عاشق...

صدای مرغ های دریایی چه زیباست، کاش همیشه بتونم بیام اینجا!!!

روبروی دریا روی تخته سنگی نشسته بودم، انگشتامو از ته وجودم به

تارهای گیتار میزدم، به یاد گذشته بودم، گذشته بهم روح تازه ای میده،

گرچه خیلی دردناکه !!
چشمام هم بیکار نبودند، داشتند صورتم رو آب پاشی میکردند، نمیدونم چقدر تو حال خودم بودم که انگشتام بی حس شدند، از نواختن دست کشیدم و گذاشتم کنار، یه دستی به موهام کشیدم، زانوهامو تو بغل گرفتم و به امواج خیره شدم، دریا هم انگار از کسی دلش گرفته بود خیلی داشت بی تابی میکرد!
: چرا قطع کردی؟ خیلی زیبا بود، دیگه نمیزنی؟
صورتم رو پاک کردم به طرف صدا نگاه کردم ، مردی تقریبا 45 ساله بود، با موهای سفید و چشمانی قرمز!
-: متوجه نشدم کی اومدید؟
: معلومه، اگه می فهمیدید تعحب میکردم، شما اصلا اینجا نبودید!! گذشته تون خیلی تلخه؟ یا...؟ نگاهش رو به دریا دوخت و گفت: هر کسی یه گذشته ای داره دیگه !
بعد یه نگاهی به ساعت انداخت و گفت : دیگه داره دیر میشه باید برم،
از آشناییتون خوشحال شدم و بعد بلند شد و رفت!
۲ روز دیگه بیشتر نمیتونستم اونجا بمونم، از ویژگی های مسافر همینه دیگه، بالاخره باید بره!
این چند روز که اونجا بودم همیشه غروب کنار دریا بودم، روز بعد از اون هم رفتم ولی گیتارمو نبردم، روی همون تخته سنگ، پاهامو رها کردم، موج گاهی میزد تا ساق پامو خنک میکرد، تو دلم غوغا بود، لبانم پر از زمزمه، دستی روی شونه ام خورد، همون پیرمرد بود، نشست کنارم ، گفت : چیه جوون؟ پس گیتارت کو؟ دیگه نمیزنی؟ بعد از کشیدن نفس عمیقی گفتم: چی میگی حاجی؟
خسته ام... تو هم دلت خوشه ها!
یه نگاهی بهم کرد و گفت: انگار عاشقی! خستگی . سردرگمی، از ویژگی های عاشقه!
-: نه بابا عشق چیه دیگه ،من فقط زندگیمو باختم!!! یه نگاهی بهش انداختم و گفتم حاجی شما چی از من میدونید؟
نگاهی به جلو انداخت و گفت راست میگی من هیچی ازتون نمیدونم ولی هر کسی یه مدتی جوونه! شما فکر کردی فقط شما دوران جوونی دارید؟؟
بعد ادامه داد: عشق هم عشق های قدیم، این جوونا عشق رو به سخره گرفته اند! ۲روز میگن عاشق فلانی هستیم و زمین و آسمون رو به هم می ریزند،
زمانی نمیگذره که میبینی عشق تازه ای پیدا کرده اند و دو روز بعد هم یکی دیگه!! اصلا معنی عشق رو نمی دونند چی هست، فقط هی به این و اون میگن من عاشقتم، من عاشقتم! یه نگاهی بهم کرد و گفت: خب نگفتی، شما چند روزه؟
برای چند لحظه با یه لبخند آروم بهش خیره شدم، بعد چشم به دریا دوختمو گفتم: 2 سال و 5 ماه و 3 روز!
خنده ای کرد و ساکت شد! هوا کاملا تاریک شده بود! هر کسی کنار ساحل یه جوری خودشو داشت سرگرم میکرد!
یه پسر جوونی پشت سرمون نشسته بود، گفت: عاشقی همش درده ،شماها دیوانه اید،هی پیرمرد؟؟ شاید تو هنوز نفهمیدی چرا ما جوونا هی عشقو عوض میکنیم؟ها؟؟ شماها مشکل دارید که دوست دارید درد بکشید!!
پیرمرد یه نگاهی به من انداخت و بلند شد یه دستی به شونه اش زد
و یه بیت زمزمه کرد و رفت:
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

از روبروی دکه رد میشدم ، به صاحب دکه گفتم: این یارو رو میشناسی؟
-: کی؟
-: همین پیرمرده که الان با هم خوش و بش میکردید!
-: آهان حامد آقا رو میگی؟ این که پیرمرد نیست، فقط 35 سالشه! نگاه به قیافش نکن روزگار این بلا رو سرش آورده! وقتی دید با تعجب بهش نگاه میکنم، سرش رو آورد جلو و ادامه داد: پیش خودت بمونه، پدرش دراومد تا به طرفش رسید، سر سفره عقد بودند که نمیدونم چطور آتش سوزی شد، چهره عروس خانوم کاملا سوخت، یه خورده هم حواس پرتی پیدا کرد، ولی حامد چون عاشقش بود تنهاش نداشت، الان 17 ساله که دارند با هم زندگی میکنند،
همیشه بهم میگه بهترین زندگی دنیا رو داره!!!
هرهفته ميره امام زاده دعا ميكنه كه خدا اونو ازش نگيره!!

اگه کاری باهاش داری هر روز غروبش رو کنار دریا سپری میکنه...

...مبهوت شدم!!!
راستشو بخوای وقتی داستانش رو شنیدم خجالت کشیدم به خودم بگم عاشق!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهساعبدلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد بهوندی (10/12/1390),علي محمدي (10/12/1390),سجاد میرزاییان دهکردی (10/12/1390),مسعود وفادار (12/12/1390),مهدی رضازادگان طوسی (18/12/1390),مهساعبدلی (2/8/1392),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.