دروغ...

روی نیمکت نشسته بودم آرنج دست راستم روی دسته نیمکت بود . به عکسش خیره شده بودم، تو این فکر بودم که چطور از بینش ببرم، تیکه تیکه کنم؟ بندازم توی جوی آب؟ ، بسوزونم؟، نه، اینا به درد نمیخوره دلم راضی نمیشه به این راحتی از بین بره!!! باید نگهش دارم تا همیشه یادم بمونه قلبمو به کی سپرده بودم!!!
: سلام تو اینجایی؟ میدونی چقدر دنبالت گشتم؟ چرا گوشیت خاموشه؟ در خونتون بودم دوستت گفت از صبح رفتی بیرون و هیچ خبری ازت نداره، دلم شور میزد، یه ساعتی هست دنبالت میگردم، اینجا چه میکنی؟ چرا اینجا نشستی؟
سرم پایین بود، روبروم نشست و گفت : هادی..؟ چته؟ حالت خوبه؟
چشمام پر از اشک بود، سرمو بالا آوردم و بهش خیره شدم، دستامو بهم چسبوندم و گفتم : پیدام کردی؟ خب حالا دیگه برو، خواهش میکنم، میخوام تنها باشم، و با دستم راه رو بهش نشون دادم و گفتم: لطفا!!
بلند شد و گفت: حق با دوستته ، میگفت حال خوشی نداره ها!!
از روی نیمکت بلند شدم و یه قدم رفتم جلو تو چشماش زل زدم و خیلی سرد گفتم: تنهام بذار، هیچی نگو فقط تنهام بذار، اوکی؟؟ و با قدم هایی شمرده ازش فاصله گرفتم و رفتم!
صدای خش خش خورد شدن برگها زیر قدمهایم خیلی زیبا بود، به یاد خورد شدن قلبم افتادم ، همه جا زرد شده بود، مثل زندگیم، و گاهی برگی از درخت جدا شده و از جلوی چشمهایم به زمین می افتاد، مثل روزهای باقیمانده عمرم! آه ه ه پاییز چه فصل زیبایی است!!
دوید آمد جلوم و گفت صبر کن یه لحظه ، کار دارم، چشمهایم را بستم، سرم را پایین انداختم و گفتم زود بگو عجله دارم، مکثی کرد و گفت : میدونی که وقتی حرف میزنم بدم میاد به جای دیگه نگاه کنی!
گفتم واسم مهم نیست حرفتو بزن میخوام برم!
با صدای عصبانی و بلند گفت : خب بگو چته دیگه؟؟ من چیکار کردم که ازم فرار میکنی؟ چیزی شده؟ کار بدی کردم؟؟
فقط بهش زل زدم!
گفت : خواهش میکنم یه چیزی بگو طاقت ندارم اینجوری ببینمت!
-: تو همه چیزو بهم دروغ گفتی! واسه چییییی؟؟
: منظورت چیه دروغ گفتم؟
-: تو همه چیزو در مورد من میدونی! چرا؟؟ چون همیشه بهت راست گفتم! ولی تو در عوضش چیکار کردی؟؟
: منظورتو نمیفهمم راست و پوست کنده بگو چی شده دارم دیوونه میشم!
-: محض رضای خدا فقط بگو تنها کلمه ای که راست بهم گفتی چی بوده؟؟
اسمتو؟؟ نه! سنتو؟؟ نه! رشته تحصیلیتو؟؟ نه! محل زندگیت رو؟؟ نه! همه گذشته ات رو هم که واسم خیال بافی کردی!
غزل؟؟ یا هرچی که اسمته؟ تورو به اون کعبه ای که به طرفش نماز میخونی چی رو بهم راست گفتی؟؟ بخدا دارم دیوونه میشم از بس نقیض حرفاتو شنیدم!!
اشک تو چشماش جمع شده بود با حالت التماس گفت: هادی...؟؟؟
گفتم فقط جواب منو بده چیز دیگه نگو!!
دستاشو روی صورتش گرفت وچشمهاشو پاک کرد!
سری تکان دادمو راه افتادم که برم یهو گفت: تاریخ تولد!!! به خدا اینو فقط راست بهت گفتم!!
برگشتم دستمو بلند کردم که یه کشیده محکم بزنم تو گوشش! چشماشو بست ،دلم نیومد انگشتامو جمع کردم دستمو پایین آوردم، سرمو برگردوندم و راه افتادم!
با حالت التماس گفت : هادییییی...؟؟؟ ایستادم، (راستش داشتم داغون میشدم که اشکش در اومده بود ولی...)
ادامه داد: میخوای بری؟؟ برگشتم، روی زانو هایش نشسته بود! قطرات اشک از گونه هایش جاری شده بود، گفت حق داری، همه چیرو بهت دروغ گفتم حداقل نمیخوای دلیلشو بدونی؟ پیشم بمون، قول میدم همه چیزو بهت بگم، قسم میخوردم راستشو بگم،
گفتم: چی رو میخوای راست بگی؟؟ دیگه چیزی مونده که بخوای درستش کنی؟ دست هامو به دو طرف بلند کردم و گفتم ببین این گذشتمه! همش زرده زرده! زندگیم همش پوسیده شده!
سرشو انداخت پایین ، نشستم روبروش، سرش رو بالا آوردم و گفتم: یادته تنها شرطم واسه دوستیمون چی بود؟؟ آره یادته؟؟
در حال گریه با سرش تایید کرد و گفت : اینکه هر اتفاقی افتاد در هر زمانی، هیچ وقت بهت دروغ نگم و...
-: و اگه یه روز بفهمم بهم دروغ گفتی مهم نیست کجای دوستی و عاشقی باشیم ، تنهات میذارم! یادته اینارو گفتم؟؟
: آره بخدا همش یادمه ولی...
-: ولی چی؟؟ تو چیکار کردی؟؟؟
: یه فرصت بهم بده ، فقط یه فرصت بهم بده، قول میدم همه چیزو درست کنم، هرچی بخوای از خودم بهت میگم، همه چیرو...
ایستادم (دلم نمیخواست از دستش بدم) یه مکثی کردم و گفتم: فردا همین ساعت، بیا اینجا،
از وقتی به دنیا اومدی و یادت میاد، تا همین الان که کنارم ایستادی رو میخوام واسم تعریف کنی!
گفت:آخه چی داری میگی؟زندگی من پر از اتفاقه!!
-: باغبان تویی! از گلستان زندگیت فردا یه دسته گل میخوام!! اگه آوردی که به قولی که بهت دادم عمل میکنم، وگرنه توقعی ازم نداشته باش، دیگه واقعا خسته شدم از این همه چیزهایی که در موردت شنیدم!!
در ضمن دسته گلت باید کامل باشه!! و از اونجا دور شدم...
***
اسمم تهمینه است، مامانم مهندسه، بابام پیمانکاره!
از وقتی یادم میاد همه چی داشتم ، مامانم همه چی واسم فراهم میکرد که بهونه بابا رو نگیرم آخه از هم جدا شده بودن!
وقتی 15 سالم شد، سر و کله بابام پیداش شد و دوباره باهم ازدواج کردن، ولی مثل دفعه قبل با هم دعوا نداشتند،
تا دانشگاه دیگه اتفاق خاصی نیافتاد، همه چی از دانشگاه شروع شد و هر چی از من شنیدی از دانشگاهه!
رضا اولین کسی بود که باهاش آشنا شدم ، اوایل بچه خوبی بود ولی یه مدت بعدعوض شد، بد اخلاق، سر هر چیزی باهام دعوا میکرد، وقتی عصبانی میشد هر چی دهنش در می اومد بهم میگفت، یواش یواش فهمیدم میخواد ازم سوء استفاده کنه ، خیلی اذیتم میکرد، تا بالاخره باهاش بهم زدم ،5 ماه بیشتر باهم نبودیم!
17 سالم که شد تا نگاه به دور و برم کردم دیدم کلی پسرا باهام دوستن، از اینکه این همه پسرا بهم میگفتن دوست دارم خیلی حال میکردم! ولی هر کدوم یه مدت باهام بودن و میرفتن سراغ یکی دیگه!!
مادرم بهم گیر نمیداد ولی پدرم اذیتم میکرد واسه همین از خونه فرار کردم ، فرارم باعث شد که مامانم باهاش دعوا کنه و وقتی دویاره برگشتم، دیگه بابام هم بهم گیر نداد...
خاستگار خیلی داشتم ولی تو 18 سالگی یه خاستگار اومد که همه چی داشت، خونه ، کار ، ماشین، پول، خلاصه همه چی داشت، بابا و مامانم مجبورم کردن که باهاش عروسی کنم! تقریبا از آشناهای دور بابام بود، اینا واسم مهم نبود من اصلا دوسش نداشتم این مهم بود!!
*
به اینجا که رسید حالم به هم خورد، بلند شدم و رفتم کنار سطل زباله و...
: هادی چی شد؟؟ اتفاقی افتاد؟ میخوای بریم دکتر؟
یه خورده حالم که بهتر شد گفتم نه نه تو ادامه بده ...
: باشه هر جور تو بخوای!!
خلاصه 20 روز بیشتر باهاش زندگی نکردم که از هم طلاق گرفتیم، اصلا باهم نمی ساختیم...
پدرو مادرم از دستم خیلی عصبانی بودن تا یه مدت باهام حرف نمی زدند بعد دیگه عادی شد...
خلاصه از وقتی به خودم نگاه کردم 18 سالمه، تو این جوونی ،یه مطلقه ام، دیگه تحمل این زندگی لعنتی رو نداشتم، رفتم تو اتاقم و هر چی قرص داشتم زدم بالا... ولی از بد شانسی ام جون سالم به در بردم فقط یه دو هفته ای مهمون بیمارستان بودم و دوباره برگشتم خونه...
واسه اینکه سرمو گرم کنم اومدم دانشگاه و گرافیک رو ادامه دادم، از پسرا متنفر شده بودم!
ولی تو، با همه فرق داشتی!
هیچ وقت عصبانی نمیشی، هیچ وقت فریاد نمیزنی، تو اوج عصبانیت می خندی، به هیچ کسی محل نمیدی ،
این حرفایی بود که در موردت می شنیدم وباورم نمی شد ، میخواستم به همه ثابت کنم که پسرا همشون سرو ته یه کرباسن، واسه همین طرح دوستی باهات ریختم، ولی نمیدونم چطور شد که بهم جواب دادی!!!
هادییی؟؟؟ ما الان حدود یه ساله باهم دوستیم و از اون روز دیگه همه چیزو ازم میدونی!!
اگه از خودم دروغ بهت گفتم چون فکر می کردم تو هم مثل پسرای دیگه ای! چند روز باهام میمونی و ازم خسته میشی و رهام میکنی و یکی دیگه...
خب این از زندگی من که خواسته بودی ، دیگه چیکار کنم؟؟ هر سوالی داری بپرس تا بگم!
با صدای بریده بریده گفتم: اره این یه سال رو همشو خودم میدونم! چون به حرف هیچ کس گوش ندادم، چشمام کور بود، گوشام کرشده بود، هرچی این دوستام میگفتن: هادی این دختر فلانه این دختره اینجوریه، این کارا رو میکنه، همش میخواستم بزنم تو دهنشون فکر می کردم چون بهم حسودیشون میشه این حرفا رو میزنن تا رهات کنم... هیییییییی چقدر ازت بد شنیدم و تو قلبم دفن کردم...
: هادی؟؟؟؟ من همه چیزو گفتم ، میخوای چیکار کنی؟؟
از روی نیمکت بلند شدم، یقه پالتو ام رو بالا آوردم ، دستامو تو جیبم کردم، یه چند قدمی رو به جلو رفتم ، صدای خش خش جاروی فراش پارک، که روی سنگ فرش ها می کشید گوشم رو نوازش میداد!
: هادی؟؟ میخوای چیکار کنی؟؟ رو قولت میمونی؟؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم نمیدونم تو الان واسم یه آدم جدیدی شدی، باید یه خورده فکر کنم...
2هفته بعد:
-:آقا چی میل دارید؟؟
-: لطفا دو تا نسکافه!
-: بله چشم!
-: خب چه خبرا؟؟ خوش میگذره؟؟
: هادی؟؟ خیلی دوست دارم، فکر نمی کردم وقتی گذشته امو بدونی بازم باهام بمونی!!
-: چیکار کنم؟ مگه دسته منه؟؟ دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم: دلم!! حتی یه روز بی تو بودنو نمیتونه تحمل کنه!! ولی شرطم یادت نره ها؟؟
: باشه چشم قول میدم، از این به بعد با غیر از تو حرف زدم ،و اگر نه تنهام بذاری!
اصلا یه چیز دیگه، اگه یه اشتباهی کردم، واسه معذرت خواهی هم نمیام! قول میدم خودم خودمو راحت کنم حالا راضی شدی؟؟
-: لبخندی زدمو گفتم نه نیازی نیست اینکارو کنی ، فقط رو قولی که دادی بمون و کار اشتباهی نکن!
یه هفته ای نگذشت که خبری بهم رسید که، هادی؟؟؟ چه خبرا؟؟ چرا دیشب نیومدی؟؟
-: کجا؟؟
-: دیشب تولد رضا بود جشن گرفته بود، تعجب کردم نیومدی ، غزل اومده بود،اتفاقا با رضا رقصیدن خیلی باحال بود!! راستی از هم جدا شدین؟؟؟
دیگه تحمل نداشتم، گفتم آخه ... اون ...دیشب... با خونوادش رفته بودن خونه عموش مهمونی...!!!
یعنی چی...؟؟؟؟ داشتم دیوونه میشدم !
-: چی میگی؟ حالت خوبه؟؟؟ هادی؟؟؟ کجایی با تو ام ؟؟ برو بابا دیوونه!!!

از کلاس اومدم بیرون ، صدای هیاهو بچه ها به گوشم خورد، با تردید دویدم ته سالن، گفتم چه خبره؟؟ چیزی شده؟؟
یهو یکی یه چیزی گفت که خون تو رگ هایم یخ زد...
"منم نمیدونم میگن خانوم صیاری خود کشی کرده تو دستشویی رگ دستشو زده..."
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

عباس عابد ,مینا قاسمی ,مهساعبدلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شایان افضلی ( cernel nyle) (12/12/1390),عباس عابد (12/12/1390),هادی هادوی (12/12/1390),نادر ال علی (12/12/1390),آنا آریان (12/12/1390),سجاد میرزاییان دهکردی (12/12/1390),مینا قاسمی (12/12/1390),مسعود وفادار (12/12/1390),نرگس شوقیان وصال (13/12/1390),میترا بلوکات (13/12/1390),میلاد عبدی (14/12/1390),آنا آریان (15/12/1390),مهساعبدلی (28/6/1392),مهساعبدلی (2/8/1392),

نقطه نظرات

نام: رویا کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 اسفند 1390 - 13:42

نمایش مشخصات رویا سلام خوب تصویر سازی میکنید.
موفق باشید.


نام: عباس عابد   ارسال در جمعه 12 اسفند 1390 - 14:35

آفرین
بسیار خوب شروع شده وبسیار خوب تمام شد.
لذت کافی بردم@};- @};- @};- @};- @};-


@عباس عابد توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 12 اسفند 1390 - 16:20

نمایش مشخصات هادی هادوی ممنون داش عباس!
نظر لطفتونه!


نام: آنا آریان کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 اسفند 1390 - 18:30

متوجه پایان داستان نشدم. چرا خودکشی؟


@آنا آریان توسط هادی هادوی Members  ارسال در یکشنبه 14 اسفند 1390 - 12:16

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
در لابلای داستان جوابتون هست!
یه بار دیگه بخونید میفهمید!
ممنون از نظرتون موفق باشید!


نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 اسفند 1390 - 18:00

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی تصویر سازی بسیار زیبا بود

ممنون


@حمیدرضا هرندی توسط هادی هادوی Members  ارسال در یکشنبه 14 اسفند 1390 - 12:17

نمایش مشخصات هادی هادوی خواهش میکنم!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.