هیچی تو عمرم مثل قاشق چنگال شستن سخت نبود.ظرفارو می شوری می شوری تا میرسه به ته سینک ظرفشویی که پر از کارد و قاشق چنگاله...اَاَاَاَاَ کفر آد
الهام
آن گاه چند لحظه ای به سوی آسمان خیره شد. فانوس های شب در هر نقطه از آسمان آویخته بودند. دست راست خود را بلند کرد و به سوی آسمان برد. یکی از فانوس های شب را برداشت تا روشنایی بخش راهش باشد.
آن گاه به راه افتاد. چند دقیقه ای از قدم های آهسته اش نگذشته بود که جنگلی انبوه در مقابل دیدگانش ظاهر شد. جنگلی با درختان استوار و سر به فلک کشیده، که انگار درخت ها سقف آسمان را لمس می کردند.
سکوت دهشت انگیز و هولناک فضای جنگل را ترسناک می کرد و تنها، صدای آبستن از هول بوفی، سکوت جنگل را در هم می شکست. مرد با قلبی مطمئن در دل جنگل پیش می رفت و طپش آهنگ قدم های او، ریتم صوت فضا را مغشوش می کرد و هول و هراس هر لحظه از قبل بلوغی دوباره می یافت.
مرد بلندقامت هم چنان از میان درختان عبور می کرد؛ سینه جنگل را می شکافت و پیش می رفت. ناگهان صدایی از پشت، مرد بلندقامت را از حرکت بازداشت و او را در سرجایش میخکوب کرد. برگشت تا ببیند که در فضای دنیای پشت چشمانش هر لحظه چه حادثه ای می میرد و در آن دم چه حادثه ای متولد می شود.
از میان تاریکی بین درختان چندین جفت چشم درخشان، صدای طپش قلبش را بیدار کرد. و ترس و لرزه هر لحظه در وجودش متولد می شد. ناگه غرش آسمان با برقی رخشنده برای لحظه ای شب را مبدل به روز ساخت و صاعقه ای دلیر، قلب درخت خشکیده ای را که در اندک فاصله ای تا مرد بود، به آتش کشید. از این اتفاق ناگهانی، مرد وحشت زده زمین خورد. و گرگ های کمین کرده با ناله هایی از مرگ، فرار را بر قرار ترجیح دادند و از معرکه گریختند. آن گاه دانه های درشت باران از آسمان تیره عبوس و گرفته عازم سرزمین زندگان و مردگان شدند. و آن دم که بر خاک فرود می آمدند؛ نقش ستاره ای بر خاک حک می کردند.
در اثنای بارش باران، مرد از زمین بلند شد و چشمش به جنبنده ای که در چند قدمی درخت آتشین قرار داشت، جلب شد. نزدیک تر رفت تا ببیند که آن موجود ناشناخته چیست.
بچه آهویی زخمی در زیر ریشه بیرون زده درختی کهنسال پناه گرفته بود و از شدت ترس سرش را در بین دو دستش فرو برده بود. مرد بچه آهو را از زمین بلند کرد و در آغوش گرفت برای لحظه ای به چشمان بچه آهو خیره شد و او را نوازش کرد.
مرد بلندقامت با بچه آهویی در آغوش، راه بازگشت را در پیش گرفت. شدت ریزش باران افزون شده بود تا آنجا که در یک چشم به هم زدن درخت خشکیده آتشین به درخت خشکیده سوخته مبدل شد. با قدم هایی شتابان در بارانی گسترده مرد بلند قامت خود را به کلبه رساند، دست راستش را به سوی آسمان حرکت داد تا فانوس شب قرض گرفته را در سر جایش بیاویزد. آن گاه وارد کلبه شد. نفس عمیقی کشید و لحظه ای در افکارش بهت زده فرو رفت که چرا و چگونه راهی جنگل شده است، انگار به او الهام شده بود.
30 مهر 1390
این داستان را خواندند (اعضا)
علی عسگری (9/8/1390),سیده زینب علوی (10/8/1390),مژگان نخعی (19/9/1390),سيد ميثم رمضاني (14/10/1390),محسن نيرومند (16/10/1390),احسان امینی فر (17/10/1390),اسماعيل ياوريان (5/11/1390),شهرزاد مهرآبادی (6/11/1390),حميدرضاراد (6/11/1390),مهیار یاور (7/11/1390),احسان امینی فر (11/11/1390),نگین حسنی زاده (22/11/1390),
نقطه نظرات
نام: محسن نيرومند
ارسال در جمعه 16 دي 1390 - 23:38
سلام
قبل از هر سخني تشكر ميكنم از شما كه داستانم را خوانديد.
داستان شما سرشار از توصيفات زيبا بود
اما در شروع داستان ميشد اينطور شروع كرد: درب كلبه كه باز شد مرد بلند قامتي كه باراني بلندي بر تن داشت بيرون آمد و...
نكته دوم اينكه چون داستان يك شخصيت داشت خيلي جاها ميشد بجاي نوشتن مرد بلند قامت از ضمير " او" استفاده كرد. البته نويسنده شما هستين و داستان شماست و قطعا نظر خود شما مهمه .ببخشيد
نام: شهرزاد مهرآبادی
ارسال در چهار شنبه 5 بهمن 1390 - 01:07
و فانوس شب را به رسم امانت به آسمان پس داد. پایان
درود بر شما
این پیشنهاد من به شماست . قامت بلند مرد و ستاره چینی اش از آسمان فانتزی متن را به مخاطب عرضه میکند از اینرو از بار توضیحات علت و معلولی می کاهد و نیازی به آن نیست تا الهام سنتزی باشد بر چرایی و چگونگی راهی شدنش در جنگل .بگذار این نتیجه گیری دز ذهن خواننده راه خود را بیابد . تنها نکته ای که حیفم آمد در ارتباط با اثرت بگویم همین بود خوش قلم















