همسايه هاي غريب...

هواي سردي است. بار ديگر صداي تلاوت قرآن از کوچه مي آيد. دلم پايين مي ريزد. صداي فرياد پدر را مي شنوم که از پنجره داد مي زند:" اکبر... اکبر آقا!" و صدايي به جز صداي نوار قرآن از کوچه نمي آيد... بعد که يکدفعه صداي گريه ي پدر بلند شد، اولش فکر کردم اشتباه مي شنوم اما ديدم که مامان آمد و گفت:" چه شده؟" و او جواب داد:" داش اصغر مرده!!" و مادر با نگراني آميخته به تعجب گفت: "کِي؟" و پدر که اشکهايش را پاک مي کرد آرام گفت:" امروز صبح".
خدا رحمت کند آقا اصغر را، به قول اهالي محل:" داش اصغر خدا بيامرزدت". پس بتول خانم، زن داش اصغر هم به جمع بيوه نشين هاي توي کوچه پيوست! تا حالا که شوهر داشت يک پا در خانه بند نمي شد و از صبح تا شب داخل کوچه بود و اطلاعات جمع مي کرد؛ حالا از امشب حتماً شبها هم در کوچه مي خوابد. بيچاره پسرش، اکبر آقا! تا چند وقت ديگر نمي تواند ماشينش را روشن کند. همه مي دانند که وقتي اکبر، يعني اکبر آقا، پژو 206 اش را روشن مي کند، قبل از اينکه ماشين روشن شود سيستم صوتي آن به کار مي افتد و زلزله راه مي اندازد... فکر مي کنم: بيچاره بتول خانم که چند سال پيش پسر کوچکش کاوه، مرد و حالا هم شوهرش؛ پسرش از روي تراکتور پرت شده بود، با داش اصغر خدا بيامرز رفته بودند ده که سري به باغ و بستانشان بزنند و پسر شيطان که نشسته بوده روي تراکتور، سر پيچ به پايين پرت مي شود. داش اصغر تا چند وقت گيج شده بود. از او پرسيده بودند چه شده و او گفته بود:" افتاده و رفته زير چرخ و له شده" ولي بعد به پليس گفته بود اصلا نديده و نفهميده که چه شده است و بعد از يک ساعت ديده کاوه که عقب تراکتور نشسته بوده سر جايش نيست. آنها هم دور مي زنند و توي مسير پيدايش مي کنند. هر دفعه يکجور تعريف مي کرد تا اينکه راننده گفته بود:" کاوه عقب ماشين نشسته بود و بيسکويت مي خورد که به پايين پرت شد و سرش به سنگ کنار جاده خورد و در جا مرد". بعدها هم که داش اصغر عقلش سر جايش آمد همين را گفت و بالاخره معلوم شد بر سر پسر بيچاره چه آمده است! داش اصغر مي زد توي سر خودش و گريه مي کرد که وقتي کاوه را پيدا کردند دهن باز شده اش پر بيسکويت نجويده بوده است. خب، آخر عمري با شکم گرسنه نمرده بود...
تازه مدرسه ها باز شده بود که اين اتفاق افتاد. مهر بود که صداي قرآن و گريه هاي بتول خانم بلند شد. وضع زندگي بتول خانم بر خلاف خواهر وبرادرهاي پولدارش اصلا خوب نبود. ولي بعد از مرگ کاوه، اکبر آقا با کمک چند تن از دوستانش يک فروشگاه لوازم برقي باز کرد و بعد از مدتي هم حسابي کارش گرفت و وضعش از اين رو به آن رو شد. الآن هم شراکتش را با دوستانش به هم زده و براي خودش کار مي کند.
اکبر آقا اول فيات درب و داغاني داشت که وقتي صبح ها مي خواست روشنش بکند از بس گاز مي داد همه ي همسايه ها داد و بيدادشان در مي آمد. بعد از آن پرايد خريد و بعد پژو GLX ، و حالا هم قبل از مرگ داش اصغر پژو 206 خريده که ديگر صبح ها به جاي صداي گاز دادن، صداي نوارش همه ي اهل محل را بيدار مي کند. وقتي با پژو 206 مي بينمش ياد انيميشن تبليغاتي راهنمايي و رانندگي مي افتم.
بتول خانم با همسايه ها روابط گسترده اي دارد براي همين فکر نمي کنم تنها بماند. همسايه ي ديوار به ديوار" CNN" يعني بتول خانم،" BBC" يعني ليلا خانم است. خودش به خودش مي گويد" ليندا". شناسنامه اش صادره از" وَرِين محلات" است اما چون" ر" آن کمرنگ شده و مشخص نيست مي گويد:" من اهل" ويَن" هستم". به قول خودش هميشه دلش مي خواسته" ليلا از ورين" باشد و در خارج زندگي کند، حالا که اين جاست پس مي خواهد "ليندا از وين" باشد. شوهرش، سام، هم براي خودش اسم گذاشته است:" سَم از دِليشنگتن" که به قول خودش ترکيبي از دو شهر محبوبش دليجان و واشنگتن است. حالا کسي نيست که پيدا شود و به او بگويد:" آخر مگر واشنگتن را ديده اي که شهر محبوبت باشد؟" همه ي واژه ها را تغيير مي دهند و به قول ليلا خانم اوضاع را مسخره مي کنند تا ديگران را بخندانند. خلاصه، تو محل سوژه شده اند." ليندا" و" سم" دو تا پسر دارند که نگو و نپرس! همه اش درگير گرفتاريهاي اين دو پسر هستند. پسر بزرگشان، بيژن، به خاطر حمل مواد به زندان افتاد، بيژن جان يک پسر کوچک داشت که زنش همان موقع که او زندان بود آورد پرتش کرد تو بغل ليلا خانم و بعد تقاضاي طلاق داد و گذاشت و رفت. پسر دومشان، بيوک، که تازه خيلي خوشبخت تر بود- چون زنش پولدار بود به خواستگاريش آمده بود و خانه هم داشت- بعد از دو سال از زنش طلاق گرفت، البته چند وقت که گذشت با هم آشتي کردند و عروسي ديگري سر گرفت و به قول آقا سام، عاقبت به خَر شد.
بتول خانم يک همسايه ي ديوار به ديوار ديگر هم دارد، به نام" خانم عقدسي". خودش تعريف مي کند که وقتي پدرش مي خواسته برايش شناسنامه بگيرد مسوول ثبت احوال از او مي پرسد:" نام خانوادگيتان چيست؟" و پدرش مي گويد:"اقدسي"، اما مسوول ثبت احوال به اشتباه مي نويسد"عقدسي". پدرش تا وقتي به روستا بر مي گردد متوجه نمي شود و بعد هم ديگر پي گير نمي شود و براي همين فاميلش با اين املاء باقي مي ماند.
ليلا خانم صدايش مي کرد:" خانم عدسي" اما هيچ کس ديگري در محل جرأت گفتن اين شوخي را نداشت تا پارسال که شوهر خانم عقدسي مرد و از آن به بعد به خواسته ي خودش- که مي گويد اسم عدس او را به ياد روستا و روزهاي آشنايي با شوهرش مي اندازد- همه به او مي گويند" خانم عدسي". خدا شوهرش را بيامرزد. مرد خيلي خوبي بود، ولي يکسال قبل از مرگش حسابي آلزايمر گرفته بود و ديگر کسي را نمي شناخت. دو سه بار که ديده بودمش و به او سلام کرده بودم، جوابم را نداده بود و چپ چپ نگاهم کرده بود. پدرم تعريف مي کردکه وقتي او را ديده انگشتش را به طرف پدرم گرفته و گفته:" تو تازه به اين محل آمده اي؟" و پدرم گفته بوده که:" من از بچگي در اين محل بوده ام!" و او دوباره گفته بوده:" حالا سر کار مي روي يا هنوز بيکاري؟" و پدرم خنديده بوده که:" اي بابا، من الآن چند سال است که بازنشسته شده ام!" و او سري تکان داده و با هيجان پرسيده بوده:" حالا پاتوقت کجا است؟" که ديگر خانم عقدسي سر مي رسد و نمي گذارد که او بيشتر از اين پيش پدرم سوتي بدهد و به پدر گفته بوده که:" ديگر وضعش خيلي خراب است"، تا پارسال که در خواب نفسش بند مي آيد و مي ميرد.
قبلا خانم عقدسي و شوهرش و بتول خانم و داش اصغر و ليندا تا نصف شب در کوچه مي نشستند و حرف مي زدند؛ و حرفهايشان که تا ساعت 2 و 3 نصف شب از پنجره ي خانه شنيده مي شد برايمان لالايي شده بود. اما حالا شوهر خانم عقدسي و داش اصغر نيستند و ليلا خانم هم چند وقت است که گرفتار کارهايش شده. ديگر صدايي هم براي خانم عقدسي و بتول خانم بيچاره نمانده که در کوچه بيايند و تا نصف شب حرف بزنند و مزاحم خواب ديگران شوند. قبلاً که با هم بودند زمستان و تابستان فرقي نمي کرد، کار هميشگي شان تشکيل جلسه هاي بي پايان در کوچه بود. اما حالا، با اين وضع و اين هواي سرد، نه... فکر نمي کنم تا بهار سال ديگر، صدايي از خانم عقدسي و بتول خانم شنيده شود. خيلي حيف شد... چون ديگر شب ها، لالايي نشنيده خوابمان مي برد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

مریم مقدسی ,لویذا هدایتی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

لویذا هدایتی (20/6/1392),احسان کاظمی (21/6/1392),حسين ولي زاده (21/6/1392),علی خدادادیان (21/6/1392),مریم مقدسی (21/6/1392),کیمیا مرادی (21/6/1392),موژان تقوی (21/6/1392),نریمان م (21/6/1392),سنامحمودی (21/6/1392),حسن منصوری (21/6/1392),حوریا شیری (21/6/1392),بهناز باران خواه (22/6/1392),لویذا هدایتی (7/8/1392),لویذا هدایتی (23/7/1399),

نقطه نظرات

نام: احسان کاظمی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 شهريور 1392 - 05:29

نمایش مشخصات احسان کاظمی خیلی خووووب بود آفرین بر شما@};- @};-


@احسان کاظمی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در پنجشنبه 21 شهريور 1392 - 11:38

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
از نظر لطفتان ممنونم


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 شهريور 1392 - 09:40

چقد توصیف از این همسایه یا از اون همسایه فک کنم نویسنده داستان بیشتر از اون cnn , bbc که تو داستان معرفی کردن رادیو فردایی تر باشن =))
البته اینا شوخی بیش نبود داستان جالبی بود ولی یه خورده از توصیف های همسایه هایی که معرفی کردی کمتر کنی بهتر هم میشه خسته نباشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در پنجشنبه 21 شهريور 1392 - 11:39

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
از نقدتون ممنونم . موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.