آرامش کویر


کفش ها را در آورده، روی صندلی عقب ما شین لم داده، مشغول مطالعه بودم. باد به شدت از پنجره گذشته به پاهای بدون جورابم می خورد. جریان باد در هوای گرم کویر،لذتی در جانم می ریخت.
موزیک از بلند گو پخش می شد، خواننده رنگ گرفته بود:
همه چی آرومه
غصه ها خوابیدن
من چقدر خوشحالم
همه چی...
ــ نگاه، ماشین چپ کرده!...
از جا پریدم، پنج نفر کنار جاده دراز کشیده بودند...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی ,سمانه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (2/4/1392),محمدرضا عراقي (2/4/1392),ابوالحسن اکبری (2/4/1392),سیدادریس حسینی (2/4/1392),ساجده حیدری (2/4/1392),بی بی فردوس سید آسیابان (2/4/1392),سمانه (2/4/1392),سمانه (2/4/1392),نادر ال علی (3/4/1392),سمانه (4/4/1392),عباس عابد (16/4/1392),نادر ال علی (17/4/1392),سمانه (19/4/1392),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 تير 1392 - 10:06

خوب بود خسته نباشید @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در یکشنبه 2 تير 1392 - 10:59

سلام جناب عابد خیلی عالی بود .دیگه مواظب باش درحین رانندگی ترانه گوش نگیرید.@};- @};- @};- =)) =)) =))


نام: سمانه   ارسال در یکشنبه 2 تير 1392 - 18:25

همیشه فکر می کنی هم چی آرومه ، هیچ وقت آروم نیست ، جالب بود ، موفق باشید .
ممنون میشم اگه به داستان من هم نظر بدید ، من تازه شروع به نوشتن کردم می خواهم بدونم ایرادات کارم کجاست ؟ ممنون میشم اگه نظرتون بگید


نام: نادر ال علی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 16:15

سلام خدمت اقای عابد عزیز من تو این چند وقت خوب فهمیدم که مرگ یه لحظه است



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.