کولی


کولی



جَلَسَت والخوفُ بعينَيها
تتأمَّلُ فنجاني المقلوبْ
قالتْ: يا وَلَدي.. لا تَحزَنْ
فالحُبُّ عَليكَ هوَ المكتوبْ
(قارئةُ الفنجان / نزار قبانی)




زن نشست. من نشستم. چهره‌‌اش چین داشت. من نداشتم. موی بلند داشت. من نداشتم. آویزهای سیمگون داشت. من نداشتم. از من خبر داشت. من نداشتم. نگاهم کرد. نگاهش کردم. دستش را دراز کرد. دستم را به او دادم. کف دستم دست کشید. صورتم سرخ شد. نگاهم کرد. گفت: خیلی چیزها هست که باید بدانی. گفتم می‌دانم. گفت نمی‌دانی. گفتم شاید! گفت حتما!
خطوط دستم را وارسی کرد. پدرم گفته بود نگذار کسی دستت را بخواند، اما خودم دستم را دادم که بخواند. فکر کردم کف دستم چیزی برای خواندن نیست. برای خودم که نبود. زن خواند. لبخند زد. سر تکان داد. اخم کرد. همه جور حالتی به چهره‌اش داد. هر کدام از حالاتِ چهره، حاصل یکی از دریافت‌‌ها و تأثراتش بود. از خوش‌بختیم شاد شد. از اندوهم سر تکان داد. از نادانیم اخم کرد و چنین کرد و چنان کرد.
نشسته بودیم کنار رودخانه. گفت: این آب که می‌‌بینی دیگر برنمی‌‌گردد. گفتم: می‌‌دانم. گفت: عمرت هم همین‌‌طور. گفتم: از زندگی بگو. گفت: گفتم!



اصفهان
اردی‌بهشت 92


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

علیرضااشرفی مهابادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین خسروی (31/2/1399),علیرضااشرفی مهابادی (6/3/1399),نوریه هاشمی (6/3/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.