منزل جانان


1 ـ منزل جانان

مردی لولی وَش، دستار از سر باز کرده از دو طرف آویزان روی زمین کشیده می شد. تلو تلو خوران از خود بیخبر می آمد. حوران، مَشک به دوش جام به دست، از هول و هراس، گرد حافظ حلقه زده چون نگینی او را در میان گرفتند و به مرد لولی اشارت کردند. حافظ او را شناخت با تعجب پرسید: « اینجا چه میکنی خیام؟ آنگونه که در سوابق درج است برای گفتن اذان هم صدایت نمی کردند! چه به هم نشینی با حوران در بهشت؟»
خیام از لحن بیان حافظ مکدر شد بر حسب ادب و احترام، کرنشی کرد دستار از سرش افتاد. در همان حال با خضوع گفت:
ای دل زغبار جم اگر پاک شوی تو روح مجردی بر افلاک شوی.
اضافه کرد: «هیزم تر به کسی نفروخته ام. خون بیگناهی نریخته ام، فرزند خلف خیمه دوزی هستم با عرق جبین نانم را داده، با همت خود تحقیق در علم نجوم کرده اعتباری کسب کرده ام. گاهی لبی تر می کردم، آنهم نه برای خوش گذرانی، بلکه برای برهم نخوردن توازن کائنات بوده!. اما از بخت بد من، هرکس دستی درشعر خمار آلود داشت همه را به حساب من گذاشت و هرچه به کام خود ریخت به نام من زد تا خود مبرا کند. سهل انگاران هم بدون تحقیق همه را به نام من ثبت کردند تا دفتر قطوری شود که در هیچ محکمه ای قادر به دفاع نباشم.
حافظ که فکر میکرد حواس خیام سر جایش نیست، از جواب دندان شکنی که داده بود یکه خورد و برای آنکه پیش حوران خود را از تک و تا نیندازد گفت: « من که باشم که بخواهم در کار خدا خلل وارد کنم؟ اما هرچه فکر می کنم شاهین قضا جور در نمی آید. کلام خدا قران را به چهارده روایت از حفظم، با اینحال چیزی شبیه هفت خوان شاهنامه را طی کرده ام تا به منزل جانان رسیده ام. بوی الکلی که از رازی می خریدی، هفت محله را پر می کرد، تو را چه به منزل جانان و همنشینی با حوران...؟
ــ ببین دوست گرامی، احترام خودت را نگهدار و اینقدر قُپی در نکن! با تمام ارادتی که به تو دارم باید بگویم؟
گــــــر می نخوری طعنه مزن مستان را صـــد لقمه خوری که می غلام است آن را.
در ضمن، از قول عابد ساوجی، که گفته:
بـــر سر خُم نبود بیخبران را گذری غیر ساقی که همش با می نابی گذرد
تا ابریقم رابر سرت نشکسته ام و پیش حوران سکۀ یک پولت نکرده ام راهت را بگیر و برو. خیال کردی از بذل و بخشش هایت از اموال غیر را خبر ندارمم؟
ــ بذل و بخشش مال غیر توسط من؟ آنهم حافظ قران؟
ــ بله شما، قضیه ترک شیرازی چی بود؟ اصلا شیراز ترک داشت که براش بذل و بخشش می کردی؟ در دیوانت هست. خودت گفتی. مگر اینکه حاشا کنی:
اگـر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمر قند و بخارا را
سمر قند و بخارا مال کی بود؟ مال آدم بد بختی که در امورات و خرج خانه اش لنگ بود!.
ــ خب معلومه که خالی بستم. از اول می دانستم که دل ما را به دست نمی آورد. سر همین یک بیت تا چند ماه با همسرم کش و قوس داشتیم. اگر پا در میانی خواجوی کرمانی نبود کارمان با همسرم بیخ پیدا می کرد.
ــ از اینها گذشته، آقای حافظ قران، اگر ریگی به کفش شما نبود، چرا نمی گذاشتند در قبرستان مسلمانان دفن شوی؟ این را دیگر من نمی گویم، تاریخ می گوید.
ــ بله، در این مورد حق با شماست. عده ای متعصبِ دماغ گنده که ممکن است در هر دوره ای پیدا شوند فکر می کردند کلید بهشت دست آنهاست!. تفألی به دیوان خودم زدند و به جهالت خودشون پی بردند.
خیام حال طبیعی پیدا کرده بود و حوران ترس شان ریخته بود. اندک اندک به گرد آن دو فرهیخته حلقه زده، چون پرگاری که به گرد نقطه ای دوران کند می گردیدند. آواز برگ درختان به وجدشان آورده بود. دست افشان و پای کوبان نوش نوش می گفتند.
خیام به برگها اشاره ونجوا کرد: « در وعده الهی شک نتوان کرد که فرموده:( برگهای درختان در بهشت، زیباترین آهنگ ها را خواهند نواخت.) نمی دانم چه سری در کار است که تو را سنبل عشق و عرفان می دانند و مرا میخواره...!.»
ــ چطور نمیدانی؟ غزلهای عارفانه مولانا را ، با عاشقانه های سعدی در هم آمیخته کاری کرده ام کارستان...
خیام مبهوت کلمات جادویی حافظ شده بود، بدون اختیار فریاد زد:
ندیدم خوشتر از شعر تـو حافظ بـــه قرانی که اندر سینه داری.
ــ شکسته نفسی می کنی خیام، یک رباعی تو با یک دیوان غزل من برابری می کند. راستی یادم رفت بپرسم، از کجا می آمدی که اینهمه پریشان احوال بودی؟
ــ از دیدار نظامی گنجوی می آمدم.
ــ عجبا! تو از نیشابور، او ترک آذر بایجان، با چه زبانی گفتگو می کردید؟
ــ همصحبتی با نظامی، چنان لذت بخش بود که ندانستم دَخل سه کوزه شربت طهور را، کی در آوردم؟
ــ وقت بسیار است. حوران غرق در دست افشانی هستند. وقتی صحبت از شعر و شاعری می شود گذر زمان را احساس نمی کنم. بگو ببینم با نظامی از چه دری سخن گفتید؟
ــ واقعیت این است وقتی وارد قصر نظامی شدم از خودم خجالت کشیدم!.
ــ چرا؟ مگر چه دیدی؟
ــ بزمهای عاشقانه در هرگوشه آراسته بودند. یک جا شیرین بود و فرهاد. جایی دیگر خسرو و شیرین، لیلی و مجنون و... وقتی رسیدم که نظامی در مجلس لیلی و مجنون لمیده بود. می گفت، هر چند ساعتی باید کنار یکی از اینها باشم و قصۀ دلدادگی های شان را از نو بسرایم. آنچه از مجلس لیلی و مجنون یادم مانده این بود که:(( ... و لیلی از قبیله عامریان بود در پای کوه نجد. قیس دیوانه وار از عشق او کوه را طواف می کرد مجنون خطابش کردند. این دو در مسیر مکتب خانه آشنا شدند. هنوز کسی بلوغ لیلی را ندیده بود. اول عشق شان پنهان بود. وقتی بر ملا شد و همه فهمیدند، رسوای عالم گشتند!.
مادر لیلی، ماجرای عشق دخترش به مجنون را شنید و نصیحت ها کرد. کار از نصیحت گذشته بود و داستان عشق و دلدادگی آنها دهان به دهان ، کوه به کوه، رود به رود گشت و جهان را پر کرد.
مادر ناچار شد ماجرای عشق دخترش به قیس را به همسرش بگوید تا آب از سرشان نگذشته چاره ای بیندیشد. پدر دیوار قلعه را بلندتر کرد و خانه را زندان و درِ مکتب خانه را به روی لیلی بست.
مجنون مانند مرغ عشقی که جفتش گرفتار صیاد شده باشد از عشق لیلی می گفت و گرد مکتبخانه ای که شبیه زندان شده بود می گشت. کوچه ها برایش تنگ شده بود و کودکان سنگ بر او می زدند و مجنون خطابش می کردند...»
یکی از حوران چنان به وجد آمده بود بدون درنگ گفتار خیام را قطع کرد گفت:« اینرا خودم از زبان عابد ساوجی شنیدم که می گفت:( هرشب مجنون زلف پریشان کرد رقصید با باد. بیچاره دل لیلی، خون شد در زندان باباش.).
حوران انتظار رفتاری چنان شگفت را بدون ملاحظه حافظ از یار خود نداشتند هورا کشیدند و کف زدند. حافظ تحت تآثیر رفتار غیر منتظره حوران قرار گرفت همراه آنها کِل کشید و دست افشانی کرد. خیام که مبهوت رفتار مریدان و مراد شده بود سخن از دست داد یادش رفت چه می گفت؟ حافظ به دادش رسید یاد آور شد: درباره ملاقات با نظامی و افسانه عاشقانه لیلی و مجنون می گفتی.
خیام رشته کلام را در دست گرفت ادامه داد:« بله، مجنون هر روز با پای برهنه به اطراف کوه نجد می رفت وشبانه با پای خونین به خانه بر می گشت. پدر و مادرش در اندوه تنها پسرشان خون به دل شده بودند. از رفت و آمدهای روز و شب خسته شد تصمیم گرفت شب را در صحرا بماند.
پدر برای دیدار مجنون به صحرا رفت دید جلوی غاری نشسته و از عشق لیلی سر بر سنگ می کوبد. حیوانات وحشی برای همدردی با مجنون ناله و شیون میکردند اشک می ریختند. حال پدر خراب شد نتوانست جلو برود بر زمین نشست. مدتی به آن حال بود تا حالش بهتر شد جلو رفت گفت: این چه حال و روزی ست که برای خودت درست کرده ای؟
مجنون توان ایستادن نداشت. به زحمت خود را به پای پدر رساند و آنرا بوسید. پدر از رنجها و گریه های مادرش گفت و نصیحت ها کرد.
اما مجنون در جواب گفت: دست خودم نیست، روح من است که مرا به سوی لیلی می کشاند. گیرم که به طرف او نروم قضا و قدر را چه کنم؟ سر نوشت مرا چنین رقم زده اند.
شبی مجنون به لیلی گفت ای محبوب بی همتا تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد.
دل کندن و رها کردن فرزند در آن حال رسم مروت نبود گفت: به خانه برگرد سرو وضع خود را سامان بخش قول میدهم به خواستگاری لیلی بروم. وقتی این را شنید نیرو گرفت واز جا برخاست و با پدر همراه شد. پدر فرصت را غنیمت شمرد و مجنون را نزد پیر صومعه برد تا دعا و نصیحت اش کند. پیر گفت: چاره ندارد، او را به عشق خود رها کن.
فارغ از حال جـگر سوختۀ عشق مباش کــه بــه آتشکـدۀ سینه شررها دارد.
او را نزد عابدی مستجاب الدّعوه برد. عابد به پای مجنون افتاد و عشق او را ستود وگفت: کاش منهم چون تو بودمی!. چاره را در آن دیدند قیس را به زیارت کعبه برند شاید عشق لیلی از سر بیرون کند. به محل لیلی که رسیدند به خاک افتاد گفت: کعبۀ من اینجاست، مرا کجا می برید...؟»
حافظ طاقت نتوانست آوردن با آهی جگر سوز به حوران گفت:
هزار سال می گذرد از حکایت مجنون هنوز مردم صحرا نشین سیه پوشند!.
خیام ادامه داد:« بله همین طور است که می فرمایید. پدر لیلی مشهور و دولتمند بود دختر دُردانه خود را به آس و پاسی چون مجنون نداد. یک روز او را پشت در خانه شان دید که سماق می مکید گفت:
در کوچۀ ما هرگز دردانه نخواهی یافت
دردانه اگر خواهی از کوچه ما گم شو
مجنون از عشاق آن روزگاران بود، دست بردار نبود. پدر را به خانه لیلی فرستاد. جوابش کردند. لیلی را به ابن سلام، مردی متموّل از قبیله بنی اسد دادند. لیلی همان شب اول دخل گربه را آورد و سیلی جانانه ای در گوش ابن سلام نواخت و داغ کباب بر دلش گذاشت تا بفهمد برّۀ دزدی خوردن ندارد!.
نظامی گنجوی می گفت: قبل از ازدواج ابن سلام با لیلی، ابن سلام را دیدند در محل سرگردان است و دست بر سر نهاده و خون از سرش جاریست. پرسیدند سرت را که شکست؟ گفت مجنون. علت را پرسیدند گفت: مجنون پیام داده بود :
ایکه از کوچۀ معشوقۀ ما می گـــذری بر حذر باش که سر می شکند دیوارش.
گفتند تو چه کردی؟ گفت : گوش نکردم یک بار دیگر از کوچۀ لیلی گذشتم. ابن سلام ناکام از دنیا رفت. دیری نگذشت فتیله چراغ لیلی هم خاموش شد. محل قبر او را از مجنون پنهان کردند. مجنون گفت: آنقدر خاکها را بو می کنم تا به بوی تن لیلی برسم ...))
حافظ که از شور و دلداگی افسانه آندو از خود بیخود شده بود عذر خواست و سخن خیام را قطع کرد رو به حوران کرد وگفت:« عشق سوزی دارد که تنها مختص انسانها نیست. با مطلبی که خیام از پنهان کردن قبر لیلی گفت، یاد داستانی از دو گنجشک عاشق افتادم که خودم گفته ام، خیام اگر اجازه دهد بیان کنم.»
خیام که گوشه چشم اش به نم نشسته بود متواضعانه گفت:« کلام شما چنان شیرین است و حلاوت دارد اگر زهر هلاهل خورده باشم آنرا خنثی می کند. بفرمایید تعریف کنید.».
حافظ داستان عاشقانه دو گنجشک را اینگونه تعریف کرد:« گنجشک به عاشق و شیفته خود گفت: اینقدر به من نچسب. اگر پدرم ما را با هم ببیند زندانی ام می کند نمی توانیم همدیگر را ببینیم.».
گنجشک عاشق گفت:« چه بهتر! تو را از او خواستگاری می کنم.»
ـ « پدرم آدم متعصب و لجبازی است. از این محل کوچ می کند جایی می برد ما را که پیدایم نکنی.»
ـ :« نگران این موضوع نباش. درخت به درخت، شاخه به شاخه، آنقدر می گردم و بو می کشم تا می رسم به درخت و شاخه ای که بوی تو را بدهد. حالا به جای این حرفها، روی تیر برق بنشین گوش کن. زیباترین آهنگی را که برای تو ساخته ام را با سیم های برق برایت بنوازم!.»
گنجشک روی تیر برق نشست منتظر شنیدن آهنگ شد. گنجشک عاشق دیوانه وار از روی تار سیمی به روی سیم دیگر می پرید و پاها را محکم روی تارهای سیم برق می کوبید تا صدای دلخواهش را تولید کند.
معشوقه با شور و هیجان او را تحسین و تشویق می کرد. کلاغی شاهد ماجرا بود. به گنجشک گفت: دروغ میگوید. تو را ساده گیر آورده، مگر با سیمهای برق می شود آهنگ نواخت؟ چقدر ساده ای که حرف او را باور می کنی؟.
گنجشک گفت:« خودم می دانم که نمی شود، من دارم اراده و بزرگی او را تحسین می کنم، نه آهنگی را که برایم می نوازد...!.
وقتی خیام داستان عاشقانه لیلی و مجنون را تعریف می کرد، حوران دست از پایکوبی کشیده، نم نمک اشک می ریختند. اما وقتی حافظ داستان گنجشکهای عاشق را گفت شروع کردند به هورا کشیدن و خندیدن. یکی از حوران که شوخی طبع بود گفت: استاد! در زمان شما که تیر برق نبود این داستان را کی گفتید؟
حافظ انگشت به دهان مانده بود که چه بگوید که خیام به دادش رسید گفت:
دیدی آن قهقهۀ کبک خرامان حافظ که ز سر پنجۀ شاهین قضا غافل بود
حافظ نفسی کشید پرسید، منظورت کدام کبک است؟
خیام که بدون تفکر این بیت را گفته و غافلگیر شده بود گفت: همان حکیم ابوالقاسم فردوسی سُرایندۀ شاهنامه را می گویم.
ــ منکه در تمام عمرم از شیراز بیرون نرفتم. دلم می خواست به دیدارش بروم اما قسمت نشد. خبر از او داری؟
ــ مدت هاست او را ندیده ام. اما شنیده ام در قرنطینه باز جویی پس می دهد!.
ــ باز جویی برای چه ؟
ــ جواب کشت وکشتاری را پس میدهد که در شاهنامه راه انداخته بود! من بر عکس شما، تا فرصت دست میداد به زیارتش میرفتم. از نیشابور تا توس راه زیادی نبود.
ــ تعریف کن ببینم چه جور آدمی بود؟
ــ انگار همین دیروز بود. در ایوان خانه اش نشسته بودیم، گفتم ابوالقاسم ! تاکی میخواهی بنشینی پک به قلیان بزنی؟ املاک پدر را دود کردی رفت هوا. هنوز حرفم تمام نشده بود که دود قلیان را پُف کرد توی صورتم ! مانند کسی که بخواهد آب دهانش را پرت کند به طرف کسی. همین طور با غیظ به طرفم پُف پُف می کرد و کلمات درهم برهمی با دود قلیان از دهانش بیرون می آمد.
ــ چی می گفت ؟ حرف حسابش چی بود؟
ــ حرفهایش چندان مفهوم نبود، فقط این را از لابلای حرفهایش متوجه شدم که می گفت: مردک عرق خور دائم الخمر! کارم به جایی رسیده هر مست از خود بیخبری بیاید و نصیحتم کند.
ــ عجب! بعد چی شد؟
ــ دیدم اوضاع قمر در عقرب است جیم شدم. دو روز بعد برای خدا حافظی رفتم پیشش، نمی خواستم تصور کند قهر کرده ام. شرمسار بود و سرش را انداخته بود پایین. در هر وضعیتی ابُهت خاصی داشت. عذر خواهی کرد شرح داد:« آن وقت که عصبانی شدم، میان دو سپاه گیر کرده بودم! عده ای را باید پیروز، عده ای را از دم تیغ می گذراندم!. چکاچک شمشیر بود و نیزه که سینه هارا می شکافتند. تیر بود که از آسمان می بارید. با کوچک ترین بی احتیاطی بی گناهانی کشته می شدند. حال و روز خوشی نداشتم که...»
ــ گفتم ابوالقاسم جان، اینها به من مربوط نیست، مبادا اسمی از من در شاهنامه ات ببری، شاید روزگاری شد که شاه و شاه گیری شروع بشود آن وقت...
شروع کرد به خندیدن! چنان از ته دل می خندید تا ته گلویش را دیدم. بد جوری دلم برایش غنج رفت. چه زبانی داشت! تیز مانند شمشیر. حسابی خندید بعد گفت: شاه و شاه گیری چه ربطی به تو داره؟
گفتم مگر ماجرای روباه گیری و فرار شتر را نشنیدی؟
گفت تعریف کن تا بدانم. گفتم، روباهی چند مرغ و خروس پیر زنی را برده خورده بود. حاکم دستور داد هرچه روباه هست بگیرند. دیدند شتری داخل روباه ها می دود! گفتند روباه ها را می گیرند تو چرا می دوی؟
گفت: تا بخواهم ثابت کنم روباه نیستم، پوست مرا کنده اند...
به فکر فرو رفت و دیگر چیزی نگفت. در آن لحظه نمی دانم به چه فکر می کرد که غمی عجیب بر چهره اش سایه انداخت. از حرفی که زده بودم پشیمان شدم اما دیگر کار از کار گذشته بود. بعد از آن دیگر قسمت نشد ببینم اش .
حافظ که به شدت تحت تاثیر حرفهای خیام قرار گرفته بود گفت:
خیام ، اگر زباده مستی خوش باش با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
خیام گفت ، از تو بعید است این حرف ها را بزنی. زود چهره عوض کردی!.
ــ واقعیت این است که در باره تو اشتباه می کردم ! شنیده ها با حقایق جور در نمی آید. این روزها مراسم بزرگداشت من است. باید در مجالس زیادی حضور داشته باشم، ولی همین حالا رسما! دعوتت می کنم در فرصتی مناسب به قصر من بیایی، حوران شراب طُهُور بریزند، ما هم لبی تر کنیم و گپی بزنیم...




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (27/6/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.