سکه


تازه هفت سالش شده بود. انگار برای او فرقی نمی کرد که چند سالش باشد. شاید اصلا به این موضوع فکر هم نکرده بود. تنها بود و سرگردان.
پیراهنی ژولیده و نامرتب بر تن داشت آن گونه که آرنجش از میان لباسش شکافی یافته بود و بیرون را تماشا می کرد. دکمه اول پیراهنش بسته نشده بود و بقیه هم جابه جا بسته شده بودند. زیرشلواری آبی رنگ کهنه ای که سر زانویش ساییده و پاره شده بود؛ پوشیده بود و نوار سفید رنگ کنار زیرشلواریش که تا نیمه سالم و نیم دیگر کنده شده بود، آویزان جلوه میکرد.
وارد خیابان چهل باغ شد. از کنار خیابان به طرف پیاده رو حرکت کرد از میان درختان پیاده رو گذشت و وارد پیاده رو شد. چند لگدی به بطری نوشابه خالی ای که در پیاده رو افتاده بود، زد. پس از آن نگاهش به پیرزنی که از کنارش می گذشت، افتاد. پیرزن طناب قلاده سگی پشمالو را در دست داشت و آن را به دنبال خود می کشید.
چند لحظه ای به سگ پشمالو خیره شد و احساس کرد که انگار پیرزن بلوزی پشمالو بر تن سگ پوشانده است. از پیرزن که دور شد. میوه فروشی کنار خیابان توجه او را به خود جلب کرد. از کنار درختان پیاده رو عبور کرد، از روی جوی آب پرید و وارد خیابان شد.
میوه های رنگارنگ میوه فروش از روی گاری فرسوده اش خودنمایی می کرد و اسب لاغر اندامش پوزه اش را بر آسفالت می مالید و هم چنان جویدن خود را ادامه می داد. میوه فروش مردی میان سال با صورتی سبزه مایل به سیاه و سری طاس بود که تنها مرز بین سرش با اعضای گردن و گوشش، حصاری از تارهای مو در برداشت. تا چشمش به پسرک افتاد، نگاهی از سر خشم به او کرد.
پسرک با صورتی پر زعجز در چند قدمی میوه فروش ایستاد. و از او میوه ای طلب کرد تا قدری از گرسنگی اش را فرو نشاند. اما میوه فروش که داشت میوه هایش را مرتب می کرد، برگشت و با لحنی تمسخرآمیز به او گفت: گدا گشنه گفتی که چی میخای؟ و سپس فحشی رکیک نثارش کرد. آن گاه میوه گندیده ای را که روی آسفالت، کنار گاری اش، افتاده بود، برداشت و به سویش پرت کرد. پسرک بی هیچ صحبتی به سوی پیاده رو فرار کرد و پشت یکی از درختان پناه گرفت. چند ثانیه ای به درخت تکیه داد، سرش پایین بود و در افکاری غم آلود غوطه ور.
همچنان که به درخت تکیه داده بود نگاهش به شاخه خشکیده ای که روی زمین کنار درخت افتاده بود، برخورد کرد. به طرف شاخه خشکیده رفت و آن را از روی زمین برداشت. آن گاه به طرف جوی آب رفت. با چوب خشکیده به سطح آب ضربه می زد و این کار را چندین بار تکرار کرد.
انگار حواسش نبود که در حال انجام چه کاری است، سرش را به یک طرف کج کرده بود و در افکارش غرق شده بود. ناگهان صدای ترمز ماشینی رشته افکارش را پاره کرد و نگاهش به طرف خیابان چرخید.
تاکسی زرد رنگی کنار خیابان ایستاد و پیرمردی از آن پیاده شد. پیرمرد کلاهی فرانسوی بر سر داشت و پالتویی بلند پوشیده بود. چپقش را از کیفش در آورد و آن را روشن کرد. ریش پرفسوری با موهای سفید، ظاهری آراسته به او بخشیده بود. از چشمانش به نظر می رسید که احساس می کند هنوز جوان است و پر انرژی.
به طرف میوه فروش رفت، پس از سلام و احوال پرسی از قیمت میوه ها جویا شد. در این هنگام پسرک صحنه خرید و فروش را نظاره می کرد. از کنار جوی آب بلند شد و چند قدمی به طرف پیرمرد حرکت کرد، اما نه نزدیک نزدیک. چون هنوز از میوه فروش ترس داشت.
پس از خرید میوه، پیرمرد دستش را در جیب پالتویش فرو برد تا پول هایش را بیرون بیاورد. زمانیکه داشت این کار را انجام می داد سکه ای همراه با پول هایش بیرون پرید و بر زمین افتاد. سکه همچون لاستیکی که برخی کودکان پا برهنه با چوب بر آن می زنند و به دنبال آن می دوند، مسافتی پیمود و در وسط خیابان افتاد. پیرمرد نگاهی به سکه کرد و گفت: " دیگر پولهایم هم از من خسته شده اند؛ نصیب هر کس که شود حلالش باشد. "
پسرک به محض شنیدن سخن پیرمرد به درون خیابان دوید تا سکه را مال خود کند. هنوز سکه را در کف نگرفته بود که صدای ترمز بنزی نگاه جمعیت حاضر را به خود جلب کرد. بنز مشکی رنگ ضربه محکمی به او زد و او را به گوشه خیابان پرت کرد.
پس از چند معلق، تن آغشته به خون پسرک کف آسفالت خوش رنگ آرام گرفت. میوه فروش به سوی او دوید و سرش را در آغوش گرفت. جمعیتی گرداگرد او را گرفتند تا احساس ترحمشان را ابراز کنند اما حیف که دیگر کار از کار گذشته بود.

21 آبان 90

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.7 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

هادی هادوی ,محضور ,کلثوم یوسفی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسام بهمن (30/8/1390),هادی هادوی (1/9/1390),علی میرویسی (1/9/1390),مینا قاسمی (3/9/1390),سمیه عابد (4/9/1390),ریحانه خضردوست (23/9/1390),مهتاب مهدوی (8/10/1390),سید محمد جواد برقعی (16/10/1390),محسن نيرومند (16/10/1390),ارميا شاه محمدي (17/10/1390),کلثوم یوسفی (18/10/1390),نادر ال علی (21/10/1390),محضور (21/10/1390),احسان امینی فر (22/10/1390),احسان امینی فر (23/10/1390),احسان مرادی (24/10/1390),سعید پرمشکانی زاده (25/10/1390),احسان امینی فر (27/10/1390),مصطفی (29/10/1390),شهرزاد مهرآبادی (6/11/1390),احسان امینی فر (11/11/1390),کلثوم یوسفی (12/11/1390),شادی حیدری (14/11/1390),نگین حسنی زاده (22/11/1390),فاطمه فخاری (13/1/1391),رانا کمالی (23/1/1391),عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (16/2/1391),

نقطه نظرات

نام: هادی هادوی   ارسال در سه شنبه 1 آذر 1390 - 05:19

سلام زیبا بود! موفق باشی..


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 دي 1390 - 23:25

خسته نباشيد@};-
تا تواني دلي بدست آور
دل شكستن هنر نمي باشد
پند آموز بود داستان شما
ميشد كوتاه تر هم نوشت.
با آرزوي توفيق براي شما@};-


نام: ارميا شاه محمدي   ارسال در شنبه 17 دي 1390 - 11:52

زيبا و غم انكيز والبته بنظرم اون اسب با كار سنخيت نداشت
موفق باش


نام: نادر ال علی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 دي 1390 - 21:22

نمایش مشخصات نادر ال علی زیبا بود


نام: محضور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 دي 1390 - 22:04

سلام. خیلی خوب بود. ولی فکر میکنم توی انتخاب واژه ها اگه یه کم بیشتر دقت کنید بهتره. راستی ممنون که آهای ابراهیم رو خوندید.:x


نام: شهرزاد مهرآبادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 بهمن 1390 - 01:15

نمایش مشخصات شهرزاد مهرآبادی درود برشما
@};-


نام: فخاری   ارسال در یکشنبه 13 فروردين 1391 - 20:18

متاثر کننده
تاثیر گذار
قوی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.