فقط سوت می زدم

فقط سوت می زدم...
نویسنده: عباس عابد ساوجی

بار اول هیچ ردپایی ازخودم باقی نگذاشته بودم. دو قوطی کمپوت را که درشان را جدا کرده بودیم از قسمت پایین سوراخ کرده، نخ محکمی به انتهای آن گره زده بودیم. از فاصله دور از طریق تلفن دست ساز با هم صحبت می کردیم.
صدای دوستم ازآن طرف به وضوح شنیده می شد. گرم صحبت بودیم که ازداخل کوچه صدای داد و فریاد شنیده شد. او داخل کوچه را نمی دید. پرسید: چه خبر شده؟
به دروغ اما خیلی جدی گفتم: مادرت مرده...!.
آن اطــراف کسـی نبود. فقط چند نفــر داخل کوچه برسر موضــوعی بلند بحث می کردند. قوطی از دستش افتاد! زانو هایش خم شد و نشست روی زمین. قوطی را انداختم و به طرفش دویدم. روی زمین دراز کشیده بود. صدایش کردم جواب نداد. تکانش دادم حرکتی نکرد!. خونسرد و سوت زنان به طرف خانه رفتم. مادرش پرسید نادرکو؟
گفتم، نادر بقدری پرسه زد خسته شد روی خاکها گرفت خوابید...!.
دکتر در گواهی فوت نوشت: ایست قلبی کرده...!.
خواستند از زیر زبانــم بکشند چه اتفــاقی افتاده؟ گفتــم، با تلفــن صحبــت می کردیم صدایش قطع شد. رفتم ببینم چرا جواب نمی دهد، دیدم دراز کشیده خوابیده. فکر کردم خسته شده خوابیده، همین...
***
از پنجره طبقه بالا به رفتارش دقت کردم. رفتارش مشکوک بود. مدتی کشیک اش را کشیدم. هرکس دیگری جای من بود، درآن ظهرگرمای تابستان شک می کرد. پیراهن مشکی را روی شلوار لی چسبان انداخته بود. مهم تراز اینها، بند کتانی را محکم بسته بود.
یک ریز دور و بر و بالا را نگاه می کرد. وقتی مطمئن شد کسی آن اطراف نیست مانند مارمولکی که قصد شکار مگسی را داشته باشد از تیر برق بالا رفت.
به سیم های برق که نزدیک شد دست کرد تا سیم چین را از زیر پیراهنش بیرون بیاورد و سیمها را قطع کند!. مطمئن شدم دزد است. اگر می خواستم مأمور خبر کنم، تا آنها برسند کار از کار گذشته بود. آنچه توان داشتم در سینه جمع کردم فریاد زدم:( آهاااای، چیکار می کنی؟)
ارتعاش فریادم چنان رسا بود که صدا در سیم های تیر برق پیچید. اول پاهایش لرزید و بعد مثل گلابی رسیده از آن بالا افتاد و پهن شد روی زمین. مطمئن شدم دیگر نمی تواند به سیم های برق آسیب برساند. این بود که آسوده، چند آهنگ را که حفظ بودم با سوت نواختم و با خیال راحت گرفتم خوابیدم.
مدتها پلیس و ماموران اداره برق می آمدند موضوع را بر رسی می کردندکه چرا کارگر اداره برق با تسلطی که به کارش داشته سقوط کرده مرده؟
هیچ وقت از من که در پنجاه متری آنها پشت پنجره نشسته و شاهد همۀ وقایع بودم نپرسیدند چیزی دیده ام یا نه؟ وقتی به نتیجه ای نرسیدند، دکتر نوشت:« کارگر ایست قلبی کرده!.»
***
این بار مسئله به خودم مربوط می شد. پرسیدم، چند سال داری؟
گفت: مامور ثبت احوالی؟ سن وسال من به توچه ربطی داره؟
گفتم، همین جوری، به نظرم خیلی بچه سن آمدی خواستم بدونم.
گفت: خیالت تخت باشه، دخترخیابونی نیستم، اجازه نمیدم پرِکسی بهم بخوره. هرکی خواسته باهام رابطه برقرارکنه، دمش رو چیدم. تا دانشگاه نرفتم و دکترامو نگرفتم، خبری از ازدواج و این جور مسایل نیست. حالا برو پی کارت تا ...
در اطاق باز شد و خانم دکتر صدا کرد: خانم تنها ...؟
با عجله وارد اتاق دکتر شد. منتظر ماندم تا از اتاق دکتر بیرون آمدند. با دست راست زیربغل مادرش را گرفته بود و بادست چپ برگه ای را. از غرور چند لحظه قبل اثری در چهره اش دیده نمی شد. جلو رفتم و پرسیدم، دکتر چی گفت؟
ـ باید بستری بشه!
ـ خب بشه.
ـ نه آخه...
ـ اینکه ناراحتی نداره. حتما" لازمه که نوشته بستری بشه. سایر مریض ها رو ببین! برای بستری شدن از کَت و کول هم بالا میرند.
ـ آخه مادرم...
ـ آخه چی؟ نمی خواد بستری بشه؟
ـ نه بابا، آمده بود به من سر بزنه. یک دفعه حالش خراب شد، آوردمش اینجا...
ــ هرکسی ممکنه یک دفعه حالش خراب بشه، مجبور میشه به دکتر مراجعه کنه...
ــ اجازه بده من حرفم را تموم کنم، بعد برای من صغری کبری بچین.
ـ بفرما حرفت رو بزن، بگوشم.
ـ در حال حاضر از افراد خانواده کسی خبر نداره که اینجا هستیم. در ضمن، پول هم همراهمون...
مهلت ندادم حرفش را تمام کند. برگ بستری را از دستش گرفتم و گفتم، بشینیدتا برگردم...

هر روز عصر بعد از دبیرستان می آمد ملاقات. زودتر از او بالای سر مادرش بودم! بعد از ملاقات تا خانه همراهی اش می کردم.
***
تصمیم اش در مورد دانشگاه و گرفتن دکترا عوض شده بود!. دلش می خواست هر چه زودتر ازدواج کنیم. به اصرار من در کنکور شرکت کرد و قبول شد. وارد دانشگاه شد!.
دوسال از آشنایی مان سپری شده بود. هر بارحرف ازدواج را پیش کشید بهانه ای آوردم. از اصرارهایش خسته شده بودم!. روی صندلی پارک نشسته بودیم. نمی دانستم موضوع را چگونه بگویم که ناراحت نشود.
پرسید: چرا حرف نمی زنی؟
چند بار تفره رفتم و او اصرار کرد. بالاخره مجبور شدم حرف بزنم و آنچه در دلم بود را بگویم. ناباورانه نگاهم کرد. پاهایش لرزید!. اول رنگش پرید و سفید شد. و بعد کم کم خاکستری شد. با عجله به همان بیمارستانی که با هم آشنا شده بودیم رساندم و در میان جمعیت گم شدم...!.
دکتر سرش را از در بیرون آورد و گفت: همراه خانم تنها...؟
کسی جواب نداد. مدتی طول کشید تا خدمه بیمارستان با برانکارد چرخداری که ملافه سفیدی رویش انداخته بودند از اطاق خارج شد.
گفتم، کمک کنم؟
گفت: خدا خیرت بده، کمک کن. دخترۀ بیچاره ناراحتی قلب داشته، بدون همــراه پاشــده اومــده بیمارسـتان. باید ببریمــش سرد خونه. خدا میــدونه خونواده ش چه قدر باید دنبالش بگردند...
هوا سرد بود. دستهایم را در جیب شلوارم فرو کردم و سوت زنان در تاریکی شب گم شدم...
***

زرگر گفت: چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد. اگر دیر شد و پلیس مزاحم شد برو جلوتر منتظرم بمان تا برگردم. گفتم، حواسم هست برو زود برگرد مجبور نشوم بروم جلوتر.
قبل از رسیدن گفته بود:« تفنگ دولولم رنگ و رویش رفته، داده ام دستی به سرو رویش بکشند. اگر بد قولی نکنند امروز باید آماده باشد.»
فکر و خیال برم داشت. با خودم فکر می کردم، نکند مجوز حمل اسلحه نداشته باشد درد سرساز شود؟ وقتی فکرم خراب تر شد که اصرارکرد تا خانه شان برسانم مجبور نشود اسلحه را دست بگیرد در خیابانها بچرخاند.
افکار مالیخولیایی یک دم راحتم نمی گذاشت:(( آخه مرد حسابی! بیکاری او را برداشتی دنبال خودت این ور آن ور می چرخانی؟ اصلا" چه معنی دارد یک ساعت از آشنایی تان نگذشته، بخواهی تفنگ دو لول برایش حمل کنی. حتی نمی دانی مجوز حمل دارد یا ندارد. عجب درد سری برای خودم درست کردم، تقصیر خودم است، با هرکه دو کلام حرف می زنم زود فامیل می شوم، بدون اینکه شناختی ازش داشته باشم.
تصمیم گرفتم گاز ماشین را بگیرم بروم پی کارم. نه او مرا می شناخت، نه من او را. امکان نداشت یک باردیگر همدیگر را ببینیم. اگر هم بر حسب اتفاق دیدیم، می گویم دیر کردی پلیس مجبورم کرد حرکت کنم. رفتم دور بزنم بیایم، دیدم رفته ای. می توانم حتی از او گلایه کنم که چرا نایستادی بیایم.
هنوز دو دل بودم بروم یا بمانم دیدم دارد می آید. پرسیدم تفنگ کو؟ اشاره کرد به زیر کت اش و بعد هم صندوق عقب، یعنی اینجاست معطل نکن بازش کن. در صندوق را زدم. غلاف برزنتی 60- 70سانتی متری را از زیر کتش بیرون کشید. برجستگی تفنگ روی غلاف جا انداخته بود، آنرا چپاند بغل لاستیک یدک و هرچه خرت و پرت بود کشید روی آن. مثل فرفره دور زد و پرید روی صندلی و گفت:« حرکت کن تا کسی متوجه نشده!.»
یکی دومیدان را پشت سر گذاشته بودیم که اشاره کردند بزن کنار. وقتی تردید مرا دیدند با ماشین پیچیدند جلو و مجبورم کردند بایستم. به چهره زرگرنگاه کردم. بدون کوچکترین عکس العملی، بیخیال و آرام نشسته بود.
دست هر سه مأمور اسلحه بود. از طرفین اتو مبیل پریدند بیرون. یکی سرم را طوری با شدت چسباند روی فرمان نزدیک بودگردنم بشکند. همزمان سوئیچ را بیرون آورد و به همکارش گفت:« صندوق را بگرد.»
یکی گفت: «خودشه ، از همین اسلحه شلیک شده! از همان نوعی ست که گلوله را داخل جسد پیدا کردیم! شاید قتلهای دیگه ای هم رخ داده باشه! باید بررسی بشه.»
تا خواستم بگویم تفنگ شکاری به زرگرتعلق دارد سرم را عقب کشید قلنج گردنم قرچ قرچ صدا داد. چشمهایم را بستند. چند قدمی که پیاده رفتیم گفت:« مثل بچه آدم بشین و حرف نزن. در همین لحظه یکی فریاد زد:« ایست ...»

دو تیرپیاپی شلیک شد. اتو مبیلی که من در آن نشسته بودم به سرعت از محل دور شد. نفهمیدم چه اتفاقی رخ داد وچه بلایی سر زرگر آمد.
یک ماه شد که دستگیر شده بودم! حال و روز خوشی نداشتم. در باز جویی های اولیه منکرهمه چیز شدم. صراحتا" اعلام کردم اسلحه به زرگرتعلق داشته، آشنایی ما هم برمی گشت به یک ساعت پیش که در فروشگاه با هم آشنا شده بودیم. نه خانه اش را بلدم، نه می دانم کارش چیست؟
موضوع تنها اسلحه نبود، پای قتلی در میان بود که با همان اسلحه صورت گرفته بود که داخل صندوق عقب اتومبیل من پیدا شده. می خواستند اقرار کنم افراد دیگری را هم کشته ام. قضیه به این سادگی ها نبود که فکر می کردم .
همۀ شواهد و قراین بر علیه من شهادت می داد. هیچ یک از افراد خانواده به دیدنم نیامده بودند. اجازه نداشتم با کسی تماس بگیرم و اطلاع بدهم که دستگیر شده ام. روزها به سختی سپری می شد. تنها می توانستم با همسلولی هایم گفتگو ودرد دل کنم.
بیشتر همسلولی هایم جرمهای سنگین داشتند، از دعواهای دسته جمعی تا قتل و اتفاقهای ناموسی و انتقام. یک نفر پرونده سیاسی داشت. این شخص همزمان با من به این سلول منتقل شده بود. آدم دُم کلفتی بود. وکیل داشت. تعریف می کرد:« اگر وکیلم نبود تا حالا اعدام شده بودم. اعمال نفوذ می کند پرونده را عقب می اندازد تا فرصت بیشتری به دست بیاورد و مدارکی بر بی گناهی من دست و پا کند تا بتواند تبرئه ام کند.»
از من هم خواست با وکیلش همکاری کنم وحقایق را برایش تعریف کنم تا بتواند از من هم دفاع کند بدون آنکه دستمزدی دریافت کند.
در برابر همه فشارها و بازجویی ها مقاومت کردم اقرار نمی کردم در قتل دست داشته ام! اما به مرورخسته شدم و مقاومتم شکست. به دروغ اقرار کردم با همان تفنگ دو لول، یک نفر را کشته و در یکی از باغهای اطراف شهر دفن کرده ام!. به این بهانه می توانستم برای چند ساعت از آن فضای خفقان آور بیرون بیایم.
یک روز برفی که هوا به شدت سوز داشت با عده ای برای شناسایی محل دفن رفتیم. بهترین محل گودالی بود که قبلا" نزدیکی های محل خودمان دیده بودم. عمدا" این محل را انتخاب کردم شاید یک نفر از آشنایان ببیند و به خانواده ام اطلاع بدهد دستگیر شده ام. گفتم جسد را اینجا دفن کرده بودم. اثری از جسد نبود. صاحب باغ را پیدا کردند منکر قضیه شد، گفت:« اینجا را خودم مدتها قبل برای دفن زباله کنده بودم، از اول همینطور بوده که می بینید.
از اینکه می دیدند عده ای را در هوای سرد بازی داده به محلی آورده ام که هیچ نشانی از جسد نیست، عصبانی بودند. هر کس از کنارم رد می شد ضربه ای با دست و لگد به پهلو و پاهایم می زد.
***

کم کم به خودم هم یقین شد یک نفر را کشته ام!. شب تا صبح خوابم نمی برد کابوس های وحشتناک می دیدم. چنان قوی و سهمگین بودند مرگ را بر زندگی ترجیح می دادم.
در آخرین شب که قرار بود صبح اعدام شوم، از اینکه شب بعد دیگر زنده نخواهم بود خوشحال بودم.
افراد قدیمی تعریف می کردند:« کسی که قرار است اعدام شود، دراثر شدت هیجان عرق می کند و آب بدنش کشیده می شود، عضلاتش شل و نا توان می شود. در نتیجه کنترل اعضای بدن خود را از دست داده بی اختیار شده لباس هایش را خیس می کند...!.»
نمی خواستم چنان سرنوشتی داشته باشم و باعث خنده و مسخره دیگران قرار بگیرم. باید به جرئت و شهامت خودم مطمئن می شدم. گرچه بعد از من مهم نبود در باره ام چگونه فکر خواهند کرد، اما دوست داشتم بگویند:« مانند قهرمان ها رفت بالای دار!.
با چشم ترحم نگاهم می کردند که اذیتم می کرد. تا وقتی بقیه هم بیدار بودند و از سلولها سرو صدا می آمد، احساس خوبی داشتم و به خودم قول می دادم سینه ام را جلو می دهم و با پای خودم پای چوبه دار می روم. اما وقتی سکوت همه جا را گرفت، تنهایی به جانم افتاد و احساس ترس و نا امیدی یک دم راحتم نمی گذاشت.
***
آفتاب هنــوز نزده بود که گفتند :« شانس آوردی خانــواده مقتــول رضایــت داده اند!.» می توانستم یک بار دیگر زندگی بیرون را تجربه کنم. تصمیم گرفتم قدرآزادی را بدانم و بعد از آن مواظب خودم باشم.
طی مدتی که در زندان بودم، خیابان ها تغییر کرده بودند!. زندگی جور دیگری جریان داشت. چند شاخه گل رنگی از پارک سرخیابان چیدم. گلها، شادابی و جلوه خاصی داشتند که قبلا" متوجه آنها نشده بودم.
می خواستم دسته گل را به همسرم هدیه کنم و او را غافلگیر کنم. روزهای سختی را بدون من سپری کرده بود.
با صدای در سلول که با خشکی روی پاشنه چرخید از خواب پریدم!. بدون اینکه متوجه شوم، مایع زردی روی موزاییک های سلول سُر خورد و پیش رفت. مأمورین دلسوزانه زیر بغلم را گرفتند و با فاصله حرکت کردند تا لباسهای شان خیس نشود. به بیرون سلول هدایتم کردند.
سوز سردی جریان داشت. عده ای در محل اجرای حکم منتظرم بودند. بعضی ها نگاه می کردند و بعضی آرام صحبت می کردند. در میان آنها آشنایی به چشمم نخورد. تنهایی و غربت با سنگینی تمام به جانم افتاد. فکر نمی کردم بعد از اینهمه سال که دور و برم شلوغ بوده، یک آشنا کنارم نباشد. خودم را به دست سرنوشت سپردم .
دو نفر زیر بازویم را گرفتند وکمک کردند روی چهار پایه بروم. یک نفر که روبنده ای به چهره داشت، محکم گفت: چهار پایه را...
در یک آن فشار زیادی برگردنم وارد شد و راه نفسم را بند آورد. سعی کردم گردنم را صاف کنم. حالت جان کندن بود یا برای زنده ماندن نمی دانم، ولی به شدت دست و پا می زدم. تمام توانم را جمع کردم و خودم را بالا کشیدم. نفسم داشت قطع می شد. یک نفر از پاهایم گرفت و بالا کشید!. شنیدم گفت:« چهارپایه را بگذارید زیر پاش.»
صدایش به نظرم آشنا آمد. چشم هایم را باز کردند. زرگر بود که روبرویم ایستاده بود با همان تفنگ دولول شکاری!. با صدای خفه ای که به سختی از گلویم بیرون می آمد گفتم، مرد حسابی! کجا بودی تا حالا؟ بخاطر کار احمقانه تو داشتم می رفتم بالای دار.
لبخندی زد و گفت: « چی خیال کردی؟ فکر اینجاشو نکرده بودی که سوت زنان در تاریکی شب گم می شدی...!؟.

اسبی که یالهایش را
نویسنده » عباس عابد ساوجی
نشر شانی 1393




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

م.فرياد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سید رسول بهشتی (27/2/1396),کیمیا کاظمی (27/2/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (27/2/1396),م.فرياد (28/2/1396),سعید بیک زاده (31/2/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (31/2/1396),محمدبیگلری (31/2/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (1/3/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (2/3/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.