آن سال ها

مزرعۀ گندم از دست کلاغها آرامش نداشت. از مترسکها هم کاری ساخته نبود.

با فلاخن به دنبال کلاغها می دوید و هِن هِن میکرد وفریاد می زد: اگردستم بهتون برسه دخلتون رو میارم.

صاحب مزرعه گفت:

ــخودت را خسته نکن، کلاغ ها هم سهمی از طبیعت دارند، خیر و برکت در همین چیزهاست.

ــ با این حساب، اگر ملخ ها هم هجوم بیارند حق دارند دیگه!

ــ خب اگر مصلحت خدا باشه، حتما" حکمتی درش هست.

ــ خیلی خب، من خواستم کمکت بکنم، خودت نخواستی.

***

آن سال بارندگی بهتر از سالهای قبل شد و محصولات بیشتری حاصل شد. صاحب مزرعه رو به دوستش گفت: دیدی گفتم کارهای خدا بدون حکمت نمیشه...!.

نویسنده داستان: اکرم زنگنه

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

موژان تقوی (14/6/1392),علیرضا زمانی (14/6/1392),هادی هادوی (14/6/1392),امیر ولا (14/6/1392),علي طرهاني نژاد (14/6/1392),جلال صابری نژاد (15/6/1392),کیمیا مرادی (15/6/1392),عباس عابد (17/6/1392),

نقطه نظرات

نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 شهريور 1392 - 10:37

نمایش مشخصات هادی هادوی @};-


@هادی هادوی توسط عباس عابد ساوجی   ارسال در پنجشنبه 14 شهريور 1392 - 11:31

قربون شما دوست قدیمی!
میگویند: همه چیز تازه اش خوب است، دوست قدیمی.


نام: علي طرهاني نژاد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 شهريور 1392 - 11:46

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- داستان یک مسئله ای رو دنبال می کنه که خواننده وادار به خوندن میشه. (خوشم میاد).

2- ادبیات داستان خوبه.

3- موضوع اصلیه داستان زیاد جدید نیست. (ولی مهم و جالبه).

4- کلیشه هم نداره.

5- در کل خوبه.

با تشکر.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.