امروز را عاشق خودت باش

بعضی وقبت ها باید از پشت میز و کلی کتاب های حقوقی که چشماتو گرفتن بلند شی ، ،بلند شی و رو به روی آینه قدی وایستی ، حالا خوب به خودت نگاه می کنی و بعد دستت رو توی موهای بلندت بری و چنگ بزنیو بگی بسه این همه خوندن بقیه امروز رو برای خودت باش ، برای دل خودت حالا یه چرخ می زنی و باز چشمت به خودت می افته که داری می خندی ، آره می شه بقیه امروز رو عاشق خودت باشی ،موهاتو فرق باز می کنی و دیگه امروز با کش اعدامشون نمی کنی بذار آزاد باشن مثل خودت ، عینک رو از روی چشم هات بر می داری و میری که آماده شی ، آره خوبه همون دامن چهارخونه درشت قرمز که یادت نمی آد کی خریدیش اما مطمئنی هیچ وقت نپوشیدی ، می پوشی و حالا باز جلوی آینه داری پالتوتو می پوشی یه لحظه توی آینه چشمت به چشمات می افته و مردد می شی باید آرایش کنی یا نه ؟!همون رژی رو که خیلی وقت نزدی رو می زنی و از دیدن خودت به وجد می آی که لبت و دوندن می گیری همه چیز درسته باز همون عطر همیشگی و یه شال قرمز که موهاتو اسیر خودش می کنه ، وقتی داری پوت بلندتو می پوشی باز می گی مطمئنی می خوای امروز رو برای خودت باشی که بلند می شی و میزنی به خیابون های سرد ، سرما داره اذیتت می کنه اما تو سردتر از اینم دیدی ،یادت رفت روزی که تو یه نگاه یخ زدی پس این سرما چیزی نیست دستت و محکم توی پالتو می بری و شروع می کنی به زمزمه ترانه ژاک برل ( ترکم نکن ) و میری تا می رسی به کافه ی همیشگی از بس توی این روزها توی سطرهای قانون غرق شدی که وقت نکردی بیای پاتوق همیشگیت ، بازم مثل همیشه سفارش قهوه فرانسه می دی و خوب نگاه می کنی اینجا تغییر نکرده هنوزم دنج و کم نور و پر از بوی خوب سیگار برگ که فضاشو پر کرده و پر از ترانه های فرانسویه و نمی دونی برای چندمین باره که داری زمزمه می کنی اما این بار پر از اشتیاق و بلند می خونی تو دلت می گی کاش بود تا باهاش فرانسه حرف بزنی ، از وقتی که رفت کسی پیدا نشد که باهاش فرانسه صحبت کنی ؛حالا دیگه فنجان قهوه نصفه اس و تچشمات پر از اشک و توی کیفیت یه جعبه سیگار ، این آخرین سیگار نمی دونی چند وقته نگهش داشتی که برگرده ، نمی دونی باید چی کار کنی .حالا جعبه روی میز و دست هات مردد ( و ذهنت پر از ضربات چرا ) که بلند می شی از کافه می زنی بیرون بدون اون جعبه ، جعبه روی میز می مونه تا کسی که آخرین سیگار برگشو بکشه و تمومش کنه و تو آرومی یه نفس عمیق می کشی تو شهر و شلوغیش گم می شی تا تمام امروز رو عاشق خودت باشی تا فردا که برای کسی باشی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

مریم مقدسی ,ترنم سرخسی ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سبحان بامداد (9/10/1395),ابوالحسن اکبری (9/10/1395),ابوالحسن اکبری (10/10/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 12:40

سلام
خوب بود
موفق باشید
@};-


@مریم مقدسی توسط محدثه نعیمی Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 13:51

نمایش مشخصات محدثه نعیمی سلام
سپاس از خوانشتتون


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 21:43

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط محدثه نعیمی Members  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 00:40

نمایش مشخصات محدثه نعیمی سلام و سپاس



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.