من...

سرمو بلند کردم دستام رو به دو طرف نیمکت زیر درخت پارک

رها کرده بودم ، نگاهی به بالای سرم کردم و سپس سرم را

از پشت آویزون کردم، چشمامو بستم...

از دیروز تو جواب سوالش مونده بودم ای خدااااااااا ؟؟؟ چی بگم؟؟؟

توی صف نونوایی یهو پام درد گرفت، گفتم هی آقا؟؟

حواست کجاست؟؟ با لبخندی گفت معذرت میخوام ...

همه بهمون خیره شده بودن و منتظر بودن من چی میگم !!

گرچه گفتم اشکال نداره ولی خنده اش منو اذیتم میکرد...

یکم بهش خیره شدم بعد منتظر نوبت خودم موندم...

***

در حالی که نون در دستام بود آروم آروم به طرف خونه میرفتم.

تقریبا روبروی پارک رسیده بودم که صدایی منو برگردوند!!

آقا آقا یه لحظه ... برگشتم،!

همون آقایی بود که تو صف پامو لگد کرده بود!

گفتم: بفرمایید!!

تو دلم گفتم ای بابا دوباره اومده پامو لگد کنه بعد به این تفکر

یه لبخندی زدم...

گفت : چند لحظه ای میتونم وقتتون رو بگیرم؟؟

گفتم: چند لحظه اشکال نداره!!

گفت: قول میدم بیشتر نشه!

بعد در حالی که با دستش اشاره به نیمکت پارک میکرد

گفت: بریم اونجا بشینیم موافقی؟؟

با سر موافقتم را اعلام کردم...

گفتم: خب حالا بفرمایید چیکار داشتید ؟

- من اولین بارمه میام اینجا نون میگیرم

معذرت میخوام واسه اون اتفاق ...

میدونم به زور گفتی ببخشیدم..

تعجب کردم!! ازکجا فهمیده بود؟؟

گفت: کجا زندگی میکنی؟

گفتم: تو خونه ام!! خنده ای کرد و گفت: فکر کنم همسایه ایم!!

گفتم: متاسفم!! گفت: زندگی خوبی داری؟؟

گفتم ببخشیدا زندگی خودمه!! کمی بهش خیره شدم و بعد

نگامو به روبرو دوختم...

چند لحظه ای سکوت کرد و بعد که دید جواب درستی نمیدم

بلند شد و یه تیکه ار نونش رو جدا کرد و در حالی که میخواست تو

دهاتش بذاره گفت :

تو همش میگی کفش من ، لباس من ، خونه من ، زندگی من ،

حرف من...

یه سوال؟؟

این "من" که میگی کو؟ کجاست؟؟ میتونی بهم نشون بدی؟؟

هر چی خواستم جواب بدم نتونستم!!

مغزم هنگ کرده بود با کمی تامل بهش نگاه کردم ،

با لبخندی ملایم بهم خیره شده بود گفت: هومم؟؟؟ چی شد؟

زبونم بند اومده بود...

تیکه نون رو تو دهانش گذاشت و گفت:

نیازی نیست به من جواب بدی جوابش رو برای خودت پیدا کن!!

و با قدم هایی شمرده منو با کلی حیرت تنها گذاشت...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

سيد ميثم رمضاني (15/10/1390),

نقطه نظرات

نام: عباس عابد   ارسال در پنجشنبه 1 دي 1390 - 17:04

جالب بود موفق باشید@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.