نامه‌ای برای بهار

نامه‌ای برای بهار
حسین خسروی
از مجموعه داستان: رونویسی از حافظه‌ی درختان سیب
انتشارات مرسل، 1395
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بهار در آستانه‌‌‌ي در ايستاده بود و نسیم با موهايش بازي مي‌كرد. نور خورشيد از دو طرف چهره و روي شانه‌‌هايش به داخل مي‌‌‌تابيد و به همه‌‌‌ي اشياي حاضر جان مي‌‌بخشيد. قوسِ اندامش در چهار چوبِ در به تنديسي اساطيري مي‌‌‌مانست كه عصاره‌‌‌ي دلپذيرترين آرزوهاي بشري را در خود ذخيره كرده است. دستش را به كنار در تكيه داده بود و آرام به من نگاه مي‌‌كرد. صورتش را خوب نمي‌‌‌ديدم، ولي به نظرم مي‌‌‌آمد لبخند مي‌‌‌‌زند. نمي‌‌‌دانستم در اين لبخند و آن نگاه چه رازي نهفته است و كدام خاطره‌‌‌ي دور و نزديك را به ياد مي‌آورد.
آخرين نامه‌‌‌اش را كه يك ماه پيش به دستم رسيده بود به عادت هر روزه همراه داشتم، اما در اين لحظه در واكنشي غريزي آن را در دستم مچاله كرده بودم. شايد در آن نگاه نوعي سرزنش نهفته بود كه چرا نامه‌‌‌اش را بي‌‌پاسخ گذاشته‌‌‌ام. اگر چنين باشد كه حتماً هست، حق دارد، اما اگر از وضعيت من خبر مي‌‌‌داشت نگاهش ديگر چنين رنگي به خود نمي‌‌‌گرفت.
اوايل چون قرار بود به مرخصي بروم، ديدم ممكن است خودم زودتر از نامه برسم و به همين دليل چيزي برايش ننوشتم، اما اين رفتن به حسرتي تبديل شد. همه چيز از يك آماده‌‌‌‌باشِ پنج‌‌روزه شروع شد. اما چه پنج روزي! روزهاي سرد و مه‌آلود و شب‌‌هاي فكر و خيال؛ و بعد آماده‌‌باش‌هاي پي‌‌‌در‌‌‌پي ديگر كه بيست روز زمان برد.
قرار بود به محض عادي‌‌‌شدنِ اوضاع، من اولين نفري باشم كه به مرخصي مي‌‌‌‌روم، اما اولين نفر پاكدل بود. اگر چه آماده‌‌باش لغو نشد، ولي به دليل بيماري خودش و تلگرافي كه از بستري‌بودن مادرش خبر مي‌‌‌داد، اضطراريِ پنج‌‌روزه گرفت و رفت. يك روز پيش از رفتن او از عملياتي زودرس خبر رسيد؛ عملياتي كه مي‌‌‌بايد به وسيله‌‌‌ي نيروهاي ما در نقاط مرزي آن سوي سردشت، در تپه‌‌‌هاي پوشيده از درختان جنگلي اجرا مي‌شد؛ درختان بلوط و بادام و درختچه‌‌‌هايي گمشده در مه.
پاكدل از طريق دوستي كه در ستاد فرماندهي داشت از ريز ماجرا با خبرم كرد. ديگر برايم مسلّم شده بود كه به اين زودي بازگشتي در كار نيست. نبردي تازه پيش رو داشتيم . همه و من به پيشروي فكر مي‌‌‌كرديم؛ به مرز ايران كه آن سوي درختان، تنها مانده بود و به تپه‌‌‌هايي آفتابي.
صبحِ روزي كه قرار بود پاكدل برود، نامه‌‌‌اي براي بهار نوشتم و چون نامه به طور شخصي برده مي‌‌‌شد و از نظر امنيتي مشكلي نداشت همه چيز را برايش نوشتم و گفتم كه چرا به ديدنش نرفته‌‌‌ام و مهم‌‌‌تر اين‌كه چرا نامه‌‌‌اش را بي‌‌‌پاسخ گذاشته‌‌‌ام. گفتم: حالا که نشد، ولی در همین یکی دو ماه، خدمتم تمام می‌شود و برای همیشه نزد او برمی‌‌گردم. در پايان هم از او خواستم در شبي كه پيشروي ما آغاز مي‌‌‌شود برايمان دعا كند.
وقتي دوستم از سفر پنج روزه‌‌‌اش برگشت، باور كردن خبرهايش برايم دشوار بود. مبهم حرف مي‌‌‌زد. گاهي با آب و تاب و گاه سرد و بي‌‌‌تفاوت. حس مي‌‌‌كردم اخبارش ساختگي است، اما دليلي روشن نداشتم. با تظاهر به علاقه‌‌‌مندي به حرف‌‌‌هايش گوش مي‌‌‌‌دادم. وقتي شروع مي‌‌‌‌كرد و چند كلمه‌‌‌‌‌اي مي‌گفت، ديگر، حرف‌‌‌‌‌‌هاي او را نمي‌‌‌شنيدم و فقط لب‌‌‌هايش را مي‌‌‌ديدم كه تكان مي‌‌‌خورد. مي‌‌‌رفتم در عالم رویا و الباقي ماجرا آن‌‌طور كه دلخواهم بود، در ذهنم ساخته می‌‌شد. در عالم خیال خاطرات و آرزوهایم را مرور می‌کردم. در نم‌‌‌‌نم باران دست‌ در‌ دست بهار در کنار زاینده‌رود قدم می‌‌زدیم. برایش شعر می‌‌خواندم: دستانت آشتی است / و دوستانی که یاری می‌‌دهند/ تا دشمنی از یاد برده شود...
بهار لبخند می‌‌‌زد و من نگاهش می‌‌‌کردم. همه‌‌جا با هم بودیم. در خانه برایش شعر می‌‌‌خواندم و در سفر؛ در باد و باران و مه و هر جا که دلخواهمان بود؛.... این‌بار در شمال بودیم با این تصویر: آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم / در آستانه‌ی پر نیلوفر / که به آسمانی بارانی می‌‌اندیشید...
اگر آنچه را پاکدل همین چند دقيقه پيش برايم گفت، همان‌‌موقع گفته بود، چه مي‌‌‌كردم و به او چه مي‌‌‌گفتم؟ خدا مي‌‌‌داند؛ اما حالا ديگر براي هر كاري دير شده. آن‌‌موقع حتي مي‌‌‌توانستم تلگرافي يا نامه‌‌‌اي بفرستم، ولي آن‌‌روز كه برگشت و روزهاي بعد هيچ نگفت. همه‌‌‌اش اخبار ساختگي؛ چيزي كه حالا برايم روشن شده.
پيش‌‌‌‌تر در آماده‌‌باش اوليه چند بار خواسته بودم به وسيله‌‌ي راننده‌‌اي كه در مسير روستاي نزديكِ پایگاه تا شهر، با يك بنز قديمي مسافركشي مي‌‌‌‌‌‌‌‌كرد نامه‌‌‌‌ام را بفرستم. مرد خوش‌برخوردي بود. مي‌‌گفتند اهل اين حوالي نيست. چند سال پيش خانواده‌‌اش را رها كرده و به اين جا گريخته است، از جايي آن طرف مرز. اين را در قهوه‌‌خانه‌‌ي شهر از يك پيرمرد شنيدم. البته خودش هم درست نمي‌‌دانست، اما مي‌‌گفت راننده‌‌ي كاركشته‌‌‌اي است. چند زبان بلد است و بيش‌تر شهرهاي ايران را گشته. خيلي هم خوش‌‌‌صبحت بود. گاهي بچه‌‌ها نامه‌‌‌هايشان را به او مي‌دادند تا در شهر به صندوق پست بيندازد، اما من اين كار را نكردم. نمي‌‌دانم چرا. شايد حماقت كردم. به هر حال كاري بود كه نشد. ‌شايد تأثير حرف معاون گروهان بود كه مي‌‌گفت اين راننده مشكوك است. نبايد به او اعتماد كرد. مي‌‌‌گفت در اين اوضاع پرمخاطره‌‌اي كه خودروهاي نظامي نمي‌‌توانند مسير سردشت- پیرانشهر را به راحتي طي كنند و هر چند روز يك بار مورد كمين و حمله واقع مي‌‌‌شوند، چطور اين مرد به راحتي مي‌‌‌رود و مي‌‌‌آيد و خودش كه هيچ، به مسافرانش هم آسيبي نمي‌‌‌رسد؟ بچه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها مي‌‌گفتند معاون فرمانده خيلي بدبين است. به همه چيز و همه كس شك دارد. حتي به بوته‌‌‌ها هم شليك مي‌‌كند. حضور اين راننده‌‌ي محلي و آشنا را بايد غنيمت دانست؛ و خوب هم مي‌‌دانستند، به‌خصوص وقتي به سفارش آن‌ها از شهر برايشان كباب مي‌‌آورد. هفته‌‌اي يك بار پولشان را مي‌‌گذاشتند روي هم و غذا سفارش مي‌‌دادند، كبابِ از راه دور.
افسوس كه پاكدل همين چند دقيقه پيش همه چيز را برايم گفت! حيف كه ديگر نمي‌‌شود كاري كرد! بايد از آن اخبار ساختگي‌‌اش مي‌‌فهميدم كه چقدر بي‌معرفتي كرده. خودش مي‌‌گفت:«يادم رفت». همين. مي‌‌گفت بعد از اين كه رفتم، دو روز درخانه افتاده بودم. كمي كه حالم به‌تر شد همه‌‌ي وقتم صرف نگهداري از مادرم شد. هيچ به فكر تو نبودم. به چيزي جز بيماري مادرم كه روز به روز بدتر مي‌شد فكر نمي‌‌كردم. تنها وقتي به ياد تو افتادم كه كار از كار گذشته بود. مي‌‌گفت: «در صندلي عقب بنز كاك رحمان لميده بودم و داشتم به پايگاه برمي‌‌گشتم كه ناگهان ياد نامه‌‌ي تو افتادم و پيغام‌‌ها و سفارش‌‌‌هايت و خبرهايي كه بايد مي‌‌آوردم.»
نمي‌‌‌دانم پاكدل درآن لحظه چه احساسي داشته، ولي من شايد هيچ‌وقت نتوانم او را ببخشم. مي‌‌گفت: وقتي يادش مي‌‌آيد كه فراموش کرده نامه‌‌ی مرا به بهار بدهد و آن را دوباره همراه خودش برگردانده؛ از كاك رحمان مي‌‌خواهد قبول زحمت كند و در بازگشت آن را تحويل پست شهر بدهد و كاك رحمان می‌خندد و مي‌‌گويد: «چه زحمتي جانم؟ اين وظيفه‌‌ي ماست».
نزديكي‌‌هاي صبح كه عمليات آغاز شد، ابتدا آتشبارهاي خودي مواضع دشمن را به شدت درهم كوبيدند. صداي شليك، حركت و انفجار گلوله‌‌‌‌‌‌‌هاي خمپاره و توپ فضايي غريب و رعب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آور ايجاد كرده بود. من گروه ده‌ نفره‌‌اي را كه همراه داشتم از سراشيبي دره بالا مي‌‌بردم. در زير چتري از آتش بايد احساس ايمني مي‌‌كرديم. پاكدل كيسه‌‌ي مهمات آر پي جي به دوش داشت و پشت سر من حركت مي‌‌كرد. بچه‌‌‌ها به طور نامنظم بالا مي‌‌آمدند. كم كم مِه و باران ما را فرامی‌‌گرفت. شيب تپه را در لا‌به‌‌‌لاي درختان جنگلي به سختي بالا می‌‌رفتیم. وقتي به بالاي تپه رسيديم به جاي دسته‌‌هاي خودي، رگبار مسلسل، از بلندي‌‌هاي مجاور، به استقبالمان آمد. بچه‌‌ها بدون دستور و با دستپاچگي پاسخ دادند. همگي در سنگرهايي كه از قبل در اطراف تپه ساخته شده بود، پناه گرفتيم. چند متر پایین‌‌تر از خط‌‌الرأس، یک کانال ارتباطی دور تپه کنده شده بود که تمام سنگرها را به هم وصل می‌‌کرد. خودم به وسيله‌‌ي این كانال، مرتب تپه را دور مي‌‌‌زدم. استقرار افراد، شتابزده، ولي خوب بود.
آتش‌‌باري دشمن بيش‌‌تر شده بود و با خمپاره خط‌‌الرأس را می‌‌زد. ارتباط با مركز فرماندهي برقرار نمي‌‌شد. در حالی که بی‌‌‌سیم را به گوشم چسبانده بودم، از این سنگر به آن سنگر می‌‌دویدم. مكالمات راديويي از حوادث ناخوشايندي حكايت مي‌‌كرد. دو تا از یگان‌های ما پی‌در‌پی درخواست کمک می‌کردند. حتماً آن‌ها هم محاصره شده بودند. فهمیدم که پشتیبانی طبق نقشه انجام نمی‌‌شود. قرار بود یکی دو ساعت پس از تصرف تپه، نیروهای کمکی به ما بپیوندند، ولی ظاهراً دشمن محور ارتباطی را قطع کرده بود. بي‌‌سيم را کنار گذاشتم و به بچه‌‌ها گفتم كم‌‌تر تيراندازي كنند تا مهمات‌‌مان تمام نشود. دو تا از افرادم را كه زخمي شده بودند به يك سنگر سرپوشيده كشاندم. پاكدل يكي از آن‌‌ها بود. مي‌گفت: «چيزيم نيست»، ولي حالش بدتر از اين حرف‌‌ها بود. وقتي از سنگر بيرون آمدم، به نظرم رسيد از پايين تپه به طرف ما تيراندازي مي‌‌شود. با شتاب كانال را دور زدم و به همه هشدار دادم. تيراندازي از پايين شدت مي‌‌‌‌گرفت. به وضوح صداهايي را مي‌‌شنيدم. محاصره شده بوديم. سپاه كوچكم را به مقابله خواندم؛ سپاهي كه هر لحظه افرادش كم‌‌تر مي‌‌شد.
آخرين باري كه تپه را دور زدم، همه افتاده بودند. چند نارنجك به پايين پرتاب كردم و وارد سنگر سقف‌‌‌‌دار شدم. پاكدل آهسته مي‌‌ناليد. رفيقش براي هميشه آرام شده بود. خودش در گوشه‌ی سنگر به دیوار تکیه داده بود. دیوارهای سنگر با گونی‌های پر از خاک ساخته شده بود و سقفش از نبشی آهنی و ورق‌های فلزی که رویشان خاک ریخته شده بود. فکر کردم ناهمواری دیوار اذیتش می‌کند. خواستم بدنش را جابه‌جا کنم که راحت باشد، ولی نمی‌شد؛ بدنش پر از خون و جراحت بود. به دستانم نگاه کرد و گفت: «فایده نداره؛ خودت رو اذیت نکن.» کف دستم را به لباسم کشیدم؛ چانه‌اش را گرفتم و گفتم: «نگران نباش! همه چی درست می‌شه.» سرش را به دیوار تکیه داد؛ به خطوط سرخ مورب روی اورکتم نگاه کرد و گفت: «آره... می‌دونم. فقط...» و ساکت شد. گفتم: «فقط چی؟» تا خواست حرفی بزند، یک گلوله‌ی خمپاره پشت سنگر منفجر شد. سقف تکان خورد و از دیوارها خاک فروریخت. سریع تفنگش را برداشتم و بيرون رفتم.
نفرات دشمن تا نزديكي كانال بالا آمده بودند. باد توده‌‌هاي مه را در لا‌به‌‌لاي درختچه‌‌ها بالا مي‌‌آورد. چند رگبار به پايين زدم و خواستم خشاب عوض كنم كه کتفم سوخت و دستم؛ استخوان دستم تير كشيد. نزديك بود بيفتم. سرم گيج رفت. به زحمت خودم را به داخل سنگر انداختم. گفتم: پاكدل من ترکش خوردم. گفت :بچه‌‌ها؟ گفتم: هيچ كس زنده نيست. درد از چشمانش سرريز كرد. مي‌‌خواست فرياد بزند، اما نتوانست. فقط آه كشيد و گفت: «چه اشتباهي!» و بعد با كلماتي بريده‌بريده ماجرای نامه و بنز قدیمی را برايم گفت و خاموش شد.
تنهاي تنها شده بودم. خسته و خون‌‌‌آلود؛ تشنه و خون‌‌آلود. شدت درد داشت ديوانه‌‌ام مي‌كرد. دست راستم از كار افتاده بود. دلم مي‌‌خواست كنده شود، اما چسبيده بود به بدنم و مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سوخت. سعي كردم جلوي خونريزي را بگيرم. نمي‌‌شد؛ چیزی نداشتم. كاغذي را كه در دستم بود روي زخم فشار دادم. بيهوده بود؛ يكي دوتا نبودند. سمت راست بدنم پر از جراحت بود. تكه‌‌هاي سرب مغز استخوانم را مي‌‌جويد و درد را در رگ‌‌هايم منتشر مي‌‌كرد. از پنجره‌ی کوچک سنگر به بیرون نگاه کردم. صدای شلیک گلوله می‌آمد. نشستم کف سنگر ؛ یعنی افتادم. به سختی در خودم جمع شدم و با فشار پاشنه‌ي پا بدنم را عقب كشاندم و به ديوار سنگر تكيه دادم. از کتف و دستم خون مي‌‌ريخت. تفنگ پاكدل را با پا جلو كشيدم. خشاب نداشت. اسلحه‌‌‌ي كمري‌‌ام را در آوردم و رو به درِ سنگر نشانه رفتم .
نمي‌‌دانم چند لحظه گذشت. در حالتي بين خواب و بيداري بودم كه انفجار نارنجكي در دهانه‌‌ي سنگر پريشانم كرد. در يك آن وجودم آتش گرفت. از تمام بدنم خون جاري شد. چشمه شدم. گرماي بدنم بيرون مي‌‌ريخت. سرخ مي‌‌شدم و به رنگ شعله در مي‌‌آمدم. اشك و خون در چشمانم موج می‌‌زد و روی صورتم می‌ریخت. دیوارِ روبه‌‌رویم موج برمی‌‌داشت و رشته‌‌هایی سرخ روی آن شرّه می‌‌کشید. اسلحه در كنار دست پاره‌‌پاره‌‌‌‌ام افتاده بود. در آخرين نگاه، يكي از افراد دشمن در آستانه‌‌ي سنگر نمايان شد و در حالي كه تفنگش را به طرفم نشانه رفته بود آهسته‌آهسته جلو مي‌آمد. لباسش موج برمی‌داشت و انگار شرّه می‌‌کرد و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ریخت. ایستاد و نگاهم کرد. تفنگش برق زد و صدا شره کرد. شانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایم به دیوار چسبید. کتف چپم سوخت. کمی خاک از دیواره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پشت سرم فروریخت و غبارش با بوی باروت در صورتم زد. نفسم به سختی در می‌‌آمد. قلبم سفت شد و درد گرفت. پلک‌هایم را به سختی فشردم و بازکردم؛ تصویر تمام حسرت‌‌‌‌‌‌ها در چشمم تلألو کرد و موج برداشت و رقصید... باران می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بارید و بهار در آستانه‌‌‌‌‌ي در ايستاده بود...



اصفهان
بهار 1375





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ک جعفری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین خسروی (17/3/1399), ک جعفری (21/3/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.