کیف زنانه

کیف زنانه
لباس اش را پوشید. عینک ته استکانی ذره بینی را به چشم زد. از دوست چشم پزشک اش چند بار وقت گرفته بود اما بد قولی کرده نرفته بود. بار آخری که تماس گرفت منشی گوشی را به دکتر داد. خود را معرفی می کرد دکتر حرف او را قطع کرد گفت:« شما مجاز هستی در تمام ساعات کاری من بدون اینکه وقت قبلی گرفته باشی مراجعه کنی معاینه ات می کنم. لطفاً وقت و بی وقت مزاحم منشی نشو! نظم کاری ما با بد قولی های تو مختل شده...».
***
کلافه بود. بدون هدف فقط برای گذراندن وقت کانالها را عوض می کرد. آخر شب برنامه ای که باب سلیقه اش باشد پیدا نکرد. اخبار را دوست داشت اما آخر شب بجز برنامه های تکراری کسالت بار چیزی نشان نمی دادند. ساعتی با عوض کردن کانالها و تماشای گذرای چند لحظه ای برنامه ها سپری کرد.
تلویزیون را خاموش کرد. بد خواب شده خوابش نمی برد. با بی میلی کتاب پرواز روح را برداشت ساعتی مطالعه کند. به صفحه کتاب چشم دوخت پلک هایش روی هم افتاد. قطار باری با چهار سر نشین با سرعت به طرف ایستگاه متروکه ای که از دور خارج شده با دیوار بتونی مسدود شده بود پیش می رفت. هراسان چشم باز کرد.
هنوز وسط صفحه بود. یکی از دو زندانی فراری که پیرتر بود با رئیس زندان درگیر شدند. رئیس زندان خودش برای دستگیری آندو بوسیله نردبان تنابی از هلیکوپتر روی سقف واگن اول لکوموتیو فرود آمده بود. رئیس سختگیر زندان کم مانده بود پیروز شود. با تکانی که واگن خورد صحنه عوض شد زندانی با دستبند او را به میله قطار بست خودش بالای سر او ایستاد و برایش رَجَز خواند.
صفحه را نخوانده ورق زد تا صحنه برخورد قطار به دیوار بتونی را نبیند. هوا سرد بود و برف و کولاک اجازه نمی داد دو زندانی چند متر جلو تر را ببینند. کفش جوان فراری از چند جا سوراخ بود انگشت هایش بیرون و یخ زده بود بلند فریاد زد تا همراهش بشنود:« من کفش لازم دارم. دیگه نمی تونم راه بیام.».
زندانی پیرتر فریاد زد:« مگر کارت دعوت برات فرستاده بودم؟ گفتم که نمی تونی فرار کنی، خودت قبول نکردی آمدی. هنوز هم دیر نشده برگرد برو. متوجه نمیشن با من بودی.».
نشانی را لای صفحه کتاب گذاشت رفت پوتین هایش را آورد به زندانی جوان فراری بدهد تا پاهایش یخ نزند، آنها سوار قطار شده بودند.
کتاب را کنار گذاشت داخل رختخواب دراز کشید. دست راست را روی پیشانی گذاشت به سقف خیره شد. دید دو زندانی را دید که از زندان مخوف به طرز شگفت انگیزی فرار می کردند. پس از پشت سر گذاشتن مرارتهای شدید، به ایستگاه راه آهن دور افتاده ای رسیدند. دور از چشم سوزنبان سوار قطار باری شدند که به آرامی حرکت کرده بود. وقتی قطار حسابی سرعت گرفت لکوموتیوران دچار سکته قلبی شد از روی واگن سقوط کردو در جا مرد.
چند لحظه بعد برف روی جسد او را پوشاند. کسی نمی دانست قطار بدون لکوموتیوران شده. تعجب می کردند چرا با آن سرعت غیر مجاز افسار گسیخته پیش می رود؟. لحظه به لحظه به ایستگاه متروکه و دیوار بتونی نزدیک می شد تا با برخورد با آن منهدم شود خسارت به شرکت دولتی در مسیر خود وارد نکند. نگران سه نفر دیگر نبود ولی دلش می خواست هر طور شده دختر را که بی گناه بود از مرگ نجات دهد.
سوز سرمای برف و کولاک به جانش نشست پتو را روی سرش کشید. روز بعدپشت فرمان کسل و خواب آلوده بود. خانم جوان دست بلند کرد. به نظرش آشنا آمد. بدون اینکه فکر کند ترمز کرد. مقصد را نپرسید. خانم هم چیزی نگفت سوار شد. حرکت کرد. خانم با دست اشاره می کرد و او خیابانها را دور می زد.
با پیش آمد جدید احساس گنگ خوشایندی به او دست داده بود. از گشتن بدون هدف با خانم جوان در خیابانها و چرخیدن دور خود یاد فیلم شب قبل افتاد فکر کرد:« بالاخره سرنوشت آن چهار نفر به کجا انجامید؟». یادش آمد در آخرین لحظه زندانی قبل از اینکه با رئیس زندان درگیر شود حلقه واگن اصلی را آزاد کرد واگن های عقبی که دختر و زندانی جوان در آن بودند سرعت شان کم شد. از اینکه دختر و زندانی جوان به دیوار سیمانی برخورد نکردند لبخند رضایت بر لبانش نشست.
به زن جوان کنار دست اش نگاه کرد. چهره به چهره شدند. با هم لبخند زدند. زن گفت:« میشه منو ببری گوشه دنجی چای و قهوه بخورم؟». با سر اشاره کرد بله، گاز را فشار داد. زن کیف دستی اش را روی داشبورد گذاشت به جاده خیره شد. رسیدند. مجبور شد جلوی در ورودی مجتمع نارنجستان بایستد. نگهبان چشم راست خود را با چشم بند چرمی بسته بود پرسید:« تنهایی؟ قانون اجازه نمیده تنها وارد شی، باید خانم همرات باشد.».
به صندلی کنار دست اشاره کرد گفت:« با یک چشم یکی می بینی؟ اگر شش تا چشم داشتی، ما دو نفر را شش تا می دیدی؟». هر دو خندیدند. نگهبان اخم کرد تیرچه ایست را بالا زد.پیشخدمت یک ورقه منو داد گفت:« هرچی می خوای انتخاب کن صدایم کن.»
گفت:« ما دو نفریم، چرا یک منو؟». پیشخدمت نگاه کرد. یک ورقه دیگر داد و با انگشت پشت سر را خاراند چیزی نگفت. برگشت داخل آلاچیق را نگاه کرد. ابرو بالا انداخت رفت.
***
زن یک دسته اسکناس از جیب بیرون آورد به طرف راننده گرفت گفت:« هر چقدر می خوای بردار.». مرد گفت:« بخاطر پول شما را همراهی نکردم، روز خیلی خوبی بود..». زن دست تکان داد به طرف در رفت. با کف دست در را هل داد. در باز شد رفت داخل. راننده چند لحظه مکث کرد. زن برگشت نگاه کرد دست برایش تکان داد رفت
روز بعد به پارکینگ رفت. کیف زنانه ای روی داشبورد بود. داخل کیف را نگاه کرد. مقداری وسایل شخصی بود و چند کارت شناسایی با عکس زن روز قبل که روی کارت ها چسبیده مهر خورده بود. دوست داشت به بهانه ای او را ببیند. حرکت کرد. در را زد. مردی با ته ریش و لباس تیره بیرون آمد پرسید:« فرمایشی دارید؟». مرد توضیح داد:« دیروز خانمی سوار اتومبیل من شد کیف او روی داشبورد جا مانده متوجه نشدم. آوردم به ایشان تحویل بدهم.». مرد گفت:« در این خانه زنی زندگی نمی کند که کیف اش جا مانده باشد!».
راننده گفت:« من خودم او را اینجا پیاده کردم وارد همین خانه شد.». همزمان کارتهای عکس دار را از کیف بیرون آورد نشان داد. مرد چشمهایش از حدقه بیرون زد گفت:« این همسر منه! یک ماه پیش در اثر خروج قطار از خط جان باخت. خودم دفنش کردم...!».
#عابدساوجی

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد براتی (20/4/1398),ابوالحسن اکبری (21/4/1398),ماریا-لشکری (28/4/1398),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 تير 1398 - 22:15

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام . درود بر جناب استاد عابد. @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.