7/1398),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 مهر 1398 - 07:31

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب خدمت استاد شهنواز...
مرحبا بر اين كار قشنگ و گيراي شما... دستمريزاد
حسن ايماني@};- @};- @};- @};-


@حسن ایمانی توسط آرش شهنواز   ارسال در جمعه 5 مهر 1398 - 18:56

سلام بر شما جناب استاد ایمانی عزیز . لطف دارید و خوشحالم که مورد پسند واقع شد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.