ثانیه های طلایی...

-: پروندتون تکمیله میتونید برید!
: کجا؟ یعنی الان نمیتونم بیام؟
-: نه هر وقت نوبتت شد خودمون خبرت میکنیم!
: خب من الان آماده ام ، بریم دیگه!
-:نه آقا نمیشه ، دست من که نیست! نترس جا نمیمونی وقتی نوبتت شد هر جاباشی میاییم و پیدات میکنیم ... فقط یه لطفی به خودت کن،! همیشه آماده باش!!!

***
: آقا نوبت شماست ، باید بریم!
: چی؟ من؟؟ چرا الان میگی؟؟ به اینا نگاه کن! میدونی با چه زحمتی به دستشون آوردم؟؟ نه من الان نمیامُ فعلا خیلی کار دارم...
-: مجبوری !!
بغضش تبدیل شد به گریه و گفت: حداقل یه سال فرصت بدید ، یه سال که چیزی نیست !!!
-: نه نمیشه !
: چند ماه که میشه؟ خواهش میکنم!
-: نه !!
: حداقل یه هفته ، آخه اصلا آماده نیستم !!
-: نههههههه حتی یه ثانیه هم نمیتونم فرصت بدم ، باید زود تر آماده میشدی، قبلا بهت گفته بودیم!!
نمیتونست جلوی هق هق گریه اش رو بگیره،
: باشه بذار برم یه کم وسایل بردارم و بریم،
-: نه نمیتونم چنین اجازه ای بدم! باید قبلا میفرستادی ، من فقط تنها خودتو میبرم !
با گریه گفت: پس بذار برم با اهل و عیال وداع کنم و ...
-: نه نمیشه!!
در حالی که زانوهایش سست شده بود و به زمین افتاد گفت : ای کاش ... نتونست جمله اش رو کامل کنه و به زمین افتاد...

باید هر لحظه منتظرش باشیم، شاید چند لحظه دیگه دست روی شونه یکی از ما بذاره و بگه : داداش؟؟ فرصتت تموم شد! حالا دیگه نوبت شماست!!
"ای کسانی که ساعت طلایی دست میکنید، مواظب باشید ساعات طلایی رو از دست ندهید!!!"
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهساعبدلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سار امظلومي زاده (1/1/1391),هادی هادوی (1/1/1391),آنا آریان (2/1/1391),مهساعبدلی (27/6/1392),مهساعبدلی (2/8/1392),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.