قضاوت های بیجا...

به آرامی در خانه را بستم که صدای بستنش کسی رو از خواب بیدار نکنه ، همیشه عادت داشتم زود تر موقع مقرر از خانه بزنم بیرون !
هوا به قدری مه آلود بود که تا دوسه متری خودم را هم نمی دیدم! یقه پالتو ام رو بالا زدم و به قدم زدن طرف محل کارم پرداختم!
اخر کوچه نزدیک همون پارک محلمون کمی مکث کردم ... واااای چه صحنه فوق العاده ای... اصلا با کلمات نمیشه بیانش کرد... درخت های کاج کمی سیاهی پررنگی داشتند و از وسط مه سری بیرون آورده بودن انگار این صحنه رو یه جایی دیده ام... اهاان ... آررره.. تو فیلم های مستند اینگونه تصویری دیده بودم... ولی واقعی بودنش چقدر لذت بخشه... هر کاری کردم نتونستم تصویر قشنگی با گوشیم بگیرم و گوشی رو تو جیبم گذاشتم!
ناگهان شبه سیاهی از وسط چمن ها درست بین مه غلیظ پدیدار شد! به نظرم حیوونی آمد که مستقیم به طرف من میومد...
خواستم فرار کنم ولی تصمیم گرفتم بمونم! خم شدم چوبی از توی جوی برداشته و حالت تهاجمی گرفتم و منتظر شدم نزدیک بشه!
کمی که نزدیکتر شد به دلم آمد حیوان بی ازاری باشه و کمی دستانم رو شل کردم و دستم را پایین آوردم ...
نزدیک تر که شد دیدم ای بابا این که پیرمده قد کوتاهه خمیده است که با عصا داره میاد... از خودم خجل شدم بخاطر کارم و سری چوب رو انداختم و دستم رو داخل پالتو بردم!
نزدیکتر که شد دیدم این که همین مش صادقه خودمونه همون کلید دار مسجد!!!
با گفتن سلامو احوال پرسی گرم، هوای سرد از یادمون رفت و هیچ کدوم از خمیدگی کمر، کوتاهی قد ، عصا کنان وآهسته راه رفتن هاش به چششمم نیومد و نفهمیدم چطور به محل کار رسیدم!!!!!!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

بهار قمر , فیلوسوفیا ,زهرابادره ,سلمان ارژن , ک جعفری ,علیرضا لطف دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (2/10/1393),نعیمه میرزاعلی (2/10/1393),علی شیردل (2/10/1393),محمود لچی نانی (2/10/1393),احمد دولت آبادی (2/10/1393),شهره کبودوندپور (2/10/1393),مهدی شاکری (2/10/1393),زهرابادره (2/10/1393),انسیه زمانی (2/10/1393), ک جعفری (2/10/1393),محمود لچی نانی (2/10/1393),علیرضا لطف دوست (2/10/1393),ساناز پیری (2/10/1393),شیدا محجوب (2/10/1393),پیام رنجبران(اکنون) (3/10/1393), ک جعفری (3/10/1393),سلمان ارژن (3/10/1393),فاطمه گتویی (3/10/1393),حسین پیری (3/10/1393),آرمیتا مولوی (3/10/1393),هادی هادوی (3/10/1393),علی تخت کش (30/10/1393),شیدا محجوب (1/1/1394), فیلوسوفیا (15/8/1394),رضا فرازمند (18/8/1394),زهرابادره (آنا) (26/10/1395),غزل غفاری (18/12/1395),بهار قمر (15/11/1397),هادی هادوی (19/11/1397),طراوت چراغی (29/6/1398),

نقطه نظرات

نام: علی شیردل کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 دي 1393 - 14:53

سلام.
پاراگراف اول رو داشتید خوب پیش می بردید ولی در ادامه می گویید که 1از وسط چمن چیزی بیرون امد/2تصمیم گرفتم/
3دستم را داخل پالتو بردم که به نظر من از کیفیت نوشته شما کاسته است.
1از پشت چمن گویی چیزی به من نزدیک میشد/2کمی عقب تر امدم و به ان خیره شدم/ و در ادامه 3دستم را داخل "جیب "پالتو بردم و سرم را پایین انداختم به نظر من بهتر بود.
این به یک خاطره بیشتر شباهت داشت تا به یک داستان کوتاه بهرحال ممنونم ...


@علی شیردل توسط هادی هادوی Members  ارسال در چهار شنبه 3 دي 1393 - 22:02

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام علی اقای عزیز:
کاش شما قبل از گذاشتن داستانم توی سایت پیشم بودید و نکاتتون رو استفاده میکردم
حق با شماست سعی میکنم دفعات بعد بیشتر دقت کنم به متنش!
خوشحال شدم کمی بهم اموختید! خدا کنه بازم جملاتتون رو پای دست نوشته هام ببینم!
در مورد سبک داستان بله من تو پروفایلم هم نوشتم که سبک نوشته هام همینطوریه!
موفق و پایدار باشید!


نام: مهدی شاکری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 دي 1393 - 16:18

نمایش مشخصات مهدی شاکری بنظر شما اگه اسم داستان عوض بشه برداشت مخاطب عوض نمیشه؟
موضوع خ خوبه ولی یکم زود به نتیجه گیری رسید و شاید نویسنده نتیجه گیری رو حاضر و آماده گذاشته بود که مخاطب زحمت فکر کردن رو نکشه و با رسیدن به پایان اونو نوش جان کنه...خخخ


@مهدی شاکری توسط هادی هادوی Members  ارسال در چهار شنبه 3 دي 1393 - 21:52

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز و گرامی:
اولا ک واقعا ممنونم خوندید و نظر گذاشتید باید ب خودم ببالم!
هههه یعنی میخوایید بگین که نتیجه اش خیلی واضح بود و سری نوش جان کردید؟؟؟
بابا واقعا ذهن خلاقی دارید جدی میگم سعی کنید به خوبی ازش استفاده کنید!
ولی اسم و محتوای داستان قشنگ همخونی داشت و نتیجه اش به نظر من به اسونی گرفته نمیشد یعنی کمی تامل میخواست!
البته بعید نیس ذهن من کند باشه ک کمی تامل و مقدمه چینی میخواد تا بگیرم هخخخخ


نام: زهرابادره   ارسال در سه شنبه 2 دي 1393 - 16:37

سلام آقای هادوی عزیز
چه خاطره باصفایی !
خیلی زیبا و آرام بخش بود
متشکرم
مانا باشید @};- @};-


@زهرابادره توسط هادی هادوی Members  ارسال در چهار شنبه 3 دي 1393 - 21:45

نمایش مشخصات هادی هادوی یاتم خانوم بادره
ممنون ک وقت گذاشتید برا خوندن دست نوشته من!
امیدوارم همیشه موفق و پایدار باشید


@زهرابادره توسط هادی هادوی Members  ارسال در چهار شنبه 3 دي 1393 - 21:47

نمایش مشخصات هادی هادوی ببخشید با گوشی ج دادم مث اینکه سلام رو اشتباه نوشتم!
سلام خانوم بادره عزیز:


نام: حسین   ارسال در سه شنبه 2 دي 1393 - 20:00

واقعا دوست گرامی با خواندن این متن هیچ چیز تازه ای نه ادبی نه داستانی نه هنری نه اخلاقی نه اجتماعی نه هیچ به بنده اضافه نشد. @};-


@حسین توسط هادی هادوی Members  ارسال در چهار شنبه 3 دي 1393 - 22:19

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز:
ممنون ک مرا به تفکر در مورد دست نوشته ام وا داشتید!
نمیدونم چطور خواندید و چه فکری کردید ولی اجازه بدهید کمی شرح بدهم!
داستان در مورد قضاوت های ما انسانهاست!
وقتی کسی هیچ نسبتی با ما نداره و عرفا قلبا از ما دور باشه اگر هر عملی انجام بدهد برای ما ، همش منتظر این هستیم که چه از ما میخواهد یا اصلا اگر بحثی پیش امد فکر میکنیم که دشمن خونی ماست و سعی در حمله شدیدتری به او هستیم!
ولی اگر همان شخص کمی به ما نزدیک شد مثلا نسبت فامیلی داشته باشد با ما وقتی حرفی بزند یا کاری انجام بدهد کمی به کارش فکر میکنیم و اون حالت تهاجمی را نداریم
خلاصه این رویه ادامه دارد تا وقتی کسی عشق و معشوق ما شد!!!!!
در این حالت دیگه حتی اگر کاری علیه ما انجام بدهد و خودمان هم ببینیم باز هیچ قصدی علیه او نمیکنیم چون به هر دلیلی کار یا حرفش را پیش خودمان توجیه میکنیم!
مثلا اگر عشقمان با تندی با ما حرف زد و حسابی فوحش داد با خونسردی جوابش رو میدیم چون مطمنیم که از چیزی ناراحته و داره سر ما خالی میکنه!
اخر داستان به این نکنه اشاره کردم ( هیچ کدام از خمیدگی و اهسته راه رفتن و... به چشمم نیومد)
امیدوارم کمی روشن کرده باشم که وقتتان هدر نرفته باشد!
بازم صمیمانه متشکرم ک نظر گذاشتید!
موفق و پایدار باشید


نام: انجمن داستانی رهتاب   ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 21:34

سلام

انجمن داستانی رهتاب ، یک انجمن مجازی است که در فضای واتساپ فعالیت می کند .اعضاء این انجمن از سراسر ایران دور هم جمع شده اند. در این انجمن به نقد و برسی داستان کوتاه اعضاء می پردازیم و هر چند روز نوبت داستان کوتاه یک نفر از اعضاء خواهد بود . در این انجمن همۀ مطالب پیرامون هنر داستان نویسی است و اعضاء حق به اشتراک گذاشتن مطالب غیر مرتبط را ندارند .

اگر مایل به پیوستن به این انجمن هستید ، برای توضیحات بیشتر به وبلاگ انجمن سر بزنید .


نام: بهار قمر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 بهمن 1397 - 12:50

نمایش مشخصات بهار قمر توضیحتون که در نطرات داده بودید راجب داستانتون کاملا محسوس بود...خسته نباشید اقای نویسمده


@بهار قمر توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 19 بهمن 1397 - 09:31

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام ممنونم خانوم قمر
تشکر میکنم که نظر لطفتون رو به بنده بخشیدید
سلامت و سرفراز باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.