رفت...

صدای فرو ریختن آجر های سقف قلبم به گوشم می رسید... صدای سوزناکی داشت ... وایییییییییییی عجب دردی...
از هوش رفتم ...
چشمان را که باز کردم روی تختی دراز کشیده بدم ...دستانم به چیزهایی بسته شده بود کلی دم و دستگاه دور وبرم بود... خدایا اینجا کجاست؟؟؟
شخص سفید پوشی با گوشی در گوشش وارد اتاق شد... نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت : سلااااااام خوبی؟؟؟ حالت خوبه ؟؟ خوش اومدی به دنیا!!... بعد از مکثی کوتاه گفت البته یه مدت کوتاهی...
نگاهی به مانیتور انداخت و برگه ها رو چک کرد بعد اومد بالای سرم گفت: چی شده؟؟ باهاش چی کار کردی؟؟ چطور این بلا سرش اومد؟؟
لبخند سردی زدم گفتم چیز مهمی نیس...
گفت: مهم؟؟؟ روی تخت کنارم نشست ، دستانش رو دور صورتم حلقه زد و گفت :من دکترتم میخوام بدونم چی شده باشه؟؟؟ و با لبخندی منتظر حرفایم ماند...
در حالی که بهش خیره شده بودم، قطره های اشک ازگوشه های چشمم سرازیر شد ...
پس از مکثی گفتم : هدیه اش کرده بودم به کسی که توش زندگی کنه... تمام دنیای من بود، همه وجودم بود، جایی بهتر از اونجا سرغ نداشتم که بهش هدیه بدم و ازش مواظبت کنم...
اشتباه کردم مگه نه؟؟.... گفت خب چی شد؟؟
گفتم: نمیدونم... به گمونم چند ساعتی بیشتر پیشم نموند... که به خیالش خانه ای مجلل تر پیدا کرد، یهو بارو بندیلش را جمع کرد ... هنگام رفتن بدون اینکه بفهمه شکافی عمیق ایجاد کرد و ..... بالاخره ... رفت...
به خیالم ستونهایش سست شده و در حال فرو ریختنه، درسته؟؟؟ حق داره نمیدونی چه شکاف عمیقی خورده... وبا خنده ای تلخ، به حرفایم پایان دادم...
دستانش را از اطراف صورتم باز کرد بلند شد نگاهی به مانیتور کرد، چند قدمی به طرف در خروجی رفت وبعد مکثی کرد صورتش را به طرفم چرخاند و گفت: نباید بگم ولی مجبورم کسی را نداری!!!
وسایلت را جمع کردی؟؟؟ با اشاره سر گفتم: اوهوممم!! خیلی وقته!!!
گفت : فکر کنم تو هم باید باهاش بری ...و سپس با قدم هایی شمرده و در حالی که با پشت دست اشک های صورتش را پاک میکرد از اتاق خرج شد...
لبخندم کمی بیشتر شد نمیدانستم بخندم یا گریه کنم،... حسرت زندگی بخورم یا از ترکش خوشحال باشم؟!!! خیلی وقت بود آرزوی رفتن داشتم بالاخره یکی از کابوس هایم داشت به حقیقت نزدیک میشد...
یاد گذشته افتادم... یاد سیلی ها... کتک ها ... قهر.. آشتی... حرف هایی به گوشم میخورد که تازه برایم معنا پیدا کرده بود... پسر جون؟ من شنیدم اینا نامردن... چند روزی بیشتر باهات نیستند به خاطر من رهایش کن.. خواهش میکنم بی خیالش شو! تو این زمونه عشق معنایی تازه داره ..
یهو همه جا تاریک شد و...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

نادر ال علی (23/10/1390),مهتاب مهدوی (24/10/1390),

نقطه نظرات

نام: مهتاب مهدوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 دي 1390 - 01:07

نمایش مشخصات مهتاب مهدوی
این یه طرفه قضاوت کردنا ادمو پیر میکنه!
داستان خوبی بود که یه کم هول هولکی نوشته شده بود
پایان داستان نیاز به بازنویسی داره
تو گذاشتن ویلگول و نقطه هم دقت کنید
دیگه داستانتون حرف نداره
البته فضای داستان و شخصیت بیمار جای کار داره و می تونه خیلی بهتر بشه موفق باشی دوست خوبم


@مهتاب مهدوی توسط هادی هادوی Members  ارسال در یکشنبه 25 دي 1390 - 19:00

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام ممنون از نظرتون خوشحالم کردید
چشم حتما
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.