خنده...

ساعت 8 بود که اومدم خونه برقها خاموش بود، تعجب کردم چرا اینقدر زود خوابیده بودن ، معمولا تا ساعت 2 بیداریم ، خیلی آروم رفتم طرف یخچال . بطری آ ب رو برداشتم و یه خورده آب خوردم ، به محض اینکه از آشپزخونه اومدم بیرون یهو برقها روشن شد و همه با فشفشه و گل اومدن طرفم و با صدای بلند میخوندند: تولللللدت مــــــــبارک " ، میخندیدن ، کف میزدن، خلاصه کسی بیکار نبود...
بیشتر از همه علی ورجه وورجه میکرد... یه دستش فشفشه بود یه دستش برف شادی، نمیتونستم به حرکاتش نخندم خیلی بیمزه بازی در می آورد،
خیلی شلوغ بود ، هر کی که تونسته بود رو جمع کرده بود، علی رو میگم!!
دستمو گرفتند و میخوندن بیا شمعها رو فوت کن، و منو آوردن کنار کیک، واوووو چه کیک بزرگی !!!
داشتن فیلم میگرفتن، هی میگفتن زود باش دیگه فوتش کن، تا خواستم فوت کنم علی زود تر از من فوت کرد و همه واسش دست زند و به ضایع شدنم میخندیدن، تعجب کردم چرا همچین کرد!!
به هر دومون تبریک میگفتن، نگاهی به علی کردموبا خنده گفتم علییی؟؟ یعنی چی؟ تو که تولدت یه ماه دیگه اس ... منظورشون چیه اینا؟
اومد کنارم نشست و گفت ناراحت نشیا!! روز تولد منم هست اما به تاریخ میلادی!! البته اول خودمم نمیدونستم، سامان بهم گفت منم دیدم کسی منو که تحویل نمیگیره بهترین موقع بود که خودمو تحویل بگیرم...
زدم تو سرش گفتم دیوونه چی داری میگی؟ حداقل یکیشو واسم میذاشتی بدونم تولد منم هست! هه هه هه اون شب خیلی به همه خوش گذشت ، جایتان خالی...
علی دوستم بود یعنی بهترین دوستم، پسر شاد و خوشحالی بود، همیشه لباش خنده بود...
ساعت 1 بود که آخرین نفر رو هم تا دم در بدرقه کردیم، رفتم تو آشپز خونه و یه لیوان قهوه ریختم و اومدم بیرون و روی نیمکت زیر درخت بید مجنون نشستم، شب خوبی بود، به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکردم و به کاراشون میخندیدم!.. عجب از دست این رفیق، نگاهم به اتاقش بود زیر لب زمزمه کردم: خدایا این خنده و شادی رو هیچ وقت ازش نگیر!!!
اومد کنار پنجره وگفت: مگه نمیخوابی؟ گفتم : چرا یه کم بمونم میرم، تو برو بخواب!
در باز شد ویه لیوان قهوه دست گرفته بود و اومد بیرون و نشست کنارم، با لبخند بهش خیره شدم و دستمو روی شونش گذاشتم : مکثی کردم و گفتم: ممنون ، واقعا ممنون!!
ولی آبروم و بردیا!! حداقل میگفتی یه چیزی واست می گرفتم خیلی زشت بود همه یه چیزی گرفته بودن ولی من هیچی!!! در ضمن از هدیه ات هم ممنون خیلی قشنگ بود!
گفت: قابلی نداشت من که کاری نکردم ، هر دومون به یه جشن نیاز داشتیم مگه نه؟؟ بعد یه نگاهی بهم انداخت و منتظر تایید من موند! با سر تایید کردم و به جلو خیره شدم و به صدای جیرجیرک گوش میدادم!!
یهو گفت : دانیال؟؟ یه چیزی ازت بخوام بهم میگی؟؟ یه هدیه!؟ و نگاهمون به هم گره خورد و گفتم: حتما!!
گفت: قول میدی؟ گفتم آره بابا بگو! قهوه اش رو روی لبه باغچه گذاشت و گفت: چی شده؟؟ چرا همش غمگینی؟؟ میخوام بدونم!
گفتم علی؟؟؟ باز شروع کردی؟؟؟ من که گفتم همیشه همینطوری بودم!
گفت مرگ علی بگو، دروغ نگو دیگه خواهش میکنم، آلبوم عکستو دیدم که توش حتی یه عکس غمگین نداشتی! خیلی شاد بودی! مال چند سال پیشه؟
شب تولدمه نمیخوای هدیه ای که میخوامو بهم بدی؟
تنها خواسته من همینه ، نمیخوای بعد از این همه وقتی که با هم بودیم بهم اعتماد کنی؟
گفتم : بس کن علی خودتم میدونی که بهت اعتماد دارم این طور حرف نزن!!
نفس عمیقی کشید و قهوه اش رو برداشت و یه قورت خورد و گفت: باشه بیخیال! من دیگه برم بخوابم!
بلند شد که بره گفتم بشین! نمیخواستم امشب بگم، آخه شب به این خوبی رو واست خراب میکنما!!
گفت: نترس خراب نمیشه بگو خواهشا! وقتی از بالا نگات کردم دلم گرفت! بگووو!!
قهوه رو تا ته خوردم و در حالی که با لیوانش بازی میکردم شروع کردم:
اون عکسا مال 4 سال پیشه، هییییییی، مال وقتیه که عاشق شده بودم، خیلی دختر خوبی بود، همدیگه رو خیلی دوست داشتیم بیش از حد، چون کسی رو نداشتم خودم رفتم خاستگاریش، البته با صاحب خونمون ، پیرمرد خوبی بود، خدا بیامرزتش، پدرش گفت من دخترمو از سر راه نیاوردم که بدم به یه پسر سر راهی، خیلی بهم بر خورد ولی چیزی نگفتم مش محمد باهاش صحبت کرد نمیدونم چطور راضی شد که باهم عروسی کنیم ولی به یه شرط: اینکه برم یه کار و یه شغل و درامدی پیدا کنمو بعد بیام، هه یه جوری میخواست برم پی کارم آخه از کجا میتونستم چنین شرطی رو بجا بیارم!
با پدرش صحبت کرد که یه کاری واسم کنه ، پدرش تو یه شرکت باربری بود! ازم پرسید میتونم تو باربری کار کنم یا نه؟؟ مجبور بودم که برم چون میخواستم بهش نشون بدم که میتونم گلیم خودمو از آب بگشم بیرون! نصف روز درس میخوندم نصف روز هم کار میکردم اصلا خستگی واسم معنا نداشت، یه روز بار واسه یه شیراز داشت بهم گفت که من برم، اولین بار بود که راه دور میخواستم برم، اونم تنها!! تقریبا بهم اعتماد پیدا کرده بود، آخه 5 یا 6 ماهی میشد که پیشش کار میکردم از رها میشنیدم که از من خوشش اومده و خلاصه از من راضی بود همین واسه من کافی بود!! همون روزا بود که هر جا میرفتم یه عکسی میگرفتم آخه رها میخواست بگیرم...
رفتم شیراز، خیلی خوشحال بودم که بالاخره این قدر مورد اعتمادش شدم که منو تنها فرستاد و ماشینش رو هم بهم داده بود!!
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم، رسیدم اونجا قبل از این که برم بار رو خالی کنم، رفتم از حسابم هر چی پول داشتم برداشتم که واسش یه هدیه قشنگ بخرم، یه گردنبند مروارید به چشمم خورد واقعا خیییییییلی زیبا بود، واقعا زیبا بود، تموم پولامو خرج همون کردم و گذاشتم تو ماشین و حرکت کردم، باید از شهر خارج میشدم، واسه نهار بود که رفتم یه جایی توقف کردم ، نهارمو خوردم خواستم حساب کنم که دیدم کیف پولم نیست، فهمیدم تو ماشین جا گذاشتم ، اومدم بیرون از توماشین بردارم که یهو خشکم زد..... ماشین نبود!!!! هر چی گشتم نبووووود همون جا نشستمو زدم تو سر خودم انگار هیچ خونی تو رگم نبود، یخ زده بودم ، صاحب رستوران فکر کرده بود که من یه آدم گدا هستم و هر چی دهنشون در اومد بهم گفتند فکر میکردند که من فیلم بازی میکنم که پول غذا رو ندم!! حرف اونا اصلا واسم مهم نبود فقط یه چیزی داشت جونمو میگرفت!... ماشین امانت بود... تمام داراییم توش بود... یعنی الان هیچی نداشتم هیچی... آسو پاس بودم، تا چند روز فقط تو شوک بودم، برگشتم شهر و رفتم پلیس همه چیزو گفتم ، ولی هیچ فایده ای نداشت، ماشین دیگه رفته بود، نتونستم به رها یا باباش زنگ بزنم، آخه باید چی میگفتم؟؟ که ماشین رو دزدیدند؟؟ تمام پولام توش بود؟؟ نه نمیتونستم بگم!! تازه بار اول بود که بهم اعتماد کرده بود هر چی گشتم نتونستم پیدا کنم ، دیگه از برگشتن به خونه صرف نظر کردم ، هزار بار زنگ زدم صدای رها رو که شنیدم نتونستم حرف بزنم سریع قطع کردم ، بالاخره یه نامه فرستادم وفقط یه چیز نوشتم " معذرت میخوام"، آخه نمیتونستم چیز دیگه بگم، امید داشتم، فکر میکردم که بتونم پیدا کنم و همه چیزو درست کنم... شبانه روز تو شاه چراغ بودم و هزاران بار نذر کردم که اگه پیدا شه فلان کارو کنم ولییییی....
تو اون شهر با یکی آشنا شدم بچه کاشون بود، باهم میرفتیم کوه نوردی، آخه اینجوری یکم آروم میشدم، ازم خواست برم شهرشون تو یه شرکت فرش کار کنم، دیگه بریده بودم از همه چیز ولی گفتم باید تا قرون آخرش رو جمع کنم و بهش پس بدم، واسه همین رفتم کاشون و سه سالی کاشون بودم و هر چی درامد داشتم ذخیره میکردم ، غذامو درست نمیخوردم همش جیره بندی میکردم، خیلی رفیق با معرفتی بود، طبقه بالای خونشون رو به من داده بود و تو این سه سال اونجا زندگی میکردم، خلاصه بعد از 3 سال کار کردن تو اونجا برگشتم خونه، تمام پولامو آوردم در خونشون که بهش بدم ، گرچه اصلا روم نمیشد تو چشماش نگاه کنم ولی دیگه از بس عذاب کشیده بودم با جرات رفتم در خونشون در زدم یه نفر اومد دم در که نمیشناختمش سراغشون رو گرفتم گفتن که ار اینجا رفتن، گفتم کی رفتن؟ گفت نمیدونم ما حدود 3 سالی هست که اینجاییم...
هیچ آدرسی ازش نداشتن ، رفتم دنبال هر آدرسی که بتونم ازشون یه ردی پیدا کنم ولی ....
رفتم تو شرکت گفتم شاید اونجا باشه ولی اونجا هم نبود، خدا رو شکر بلندی موهامو ریشو سبیلم باعث شد کسی منو نشناسه!! یکی از راننده ها گفت : 3 سال پیش قرض بالا آورد و خونشون رو فروخت و از اینجا رفتن!
دیگه داشتم از عذاب کشیدن میمردم، میدونستم همه این بلاهایی که سرش اومده بخاطر منه!! اگه پیداشون کنم حتما همه چیزو بهشون میگم که فکر نکنن من دزدم!!
ناامید برگشتم خونه، پیش همون مشدی محمد، گفتن از دنیا رفته ، پسراش منو میشناختند، اصلا تو اون خونه نمیومدند، میگفتند یاد پدرمون می افتیم، همونجا رو دوباره اجاره کردم آخه تمام وسایلم هم همونجا بود ، ولی خاک خورده از بین رفته بود، انگار اصلا یه بار هم تو این یه سالی که مشهدی محمد از دنیا رفته بود هیشکی نیومده بود اینجا!!
از وقتی از پیدا کردنشون نا امید شده بودم میخواستم خودمو سر گرم کنم واسه همین رفتم درسمو ادامه بدم، ولی بی انگیزه بودم فقط واسه سرگرمی این کارو میخواستم انجام بدم، نصف روز کار، نصف روز درس، مثل قبل!!!
چند ماهی گذشت از اومدنم ، که یه آدرسی ازشون پیدا کردم، شب تولدم بود که رفتم اونجا، همه کوچه چراغونی شده بود، رفتم به آدرسی که داشتم ، تو همون خونه عروسی بود، خواستم برگردم که ماشین عروس اومدو عروس و داماد از ماشین پیاده شدند همه دورشو گرفتند و هلهله کنان راهیشون کردند تو خونه، نگاهم به عروس که خورد گل از دستم افتاد، چشمام بخاطر اشکهایم تار میدید، پامو روی گل گذاشتمو از همونجا برگشتم،
دیگه هییییچ امیدی نداشتم، ولی خوشحال بودم که بالاخره خونشون رو پیدا کرده بودم، گفتم چند روز دیگه میام پولش رو پس میدم و حسابمو پاک میکنم!!!
یه هفته بعد، تصمیم گرفته بودم که برم خونشون وهمه چیزو تموم کنم ، که یهو زنگ در خونه به صدا در اومد ، رفتم در رو باز کردم اونی که جلوم ایستاده بود رو نمیتونستم باور کنم،
"رها" بود!! رفتم بگم سلام! یهو یه کشیده محکم کوبید تو گوشم، گفت: نمیخوام بدونم چرا همه چیزو برداشتی و فرار کردی فقط میخوام بدونم به چه جرأتی اومده بودی تو عروسیم؟ نامرد؟؟؟ میدونی چی کشیدم وقتی همه چیزو دزدیدی؟؟؟ میدونی ما آواره شدیم؟؟؟ میدونی مامانم دق کرد ومرد؟؟؟ میدونی مش محمد چی کشید؟؟ میدونی مجبور شدیم خونمون رو بفروشیم تا پول ماشین و بارش رو بدیم؟؟؟ و با صدای بلند ادامه داد:اینا رو میدونی؟؟؟؟؟؟؟
چیه لال مونی گرفتی؟؟؟؟ نگامو به انگشتش انداختم ، حلقه تو انگشتش بود!! هر چی زور میزدم یه کلمه حرف بزنم نمیشد، اشکهام سرازیر شده بود تو دلم فریاد میزدم ای خداااااااا خواهش میکنم کمکم کن بتونم یه کلمه حرف بزنم، جونم داشت از کالبدم بیرون میرفت که بالاخره یه جمله گفتم: " مبارک باشه" و با گفتن این جمله انگار روح از تنم خارج شد...
اون ازدواج کرده بود دیگه از دستش داده بودم دیگه هیچ امیدی نداشتم بهش برسم، از همون موقع دیگه لبخند از رو لبام محو شد...
در حالی که دستی به پشت کمرش میزدم گفتم ، حالا تو هم همه چیزو میدونی! خیالت راحت شد؟؟
پاشو... پاشو بریم یخوابیم، فردا صبح باید بریم کوه نوردی پاشو دیگه...
هیچی نمی گفت، لیوان تو دستش بودو سرش پایین...
از جا بلند شدمو رفتم...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهساعبدلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

اهورا جاوید (24/12/1390),هادی هادوی (9/1/1391),مهساعبدلی (27/6/1392),

نقطه نظرات

نام: رویا کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 اسفند 1390 - 07:26

نمایش مشخصات رویا محشریود
نویساباشید


@رویا توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 26 اسفند 1390 - 08:23

نمایش مشخصات هادی هادوی سلم ممنون


نام: کیمیا   ارسال در دوشنبه 7 فروردين 1391 - 16:04

قشنگ بود ولی یه مشکلی داشت...بابای رها از دانیال شکایت نکرده بود که بگیرنشو اون اعتراف کنه؟یکم غیر واقعی میزد....اما درکل قشنگ بود مرسی


@کیمیا توسط هادی هادوی Members  ارسال در چهار شنبه 9 فروردين 1391 - 22:30

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام کیمیا جا
ممنون که خوندید ولی اگه دقتتون بیشتر میشد رسونده بودم که شکایت شده بود از دانیال
به هر حال ممنون از خوندنتون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.