پناهی


یادم رفته برات نوشته بودم یانه؟ حسین پناهی، این مردساده روستایی، اما دوست داشتنی، چقدرتنهابود وکسی خبرنداشت . حالابعد ازرفتن اش، حرفهاش چقدر به دل می شینند. انگار وقتی زنده بود حرف نمی زد، یا گوشهای ما سنگین بودند!.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (22/6/1392),حسن منصوری (22/6/1392),بهناز باران خواه (22/6/1392),فرشته شهرابی (22/6/1392),پیمان ذ.حسینی (22/6/1392),جلال صابری نژاد (22/6/1392),ابوالحسن اکبری (23/6/1392),احسان رضايي (23/6/1392), ساسان فرهادی (23/6/1392),موژان تقوی (23/6/1392),میر حسن علوی (23/6/1392),نیلوفر روشن (24/6/1392),احسان کاظمی (24/6/1392),پروين خواجه دهي (29/6/1392),عباس عابد (17/5/1393),

نقطه نظرات

نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 شهريور 1392 - 08:46

یادش در دل ها جاری...
کلا ما ها عادت کردیم انگار!
تا کسی زنده باشه صداش شنیده نمیشه
کم نیست از این پناهی ها...
پاینده باشید@};-


نام: جلال صابری نژاد کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 شهريور 1392 - 21:03

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد سلام
یاد بزرگان کار زیبایست
سپاس از زحماتتان

@};-


نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 شهريور 1392 - 00:59

نمایش مشخصات نیلوفر روشن روحش شاد:)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.