مارمولک


مشکوک می زد!. کفش کتانی با شلوار جین چسبان!. هر کس دیگری هم بود حدس می زد نقشه ای در سر دارد. از پنجره طبقه دوم سر تا سر خیابان را زیر نظر دارم. مگس پر بزند با خبر می شوم. هوای گرم ظهر کلافه ام کرده بود. پنجره را باز کردم هوای اطاق عوض شود. وانت بار را طوری پارک کرده بود که به چشم نیاید. ساعت دو بعد از ظهر چه کاری داشت؟ جز اینکه سوء قصدی داشته باشد.
نمی دید که زاغ سیاهش را چوب می زنم. کسی هم در آن طرف ها نبود ، از داخل وانت چیزهایی را بر داشت و مثل مارمولک از تیر برق فشار قوی بالا رفت.
خواستم به پلیس زنگ بزنم دیدم تا بیایند کار از کار گذشته. دستش را زیر پیراهن برد تا سیم چین را در بیاورد. هرچه نفس داشتم در گلو جمع کردم وفریاد زدم: چیکار می کنی؟
ارتعاش صدایم چنان قوی بود که لرزید و تعادلش به هم خورد . مثل کلاغی که یخ زده باشد و از بالای درخت سقوط کند ، تِلِپی چسبید کف زمین...!.
هوای گرم دم داشت، کلافه بودم، دراز کشیدم.
با سرو صدایی که از پنجره می آمد بیدار شدم. عده ای در اطراف آمبولانس جمع شده بودند. از لابلای صحبتها متوجه شدم که می گفتند: کارگر اداره برق در حین انجام وظیفه ، سقوط کرده مُرده...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (18/6/1392),احسان کاظمی (18/6/1392),رضا (18/6/1392),علي طرهاني نژاد (18/6/1392),قباد ذهابی (18/6/1392),عباس عابد (18/6/1392),موژان تقوی (18/6/1392),پیمان ذ.حسینی (18/6/1392),سنامحمودی (18/6/1392),حامدعلی پور (19/6/1392),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 شهريور 1392 - 06:58

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام عجله کردی بیچاره کارگر .


@ابوالحسن اکبری توسط عابد ساوجی   ارسال در دوشنبه 18 شهريور 1392 - 14:28

سلام
تا دیگه وقت ظهر از تیر بالا نره


نام: احسان کاظمی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 شهريور 1392 - 07:20

نمایش مشخصات احسان کاظمی پس ما الان به جای یه زاغ چوب زن با یه قاتل روبروییم و مدرک زیبا و محکمه پسندی هم داریم دستخط و اعتراف کتبی شما دوست عزیز از حالا هر چی بگین علیهتون تو دادگاه استفاده میشه :D @};- @};- @};- @};- زیبا بود ولی من وسطاش رسیدم سیم پیچ رو که گفت حدس زدم همچین اتفاقی میفته و زیاد اوج داستان غافلگیرم نکرد ولی فضاسازی و تصیف ها خیلی خوب و یه طنز خاصی هم داشت که جالب ترش می کرد..


@احسان کاظمی توسط عابد ساوجی   ارسال در دوشنبه 18 شهريور 1392 - 14:29

سلام
اعتراف به گناه هم جرئت می خواد@};-


نام: رضا   ارسال در دوشنبه 18 شهريور 1392 - 10:25

قشنگ بود@};-


@رضا توسط عابد ساوجی   ارسال در دوشنبه 18 شهريور 1392 - 14:29

سلام
قربان شما@};-


نام: علي طرهاني نژاد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 شهريور 1392 - 15:18

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- داستان موضوعه جدیدی داره.

2- هیجان داره.

3- در کل خوبه.

با تشکر.


@علي طرهاني نژاد توسط عابد ساوجی   ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 06:47

سلام@};- @};- @};- :x



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.