عکس...

خیره شده بود به عکس، خیلی دقت می کرد ، یهو یه لبخندی زد و شروع کرد به خندیدن، هه هه هه هه
پرسیدم چیه چیزی شده؟ به چی میخندی؟ به چی نگاه میکنی؟ همینطوری که می خندید بهم نگاهی کرد و گفت، ببین ببین چقدر زیباست، خیلی قشنگه، مگه نه؟؟ می بینیش؟؟
هر چی نگاه کردم چیز قشنگی نمی دیدم، برای اینکه ضایع نشه وحالش خراب نشه، گفتم آره زیباست!
یه نگاهی بهم کرد و با لبخند گفت: میدونم اونی رو که من دیدم تو ندیدی، بلند شد و گفت، برش دار مال خودت، دورش نندازی ها؟؟ نگهش دار یه روزی بهش میرسی الان چی گفتم ، وزنی که نداره! ، فقط نگهش دار باشه؟؟ بعد رفت...
همونجا موندم وساعتها بهش خیره شدم ولی هیچ چیز جدیدی نمی دیدم، باز همون چیزایی که بار اول دیدم... یه درخت ، تنه اش رو با تبر شکسته بودند، خیلی زخمی شده بود یعنی تقریبا پوستشو کنده بودند، قسمتهایی از اونو آتیش زده بودند!
حدود یه سال پیشم بود همیشه، فقط همونا رو میدیدم و غیر از اونا هیچی، تا اینکه اون اتفاقات واسم افتاد...
اومدم کنار جوی آب، پاهام توی جوی گذاشتم، تکیه ام به درخت بود، از همه جا بریده بودم، اون از عشقم که این بلا رو سرم آورده بود، اون از بهترین دوستم که بهم نارو زده بود، خلاصه همه زندگیم رو فهمیده بودم، تو زندگیم چیزی واسه بهش رسیدن نداشتم، واسه همین به این نتیجه رسیده بودم که خودمو خلاص کنم، از همه آدما بدم میومد، چقدر راحت همه بهم دروغ گفته بودند... اه ه ه به این زندگی تکراری...
همینطور که اشکهام صورتمو می شست، دستم خورد روی جیبم، یاد عکس افتادم ، با سرعت در آوردم دوباره بهش خیره شدم، تنها چیزی بود که واسم بی جواب مونده بود!!
یهو یه چیزی دیدم... دقت کردم ، واییییی خیییییلی قشنگ بود ، شروع کردم به خندیدن، واقعا زیبا بود...
بالاخره اون چیزی رو که اون یارو دیده بود منم دیده بودم، خیلی خوشحال بودم، در حالی که اشک تو چشمام بود، شروع کردم به خندیدن، خنده و گریه قاطی شده بود،...نمیدونستم بخندم یا گریه کنم...
درخت با اینکه تنه اش پر از زخم های تبر بود، با اینکه شکسته بود و بعضی جاهاش زغال شده بود ، یه گوشه اش جوانه زده بود... خیلی کوچیک... مهم این بود که امید داشت باز بتونه همون درخت تنومند بشه... چرا من قبلا اینو ندیده بودم؟؟؟؟؟
حالا فهمیدم گاهی ممکنه دو نفر به یه چیزی نگاه کنن ولی دو چیز متفاوت ببینن!
آره زندگی بهم سخت گرفته بود ،ولی نمیتونست منو زمین بزنه، حتی اگه بدنمو تیکه تیکه کنه، حتی اگه عشقم منو آتیش زده باشه، باید خوشحال باشم که هنوز دارم نفس میکشم،
این مهمه ...
هی میخندیدم و به همه چیزا فکر میکردم و به اینکه از کجا دوباره شروع کنم!!!
: چته؟؟ حالت خوبه ؟؟ یه نگاهی بهش انداختم و گفتم: اره خوبه خوب عالی...
: چیزی تو این عکس خنده داره ؟؟
بهش دادم و گفتم ببین چقدر قشنگه! میبینی ؟؟ خیلی زیباست مگه نه؟؟
: حالت خوبه ؟؟ این کجاش قشنگه؟؟ تو داشتی به این میخندیدی؟؟ برو بابا حالت خوش نیست...
بلند شدم که برم گفت آقا بیا بگیر این عکستو بهش بخند.. دیوانه...
گفتم برش دار مال خودت، ولی دورش نندازیا؟؟ نگهش دار، یه روزی همونی رو که من
دیدم تو هم می بینی...
خیلی زیباست من یه ساله دارم به این عکس نگاه میکنم تازه فهمیدم چی باید می دیدم...
با قدمهای محکم از آنجا دور شدم...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

رویا ,مهساعبدلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فائزه سادات حسینی (24/12/1390),نادر ال علی (24/12/1390),شایان افضلی ( cernel nyle) (24/12/1390),اهورا جاوید (24/12/1390),سید جواد میرحسینی (24/12/1390),ابوالحسن اکبری (24/12/1390),سار امظلومي زاده (6/1/1391),هادی هادوی (9/1/1391),ابوالحسن اکبری (17/7/1391),مهساعبدلی (2/8/1392),

نقطه نظرات

نام: فائزه سادات حسینی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 اسفند 1390 - 10:58

داستان و فکر جالبی بود ولی به نظرم نباید نظر نویسنده توی داستان بیارید...
اگه هومن لحظه که قضیه جوانه رو گفتید داستان رو تموم می کردید خیلی جذاب تر بود...


موفق باشید.


@فائزه سادات حسینی توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 26 اسفند 1390 - 08:25

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام
چشم سعی میکنم بهترش کنم
پس تا میتوانید نقد کنید
ازتون ممنونم


نام: سید جواد میرحسینی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 اسفند 1390 - 21:13

نمایش مشخصات سید جواد میرحسینی سلام آفرین


نام: shirinbarani   ارسال در چهار شنبه 24 اسفند 1390 - 23:40

ey bad nabod vali ziad tozih midi dar bareye mafhome harfat dar sorati ke hazmeshon rahate .


@shirinbarani توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 26 اسفند 1390 - 08:26

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام
چشم سعی میکنم بهرش کنم
خوشحال شدم نقد کردید
موفق باشید


نام: کیمیا   ارسال در دوشنبه 7 فروردين 1391 - 15:55

این یکیدیگه عالی بود آفرین دمت گرم
دم اونی هم که عکسو نگه داشتو سعی میکرد بفهمه چی توشه گرم
خیلی ایده ی جالبی بود اییییییییییییییییییییییول



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.