يک بيت شعر

دمق بودم اما نه آنقدر که ندانم چه مي گويم. ديدم حساسيت زيادي دارد نشان مي دهد گفتم:« دقيقاً منظورم شما بوديد.» عصباني شد و گفت:« خلايق هر چه لايق! تو آدم درس و مدرسه نيستي، بايد کلفتي کني!»
کلمه ي« کلفت» حسابي برانگيخته ام کرد و گفتم:« تکليف شما در همان يک بيت مشخص شد!» و خنديدم.
مدير مدرسه توي گوشم زد:« خجالت بکش! آدم با بزرگتر از خودش اين طوري صحبت نمي کند!»
و پرونده ام را گذاشتند زير بغلم و راهي خانه ام کردند. فقط بخاطر اينکه در يکي از روزهاي آخر ترم يک بيت شعري که روي تخته نوشته بودم به دبيرم برخورد:
« ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي تو بمان و دگران واي به حال دگران»
مثل روزهاي گذشته و سر ساعت هميشگي به خانه رفتم. ظاهراً از طرف مدرسه کسي زنگ نزده بود تا خبر دهد چون سوسن مثل هميشه خودش را غرق در کامپيوتر کرده بود و با ديدن من چيزي جز سلام نگفت. گفتم:« چه چيزي تايپ مي کني؟»
با تشر گفت:« بايد بگويي:« چه چيزي مي نويسي؟»»
خنديدم:« باز تو فارسي را پاس بداريم شدي!» و او با همان لحن گفت:« بيچاره فردوسي که سي سال پدر خودش را درآورد تا« عجم را بدين پارسي زنده کند» آنوقت تو اينقدر راحت کلمات فارسي را به کلمات بيگانه مي فروشي!»
به نشانه ي بي حوصلگي دستم را در هوا تکان دادم و رفتم جلوي کامپيوتر و اگر سوسن قدرت ذهن خواني داشت تشر مي رفت که:« رايانه!»
ظاهراً براي رئيس شرکت آب و فاضلاب نامه مي نوشت و عجب شروعي هم داشت:
« با سلام، من همان دختر 22 ساله اي هستم که ده سال پيش به استخدام شرکت شما در آمدم...»
از ته دل خنديدم:« مگر براي مجله ي طنز نامه مي نويسي، فکر مي کردم امروز فقط حال من خوش نيست، اما انگار...» و قبل از اينکه ادامه دهم سيلي جانانه اي ميل کردم که مکمل سيلي مدير بود، چرا که يادم رفته بود سوسن چقدر نسبت به سنش حساس است و سه سال است جشن تولد که نمي گيرد هيچ، از دو شب قبل از تولدش فقط گريه مي کند که چرا سنش بالا مي رود انگار که گذر زمان در اين دنيا تنها روي او اثر مي گذارد و زمين و آسمان از گردششان هيچ هدفي ندارند جز اينکه روي صورت او چين و چروک بيندازند!
گفتم:« ببخشيد!» اما از آن جايي که تا سه نشود اصولاً بازي هم نمي شود سيلي سوم امروز که مکمل سيلي دوم بود را نيز نوش جان کردم!
بعد از اين خواهر نوازي به جاي اينکه من از سوزش و درد گريه کنم دست پيش را گرفت تا مثلاً شرمنده ترم کند. اشک در چشمانش حلقه زد:« از وقتي مامان و بابا در آن تصادف لعنتي مردند اين من بودم که تو را بزرگ کردم. من حق مادري به گردنت دارم آن وقت تو مرا مسخره مي کني! آنهم با چيزي که مي داني چقدر در مورد آن حساسم!»
گفتم:«غلط کردم آبجي، اصلاً امروز روز من نيست!» و رفتم تلويزيون را روشن کردم. تبليغي بود که مي گفت:« بعد از ناهار بريم خريد.»
گفتم:« انگار اين ها هم حالشان خوب نيست، آخر کدام مغازه اي بعد از ناهار باز است که اينها بروند خريد!» در همين موقع خواهرم داد زد:« اگر فهم داشتي متوجه مي شدي که منظورشان از بعد از ناهار بعداز ظهر است!»
در حالي که به او نزديک مي شدم گفتم:« ببخشيد يادم نبود که تا قبل از شام مي شود بعد از ناهار!»
اما صداي شترقي که در گوشم طنين انداز شد به من فهماند که روند تکاملي سيلي هاي سوسن به سوي عدد سه کامل شد.
گفتم:« واقعاً روي شانس نيستم.»
***
با صداي بچه هاي کلاس به خود آمدم، ظاهراً بلند فکر کرده و گفته بودم:« واقعا روي شانس نيستم!»
دبير گفت:« از حرفت پيداست که تو اين بيت شعر را نوشته اي!»
يادم آمد که دبير پرسيده بود:« چه کسي اين بيت را نوشته و من در تفکرات خود غرق شده بودم که اگر بگويم من نوشته ام چه جوابي خواهم شنيد و چه اتفاقاتي مي افتد؟» لذا مي خواستم بگويم:« معذرت مي خواهم، منظوري نداشتم!» که دبير دستش را به نشانه ي سکوت بالا برد و گفت:« لازم نيست چيزي بگويي، فقط مي خواستم بدانم آن شخص با ذوق که اين شعر را انتخاب کرده و روي تخته نوشته کيست؟ که حالا شناختم، خب برويم سراغ مبحث امروز.»
و من در حالي که صداي تشر سوسن در ذهنم تداعي مي شد که:« مبحث درست نيست بايد گفت...» لبخند زدم و دعا کردم:« خدايا اين دبيران با فهم را از ما نگير!»

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

محمدحسين طرهاني نژاد ,مهساعبدلی ,مریم مقدسی ,نریمان م ,بهناز باران خواه ,کیمیا مرادی ,احسان کاظمی ,لویذا هدایتی ,مهرانه محمدی ,لویذا هدایتی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروز پورصفر بروجنی (2/7/1392),احسان کاظمی (2/7/1392),الهام توکل (2/7/1392),مریم مقدسی (2/7/1392),مهرانه محمدی (2/7/1392),احسان رضايي (2/7/1392),لویذا هدایتی (2/7/1392),احسان کاظمی (2/7/1392),بهار بهرامي (3/7/1392),بهناز باران خواه (3/7/1392),کیمیا مرادی (3/7/1392),جلال صابری نژاد (4/7/1392),فرزانه بارانی (4/7/1392),محمدحسين طرهاني نژاد (5/7/1392),جعفر عباسی (7/7/1392),سحر کمالی (7/7/1392), سمانه ترکی (8/7/1392),نریمان م (8/7/1392),ابوالحسن اکبری (11/7/1392),لویذا هدایتی (12/7/1392),مارینا عزتی امینی (3/8/1392),لویذا هدایتی (7/8/1392),لویذا هدایتی (9/9/1392),شیدا محجوب (29/6/1393),ابوالحسن اکبری (18/12/1393),ابوالحسن اکبری (15/8/1394),لویذا هدایتی (8/10/1398),لویذا هدایتی (25/7/1399),طراوت چراغی (28/7/1399),

نقطه نظرات

نام: بهروز پورصفر بروجنی   ارسال در سه شنبه 2 مهر 1392 - 06:57


@بهروز پورصفر بروجنی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در سه شنبه 2 مهر 1392 - 12:59

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون


نام: احسان کاظمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 مهر 1392 - 08:47

نمایش مشخصات احسان کاظمی من همیشه از سبک داستان نویسی جمال زاده لذت می برم و شما نثر شما منو یاد ایشون انداخت خدا شما رو حفظ کنه و ایشون رو رحمت ..@};- @};-


@احسان کاظمی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در سه شنبه 2 مهر 1392 - 13:01

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون از اینکه داستان رو خوندین. باعث افتخاره که نثرم شما رو به یاد جمال زاده انداخت.
موفق باشید


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 مهر 1392 - 11:07

خیلی جالب و لذت بخش بود خسته نباشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در سه شنبه 2 مهر 1392 - 13:03

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون دوست عزیز . موفق باشین


نام: مهساعبدلی   ارسال در سه شنبه 2 مهر 1392 - 20:10

قشنگ بود
ازخوندنش واقعا لذت بردم


@مهساعبدلی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در سه شنبه 2 مهر 1392 - 22:13

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون مهسای عزیز. موفق باشی


نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 مهر 1392 - 20:24

سلام دوست عزیز
داستان جالبی بود
موفق باشید@};-


@کیمیا مرادی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در چهار شنبه 3 مهر 1392 - 20:31

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون کیمیای عزیزم


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 مهر 1392 - 18:01

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام خانم هدایتی
اول داستان را که خوندم متعحب سدم. مگه میشه مدیر کسی را بزنه یا پروندشو بذار زیر بغلشو بگه اخراج!تازه بخاطر یه بیت شعر!!!
والا بچه ها حرف های وحشتناکی گاها به دبیرانشون میزنند که اونها هم با صبر و شکیبایی از کنارش میگذرند.
اما آخر داستان خوشحالم کرد.
ممنون از قلمتان.


@فرزانه بارانی توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در پنجشنبه 4 مهر 1392 - 21:59

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون از اینکه داستان رو خوندین. البته باید بگم شاید بچه های امروزی رو نزنن ولی من ابتدایی که بودم مدیر مدرسه زد توی گوش دوستم. و زنگ زد مامانش بیاد و اونو اخراج موقت کرد. البته دلیلش این بود که دوستم با عصبانیت به مدیر گفت برو پی کارت. من متولد 1365 هستم. زمان ما هنوز احترام به معلم بود کسی به معلم حرف وحشتناک نمی زد ولی معلم هایی بودن که برخورد با دانش آموز می کردن. حتی کلاس چهارم ابتدایی معلممون با کتاب می زد تو سر دانش آموزهایی که درس بلد نبودن و این اتفاق توی تهران افتاده. یعنی در پایتخت اونم نه توی یه مدرسه دورافتاده بلکه در مدرسه ای که وسط تهران بود. اسم نمی آرم چون شاید درست نباشه گفتنش.
در ضمن در پیش دانشگاهی که بودم همین بیت شعر رو یکی از بچه ها روی تخته نوشته بودو دبیر فیزیکمون وقتی اونو خوند به خودش گرفت و دانش آموز رو بردن دفتر مدیر زنگ زدن مادرش آمد و از نمره انضباطش کم کردن و این اتفاق توی اراک افتاده.
البته خدا رو شکر من شاگرد اول بودم و هیچ وقت در تمام طول دوران تحصیل برخوردی با معلم ها و مدیرها نداشتم برای همین در پایان، داستان رو خوب تموم کردم.


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در پنجشنبه 11 مهر 1392 - 22:08

سلام.@};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط لویذا هدایتی Members  ارسال در جمعه 12 مهر 1392 - 21:10

نمایش مشخصات لویذا هدایتی سلام
ممنون جناب اکبری



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.