پل

پُل
شایع شده شبها در گورستان اشباحی دیده میشوند! بعضی ها آنرا به اجنه نسبت میدهند . اهالیِ روستا عقیده دارند یک دهۀ پیش هم چنین اتفاقی رخ داده و یکی از جوانان روستا عاشق دختری ازخانواده اجنه شده بود!. بعضی از افراد هم عقیده دارند اینها خیالاتی شده اند. مرده خورها ( کفتارها) هستند کشیک میکشند شاید مرده تازه ای دفن شود تا قبرش را بشکافند! من که حوصله هیچکدام از این حرف ها را ندارم. اصلا" عقیده ای به این خرافات ندارم سرم بکار خودم است تمایلی برای جوش خوردن با اهالی را ندارم چون میدانم اگر با آنها جوش بخورم با در خواستهای بی مورد ایجاد مزاحمت می کنند. با اینکه پنجاه سالی میشود دور از زادگاهم بوده ام اما از کم وکیف روابط آنها با اطلاع هستم.
برگشتنم به زادگاه از اول اشتباه بود اما چند موضوع باعث شد برگردم، یکی مشکل قلب و ریه ام بود که همزمان پیش آمد. به توصیه پزشکان باید شهر نشینی را بخاطر هوای آلوده رها میکردم. چه جایی بهتر از زادگاهم که منطقۀ خوش آب و هوایی است که روح آدم از بودن در آنجا تازه میشود. همین الآن در یکی از مناطق کوهستانی و زیبای روستا هستم . مزارع بین دو رشته کوه واقع شده و از وسط دره رودخانه ای جاریست، جلگه ای با شیب ملایم با چشمه ای که ازمیان دو تخته سنگ روان است و پرندگانی از انواع مختلف، وقتی می خوانند صدای چهچۀ آنها در کوهستان انعکاس پیدا میکند روح به پرواز در می آید. این بهشت زمینی با همه مشکلاتی که برایم داشت مرا بسوی خود کشاند . اوایل زحمت زیادی را متحمل میشدم تا فاصله روستا و اینجا راطی کنم. از روزیکه اتومبیلم را با یک جیپ عوض کردم بسیاری از کارها از جمله رفت و برگشت به اینجا و شهر وتهیه مایحتاج آسان شد . در ضمن برای سن و سال من بهترین کار همین تهیه یک دستگاه وسیله صوتی است که همه مطالب را در آن ضبط می کنم تا در موقع مناسب برروی کاغذ بیاورم.گاهی پیش آمده الهام یا جوششی پیش آمده که قلم و کاغذ نداشتم و یا عینک همراهم نبوده، در نتیجه فراموش شده، بعدا" افسوس خورده ام. نویسنده هم مانند هر هنر مند دیگر باید وسایل کارش همراهش باشد.
***
یادم نیست چه مدت خوابیدم، قصدم فقط استراحت کوتاهی بود اما چشم باز کردم هوا تاریک شده بود. تشخیص نمیدادم کجا هستم. فکرم را که متمرکز کردم یادم آمد در منطقه اردونشین هستم ، دعا کردم مشکلی پیش نیاید تا بدون درد سر به آبادی برسم. اگر پنچر کنم یا مشکلی برای اتومبیل پیش بیاید چه کنم؟ خودم را سرزنش میکنم بعد از این بیشتر دقت کنم، چاره ای نیست دو راه برای ورود به روستا وجود دارد. یکی جاده اصلی که در حال ساختن پل بر روی آن هستند و لی امکان عبور از اطرافش به علت گل ولای ممکن نیست . تنها راه باقی مانده همان جاده ای است که از کنار قبرستان عبور میکند و از روی پل چوبی قدیمی به روستا ختم میشود. مدتها ست که کسی جرأت نمی کند شبها از آنجا عبور کند! تعجبم از این بود که تا آن وقت به هیچ وجه احساس بدی نسبت به آنجا نداشتم ولی در این هنگام حس نا خوش آیندی دست به من داده. چاره ای ندارم صورتم را بطرف چپ متمایل می کنم تا چشمم به قبرها نیفتد. از قبرستان عبور میکنم باید از پلی که باریک و سست است با احتیاط عبورکنم مبادا سنگینی اتو مبیل آنرا بشکند به درد سر بیفتم. یک رگۀ باریک عرق که تبدیل به جوی باریکی شده از مهره های گردنم سرازیر شده تا کمرم ادامه پیدا کرده جذب لباسم میشود!.
طوری سرعتم را تنظیم می کنم که جلوی پل مکث نکنم و به آرامی بدون توقف از روی آن بگذرم. چراغها در امتداد پل قرار گرفته، وسط پل یک نفر ایستاده مستقیم بطرفم نگاه میکند! عبور امکان ندارد مگر اینکه او را زیر بگیرم . پایم را محکم روی پدال ترمز میکوبم، لباس سفید بلندی به تن دارد خنده گس و ماتی بر روی لبانش نقش بسته بدون اینکه اجازه بگیرد در را که به دیواره پل تکیه داده بود بست و روی صندلی نشست. با سر اشاره کرد که حرکت کنم . مثل اینکه مسخ شده باشم نه اراده مخالفت دارم و نه شهامت اعتراض، دعا میکنم هر چه زودتر به مقصد رسیده پیاده شود تا من بخانه برگردم. من نیستم که رانندگی میکنم بلکه قدرت دستهای اوست که فرمان را به هر طرف که اراده میکند می چرخاند. جلوی باغی اشاره کرد که بایستم. با سر اشاره کرد پیاده شو، کمی مکث میکنم چشم غره ای رفت کم مانده قالب تهی کنم.
فراموش کردم چراغها را خاموش کنم چند نفر با لباسهای رسمی از باغ خارج شدند. در گوش یکی از آنها چیزی گفت وخود با بقیه وارد باغ شد . کمی احساس آرامش میکنم حداقل مطمئن شدم ترسم بیمورد بوده ، می خواهم پشت رل بنشینم برگردم . جوانی که در گوشش چیزی گفت می گوید: (آقای مهربُد گفتند از شما پذیرایی کنیم تا مراسم تمام بشود تا باشما برگردند پس تا پایان مراسم من با شما هستم حتما" خوش خواهد گذشت.).
می گویم اجازه بدهید من بروم چون خسته هستم باید استراحت کنم و مطالبی را یاد داشت کنم.
می گوید: امکان ندارد بگذاریم بروید، آقای مهر بُد سفارش کردند از شما پذیرایی کنیم تا مراسم تمام شود.
در وسط مجلس خانم بسیار زیبایی به همراه کودک 4-5 ساله ای نشسته اند ومردی که با من آمده بود در حالیکه کودک را به گرمی در آغوش می فشارد کنار زن نشسته. عده زیادی دور میزهایی که پر از خوراکی است نشسته به آرامی مشغول صحبت هستند. گوشه ای خلوت نشسته ام ، تنها صدای بلندی که شنیده میشود مربوط به چند جوان است که در یک جا جمع شده اند وگاهی بلند می خندند. از همراهم می پرسم اینجا چه خبر است و چرا در این منطقه دور افتاده و خاکی جمع شده اید؟ این افراد چه نسبتی با هم دارند؟.
می گوید: (( آقای مهر بُد از جنس شماست! خانم هم همسر ایشان است که از جنس ماست! اینها عاشق هم شدند. بزرگان هرچه نصیحت کردند قبول نکردند و با هم ازدواج کردند. آن پسر فرزند این دو نفر است که امشب ختنه میشود واین جشن بخاطر اوست. اما چون پدرش دیر کرده جشن به تأخیر افتاد...)).
با عجله می پرسم مگر او کجا بوده؟ مرد با تعجب می گوید : ((مگر خودت او را از قبرستان نیاوردی؟
می گویم چرا آوردم ولی از قبرستان تا اینجا راه زیادی نبود، حالا چرا رفته بود قبرستان؟
می گوید: چند سال پیش از پشت بام افتاد و مُرد! اما چون همسر و پسرش را خیلی دوست دارد مایل نیست جسم اش را ترک کند ! به بهانه های مختلف به دیدن همسر و فرزندش می آید . ما هم سعی میکنیم با برپایی جشن به مناسبت های...
رعشه به جانم افتاده! عرق درشت و سرد مانند دانه های صدف از سرو صورتم می غلطد، قلبم گُر گرفته، تنها درد نیست! هیجان است و دلشوره ، فکر این نیستم که نمیرم! تحمل این وضع را ندارم! از خدا می خواهم عذابم ندهد زود تر مرا ببرد!؟ مرگ چنگالهای خود را در تمام بدنم فرو کرده ، حالت تهوع دارم، معده ا م دچار خلاء بیرونی شده به بیرون از بدنم کشیده میشود! به پشت روی زمین افتاده ام! چند نفر از بالا روی من دولا شده اند، خنده گسی روی لبانشان نقش بسته ، هنوز ضبط صوتم باز است آمده اند مرا ببرند! من دارم می می میررر...



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ذوالفقار مخدومی (28/11/1392),شايان قاسمي بختياري (28/11/1392),نرگس عباسی (30/11/1392),عباس عابد (5/12/1392),حمیدرضا محدثی (29/4/1393),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.