غُلومی

غُلومی
نویسنده:عباس عابد ساوجی

به عنوان مسئول انبار مهمات تیپ در پایین بلندی های غرب کشور، به عنوان بسیجی قدیمی مشغول خدمت بودم. این قسمت سابق بر این معدن سنگ های ساختمانی بود. زمان جنگ بود و معدن تعطیل شده و به عنوان زاغه مهمات از آن استفاده می شد.
عملیات در پیش بود و حدود سی نفر به صورت شبانه روزی به بار گیری و تخلیه کامیون های حامل مهمات مشغول بودند. من به عنوان سرپرست مسئول کنترل افراد و مهمات بودم.
داخل زاغه مهمات را به شکل اتاقک های مجزا شکافته و هر بخش را به یک نوع مهمات اختصاص داده بودیم. اطراف و آسمان زاغه مهمات بیست و چهار ساعته، با ضد هوایی محافظت می شد.
در گیرو دار عملیات بودیم قرار شد یک دستگاه دیزل تک چرخ را بار بزنیم و همراه مهمات به جلو خط ارسال کنیم. راننده کامیون برای اولین بار به منطقه اعزام شده بود. جایی را بلد نبود. نیروی بیکاری نبود که همراه او روانه کنیم. خودم به عنوان راهنما سوار کامیون شده، با او همراه شدم تا زودتر دیزل را به خط برسانیم.
راننده از آن تیپ ها بود که حرکات و گفتارش داش مشدی و لات منشانه بود. تا حرکت کردیم نوار کاستی از خواننده آغاسی گذاشت و صدایش را هم بلند کرد. چند آهنگ از آغاسی گوش کرد و بعد یک نوار از سوسن گذاشت و با آن دم گرفت.
گفتم این ها که گوش می کنی غیر مجازند صلاح نیست در منطقه گوش کنی، آنهم بغل گوش یک عده بسیجی مؤمن و متعهد.
با همان لحن مخصوص خودش گفت: من تا آهنگ گوش نکنم نمی تونم رانندگی کنم.
گفتم، حالا که گوش می کنی حداقل صدایش را کم کن.
گفت: صدای آهنگ بایداستخونها را بلرزونه، والا چه کشکی؟ چه پش...؟
حرفش را قطع کردم گفتم، من وظیفم بود بگم، خود دانی.
به ایست بازرسی نزدیک می شدیم. گفتم، تا اینجا گوش کردی بسه، ضبط را خاموش کن. بچه های حزب الله بهمون گیر میدن.
صدایش را بلند کردگفت:« به من گیر میدن؟ غلط می کنند گیر میدن!. غیر از خدا هیچ کس نمی تونه به من گیر بده، اونم تو اون دنیا، تازه، اگه اون دنیایی وجود داشته باشه. تو اگه می ترسی پیاده شو، برگرد.»
گفتم، ببین، دارم بهت میگم خاموش کن. این بسیجی ها صدای سوسن را بشنوند کارت تمومه ها.
گفت:« این جوجه ها کار منو تموم می کنند؟ برو با...»
یک نفر از بچه های بسیج آمد روی رکاب ماشین و سلام داد. سوسن داشت می خواند:
«خوش به حال دیونه،
که همیشه خندونه...»
بسیجی اخم هایش را در هم کشید و رو به من گفت:« نوار رو خاموش کن.»
گفتم، من چند بار بهش گفتم. به حرف من گوش نمیکنه.
بسیجی رو به او کرد گفت:« نوار رو خاموش کن.»
راننده با همان لحن گفت: « وِلمون کن جون داشی.»
بسیجی دست برد و ضبط را خاموش کرد. راننده لج کرد و روشن کرد و همزمان بسیجی را هِل داد و از روی رکاب پرت کرد پایین و رو به من گفت: « محکم بشین می خوام حالشون و بگیرم!.»
با نگرانی گفتم، میخوای چیکار کنی؟
گفت:« می خوام حالشون و بگیرم بزنم این زنجیرو پاره کنم در بریم!.»
گفتم، کور خوندی. مگه اینجا خیابونای تهرونه که بزنی و دربری؟
گفت:« چیکارم می کنند؟ هیچ غلطی نمی تونند بکنند. منکه آدم اینا نیستم.»
گفتم، تو نمیری اون سیبیل های آویزونت رو می تراشند دود میدن.
گفت:« مگه شهر هرته که سبیل های منو بتراشند دود بدن؟»
در این حین بسیجی از فرصت استفاده کرد سوئیچ را بر داشت و رفت داخل کیوسک نگهبانی. وقتی دید سوئیچ را برداشتند از ماشین پیاده شد. یکی از دیرک های ایست بازرسی را از جا کند و شروع کرد به عربده کشی که:( نامردا، اگه مردید بیایید جلو...!.)
همه جمع شده شاهد عربده کشی او بودند. تنها محل عبور که همان انتظامات بود بند آمده بود. آمبولانس ها آژیر می کشیدند. آبرو ریزی شده بود که نگو. پیاده شدم و به مسئول بازرسی گفتم، بابا جان، بار ما مهماته. در خط به آن احتیاج دارند باید زود برسونیم. سوئیچ را بدید بریم موقع برگشتن بهش گیر بدید حالش رو هم بگیرید.
مسئول ایست بازرسی یواشکی گفت:« ببین، سوئیچ را میدم ماشین را بزنید کنار نگهدارید تا راه باز بشه. بقیه که رفتند باید روی اینو کم کنیم، اگه آدم نشه به ریشمون می خنده.»
گفتم، آقا غُلوم.
گفت:غلومی نوکرته.
گفتم، بزن کنار اینا وِل کن نیستند.
گفت:« تو نمیری مدتیه دعوا نکردم. دلم لک زده برای یک دعوای حسابی!.
یک زنجیر یک متری از زیر صندلی بیرون کشید. معلوم بود برای همین کار آنجا پنهان کرده بود، چون زنجیر دسته داشت. زنجیر را دور سرش می چرخاند و نفس کش می خواست.
یکی از بسیجی های ریزه میزه، یک متر روی هوا بلند شد و یک لگد چرخشی خواباند روی گردن او. راننده روی زمین ولو شد. در همان حال می گفت:« نامردا، چند نفر به یک نفر...؟»
گفتم، غلومی، چند نفر کجا بود؟ یک نفر تو را زده.
آب خنک آوردند دادم خورد حالش کمی جا آمد. گفتم، آقا غلوم، حالا خودت می شینی پشت رول یا خودشون کامیون را هدایت کنند؟.
گفت: لازم نکرده. خودم می شینم.
پشت رل نشست و حرکت کرد. ساکت بود دیگر نوار هم گوش نمی کرد.
گفتم، چی شد؟ دیگه نوار گوش نمی کنی؟
گفت:« نه. به احترام رزمنده ها دیگه نوار گوش نمی کنم...»
به تنگه دزلی رسیدیم. محل ایست بازرسی پایگاه در تنگه ای بین دو کوه مستقر شده بود. محل تخلیه مهمات را نشان دادند. کامیون را تحویل بچه های گروه تخلیه دادیم. به غلومی گفتم، تا کامیون را تخلیه می کنند بریم پیش بچه ها چای بخوریم.
درگیری همچنان ادامه داشت. وقتی توپخانه ها شلیک می کردند زمین زیر پایمان می لرزید و صدای آن در محیط کوهستان می پیچید و انعکاس آن بارها شنیده می شد. صدای شلیک توپخانه برای من عادی شده بود، مثل اینکه صدای برخورد توپ پینگ پنگ را با راکت گوش می کردم.
اما غلومی اولین بار بود وارد منطقه عملیاتی شده بود. با شلیک توپخانه خودی هم شیرجه می رفت روی زمین. گفتم، اینها توپ خودی هستند شلیک می کنند چرا می خوابی روی زمین؟
گفت:« عجب بساطیه! اینجا کجا بود ما را آوردی؟ اون از استقبال گرم بسیجی هاش! اینهم از سرو صدای توپ هاش که آدم را دیونه میکنه. با اینهمه تق و توقی که راه انداختند، پس دشمن کجاست؟»
گفتم، دشمن حداقل بیست کیلومتر دورتر از اینجاست.
با تعجب به حالت جیغ گفت:« بیست کیلو متر؟ پس چرا ما می ترسیم؟»
گفتم، تو می ترسی، کی گفته ما می ترسیم؟
با دلخوری گفت: « خب اینو زودتر می گفتی. حالا میگی که ما نیمه جون شدیم؟»
وضعیت منطقه و فاصله نیروهای پیاده را با توپخانه برایش شرح می دادم که دو فروند میگ از کوه سرازیر شدند. اولی دره را رد کرد و از کوه روبرو رد شد، اما دومی اوج گرفت و در همان حال چند بمب خیلی بزرگ را داخل دره خالی کرد. همه این ها چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
قبل از آن می خندیدم و می گفتم، غلومی چرا می خوابی روی زمین؟ حالا داد می زدم، غلومی بخواب روی زمین...!.
غلومی که گیج شده بود نمی دانست کدام حرفم را باور کند هاج و واج نگاهم می کرد. با دست به آسمان اشاره کردم فریاد زدم بخواب بمب خوشه ای...
بمب های خوشه ای در آسمان منفجر می شدند و هر بمب تبدیل به دویست تا دویست و پنجاه بمب شبیه هویج می شد و مانند نیزه فرود می آمد.
چند نفری مجروح شدند. بقیه بمب های کوچک در زمین فرو رفتند منفجر نشدند. کامیون را سریع تخلیه کردند. بدون اینکه فرصت کنیم چای بخوریم، سوار شدیم و غلومی گاز آنرا گرفت تا زودتر از منطقه خارج شویم.
غلومی خیلی ساکت و کم حرف شده بود. منهم چیزی نمی گفتم. فکر می کردم از وقایعی که پیش آمده و از عکس العمل های متفاوتی که بروز داده خجالت می کشد حرف نمی زند. پس از طی مسافتی در سکوت، پرسید:« فلانی، اینها چقدر حقوق می گیرند؟»
گفتم، کیا؟
گفت:« همین بسیجی ها رو میگم. در مقابل این کاراشون چقدر بهشون میدن؟»
گفتم، هیچی!.
مانند بمب ترکید که:« هیچی؟ منو خر حساب کردی؟ مگه میشه با این خطرا کار کنی هیچی نگیری!.»
گفتم، پس چی خیال کردی؟ مگه نمی گفتم اینها نیروهای مردمی هستند به عنوان بسیجی آمده اند از مملکت دفاع کنند. کسی که داوطلب کاری میشه، دیگه انتظار مزد نداره.
نا باورانه پرسید:« چند مدت اینجا می مونند؟»
گفتم، هر دو سه ماه یک گروه تازه نفس میاد عوض می شن. بعضی ها ماهها می مونند عوض هم نمی شن. تازه، خورد و خوراک اینها از کمک های مردمی تأمین میشه از دولت چیزی نمی گیرند.
وقتی دید شوخی نمی کنم و خیلی جدی حرف می زنم، دیگر چیزی نگفت و در خودش فرو رفت.
به ایست بازرسی اول رسیدیم که با بچه های بسیج درگیر شده بودیم و برایشان عربده و زنجیر کشیده بود. کامیون را کناری پارک کرد. پیاده شد رفت نزد بچه های بسیج که نهار می خوردند. به هرکه می رسید بغل می کرد و می بوسید و با صدای بلند گریه می کرد!. چپ و راست از همه عذر خواهی می کرد.
رزمنده ها دعوت کردند و برای ما هم نهار آوردند. بعد از نهار و خداحافظی راه افتادیم. بیشتر از قبل سکوت کرده بود. دلم نمی آمد سکوتش را بشکنم. بالاخره آه بلندی کشید و گفت:« اینها کجایند و من کجایم؟»
پرسیدم، آقاغلام، بچه کجایی؟
آهی کشید و با افسوس گفت:« تهرون. ناف تهرون، یعنی سنگلج. پدرم هم بچه تهرون بود.»
گفتم، فوت کرده؟ خدا رحمتش کنه.
گفت: « بله، کشتنش...!.»
گفتم، کیا؟ تعریف کن برام اگه ناراحت نمیشی.
دنده را عوض کرد. در جایش جا به جا شد و این طور تعریف کرد:« دهه چهل – پنجاه، پدرم کارگر قصاب خونه ( کشتارگاه) بود. باستانی کار بود و پهلوانی بود برای خودش. همه می شناختند و بهش احترام می گذاشتند.
خانه ما آن زمان دروازه غار بود. محله ای فقیر نشین و حادثه خیز. هرچه خلافکار بود آنجا جمع شده بودند. از جیب برهای معمولی گرفته تا دزدها و قاتلهای حرفه ای. گردن کلفت ها و شتیله گیرهایی بودند که از در آمد قمار ثروت و بگیر و ببندی به هم زده بودند. مأمورها و پاسبان ها، حتی رئیس پاسگاه ازشون حساب می بردند.
در چنان محله ای، کوچه ما انگشت نمای عام و خاص بود. چند همکار قصاب و باستانی کار درآنجا ساکن بودند کسی جرئت نمی کرد چپ بهشون نگاه کنه.
یک بهرام نامی بود که بهش می گفتند بهرام گلپری. بهرام با یک حسن نامی دوست بود که او هم معروف بود به حسن کوری. چشم های حسن کوچک و چپ بود بهش می گفتند حسن کوری. بهرام نوچه حسن به حساب می آمد.
این دونفر، گنده لات های جنوب تهرون بودند. هر جای تهرون دعوای دسته جمعی می شد، جای پای این دو نفر آنجا دیده می شد. با ماشین شولت آمریکایی مدل ایمپالایی که داشتند همه جا سرک می کشیدند. از همه اقشار باج سبیل می گرفتند. از قمارخونه بگیر تا کاسب کارای بازار، کسی جرئت نمی کرد بهشون بگه بالای چشت ابروست، چه برسه به این که بخواد جلوشون دربیاد.
این دو نفر در میدان مولوی دو سه دهنه مغازه داشتند که کفتر نگه می داشتند. اسمش این بود که فروشندگی می کنند. در اصل آنجا محل پاتوقشون بود.
در جشن های مناسبتی مثل تولد شاه و ولیعهد، یا هر برنامه ای که نون و آبی داشت براشون، یکدفعه چند صدتا کفتر به نشانه شادی هوا می کردند. همه می دونستند کفترها مال آنهاست.
حسن کوری به حسن اشرف هم معروف بود. می گفتند اشرف خواهر شاه رفیقه اوست. ولی این را کسی باور نمی کرد چون سر و صورت حسن کوره از بس جای چاقو و قداره خط انداخته بود مثل پوست تمساح شده بود، دخترای معمولی هم تحویلش نمی گرفتند، چه برسه به اشرف شاهزاده!. عکس بزرگ اشرف را همیشه می چسبوند شیشه عقب ماشین ایمپالا.
دشمنی این دو با پدرم از وقتی شروع شد که قصاب ها با گاو کشی آن دو در قصابخونه مخالفت کردند. قضیه از این قرار بود که در روزهایی که مراسم جشن برگزار می شد این دو نفر به قصابخونه می رفتند. حسن کوره با گاو قوی هیکلی سر شاخ می شد. وقتی گاو را خسته می کرد دو انگشت ش را در دماغ گاو زبان بسته می کرد آنرا به راحتی روی زمین می خوابوند و با چالاکی سرش را می برید.
بهرام گلپری هم از حضار پول جمع می کرد. البته مراسم خیلی سنگین و رنگین برگزار می شد. معمولا افراد سرشناس شهر جمع می شدند و پول خوبی هم می دادند. مراسم گاو بازی در قصابخونه، یک جورایی طعنه به گاو بازی در اسپانیا می زد و شور و شوق زیادی به پا می کرد.
در یکی از مراسم گاو بازی، پدرم با همکارای زور خونه ای می ریزند سر آن دو و کتک مفصلی بهشون می زنند فراری شون میدن. بعد از اون دیگه جرئت نمی کردند مراسم گاو بازی راه بندازن.
بهرام گلپری در محله جمشید آن روزگار بزرگ شده بود. پدر و مادرش معلوم نبودند!. از ارازل اوباش و گنده لات های جمشید به حساب می آمد. یک روز در خیابان با پدرم رو به رو در میآن. تهدید می کنه اگه یک روز از عمرم مونده باشه خونت را می ریزم.
نامرد به حرفی که زده بود عمل کرد. بعد از مدتی پدرم را در خیابان خلوتی تنها گیر میآرند و با چند تا از نوچه هاش به او حمله می کنند. چند ضربه چاقوی کاری به پدرم می زنند و فرار می کنند.
چند روزی پدرم در بیمارستان بود تا فوت کرد. آن وقت ها پانزده ساله بودم. قسم خوردم هرطور شده گیرش میآرم و انتقام پدرم را ازش می گیرم.
مأموران درتعقیب اش بودند اما انگار آب شده رفته بود زیرزمین. حسن کوری را گرفتند مدتی باز داشت بود اما هیچ مدرکی که نشان بدهد او در قتل دست داشته پیدا نکردند. شاهدهای درگیری هم گفته بودند که حسن را ندیده اند. ده سال دنبال بهرام گلپری گشتم»
غلومی دیگر آن غلومی صبح نبود. ضبط را روشن نکرده بود. هر لحظه که می گذشت صدایش آرام تر می شد و از شدت لحن لات منشانه اش کم می شد!. دیدم آرام دست اش را به گوشه های چشمش نزدیک کرد و نم اشکی را که پایین می آمد پاک کرد!.
طوری اینکار را کرد که من متوجه نشوم. منهم بیرون را نگاه کردم به نشانه اینکه متوجه نشدم. چند لحظه ای در سکوت گذشت. پرسیدم، این ماشین از پدرت به تو رسیده؟
گفت:« نه، رفتم شاگرد شوفری، بعد هم شدم شوفر. چند ماشین عوض کردم تا این را خریدم. همیشه چاقو همراهم بود تا هر جا که گیرش آوردم دخلش رو بیارم. اما پیداش نمی کردم.
یک سالی مونده بود به انقلاب. تابستون بود. یکی از دوستای قدیم پدرم پیغام داد هرچه زودتر بیا آبادان. رفتم وکسی را که پیغام داده بود دیدم. گفتم کجاست؟
گفت، می خوای چیکارش کنی؟
گفتم، ده سال انتظار کشیدم، در به در دنبالش گشتم، حالا می پرسی می خوای چیکارش کنی؟
گفت، می برمت پیشش، ولی بی خیال شو، خدا اونو کشته!.
گفتم، چطور مگه؟
گفت، حالا می ریم می بینیش.
صبح زود راه افتادیم رفتیم محله خلاف کارا. چند تا معتاد ولو شده بودند روی زمین. یکی که از همه بدتر بود را نشان داد گفت اینه.
گفتم اون روی ساعد دست راستش عکس تاج خالکوبی شده بود.
گفت، بهت میگم اینه. ساعدش رو هم نگاه کن تا مطمئن بشی.
خواستم ساعدش را ببینم، بدنش بقدری لاغر و کثیف بود مثل اینکه چوب خشکی را نیم سوخته خاموش کرده بودند. یک چیزی هم مانند مُهر روی ساعدش سیاه و کج و معوج بود که نشان می داد روزی خالکوبی بوده.
بدنش از چند جا زخم و کرم گذاشته بود. دست که بهش می زدم نه حرکت می کرد، نه چشم باز می کرد، مانند حیونی که سرش را بریده باشند خُر خُر میکرد.
به معتادی که کنارش لم داده بود و وضع بهتری داشت مقداری پول دادم پرسیدم اینو می شناسی؟
گفت، آره بابا، اسمش بهرامه. یک سالی میشه اومده اینجا.
پرسیدم، قبل از اون خونه ش کجا بوده؟
گفت:( خونه ش کجا بوده؟ یک خرابه ای وسط نخلستون پایین بود. پارسال تابستون دیدم اونجا افتاده. رفتم نخلستون یک کیسه کثیفی داشت گشتم توش شناسنامش رو پیدا کردم. نوشته بود بهرام گلپری. جای اسم پدر مادرش رو خط کشیده بودند.)
غلومی آهی کشید و گفت:« راست گفتن که چوب خدا صدا نداره.»
پرسیدم بالاخره باهاش چیکار کردی؟
گفت:« قسمت بود که برم ببینمش تا آتش انتقامم خاموش بشه. اگر نمی دیدم تا آخر عمر باید دنبالش می گشتم. سه روز آبادان موندم. هر روز که بالای سرش می رفتم صدای خُرخُراش کمتر می شد. روز سوم دیدم نیست. باز پولی به معتاده دادم گفتم رفیقت بهرام کجا رفته؟»
گفت: ( تموم کرد!. از طرف شهرداری یک کیسه ای مثل گونی آوردند کردند توی اون بردنش...).
به مقر تیپ رسیده بودیم. گفتم، غلومی، شب را پیش ما بمون تا بیشتر باهم آشنا بشیم و از خاطراتت برام بگو.
گفت: عباس آقا.
گفتم، جانم بفرما.
گفت: با این شرایط نمی تونم بمونم، اماپام برسه تهرون، یک شوفر برای ماشین می گیرم، خودم برمی گردم اینجا، پیش شماها...
بغلش کردم صورتش را بوسیدم و گفتم:« انشاالله...»

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نرجس علیرضایی سروستانی ,سیروس جاهد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه زردشتی نی‌ریزی (8/3/1396),سعید بیک زاده (8/3/1396),همایون طراح (8/3/1396), ک جعفری (8/3/1396),سیروس جاهد (8/3/1396),سید رسول بهشتی (10/3/1396),همایون به آیین (13/3/1396),حسین شعیبی (14/3/1396),رضا فرازمند (15/3/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (16/3/1396),

نقطه نظرات

نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 خرداد 1396 - 13:37

درود بر جناب عابد
داستان خوبی بود هرچند تحول شخصیت در آن خیلی باورپذیر پیش نرفت! کنش ها و واکنش ها تاحدودی منطقی بودند ولی در تاثیرپذیری شخصیت غلومی کمی غلو شده بود! هرچند در داستان کوتاه مجال پرداختن به فرآیند این تاثیرپذیری و تحول شخصیت آنچنان وجود ندارد ولی انتخاب چنین قصه و چنین شیوه ی روایتی، داستان بلندتری را می طلبد. از این هم نگذریم که پهلویی هم به پهلوی زدی! حالا یا حسب عادت کلیشه ای و شیوه ی مرسوم هست که همیشه برای نشان دادن نجابت و ارزشمندی دوره حاضر،دوره قبلی را قربانی می کنند و یا دلیل دیگر!نمیدانم!


@همایون به آیین توسط عباس عابد (ساوجی)   ارسال در یکشنبه 14 خرداد 1396 - 19:58

سلام
بسیار خرسندم که در دنیای بی حوصلگی، تحمل کردید و خواندید.
کلیه بخشهای نظرات شما فنی و کارشناسانه بود.
در مورد دوره پهلوی هم باید بگویم همانطور که بوده اشاره شده، نه قصد تخریب بوده و نه قصد توصیف حال.
ارادمندم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.