چرا خود....؟

از توی کلبه اومدم بیرون، نبات های لیوان رو بهم میزدم، اطراف رو نگاه میکردم، بارون شدیدی بود، کنار تیرک ایستادم و شونه چپم رو بهش تکیه دادم و آروم آروم لیوان رو سر می کشیدم، بغض تو گلوم نمی ذاشت به راحتی آبجوش نبات رو فرو بدم!!
از وقتی ازش بی خبر شده بودم هیچی واسم معنا نداشت، لیوان رو روی نرده گذاشتم وروی صندلی راحتی نشستم، صدای بارش بارون بهم تسکین میداد، از اینکه تو اون موقع اونجا بودم خیلی خوشحال بودم، می تونستم راحت راجع به همه اتفاقات فکر کنم و کسی مزاحمم نشه!!
خدایااااا کمکم کن، بهم برش گردون، تنها کسیه که تو این دنیا دارم، یه وقت ازم نگیریش؟؟ قبول دارم امانتیه خودته ولی...... بهش مأنوس شدم.... خدااااااااا؟؟ اینجا اومدم که باهات حرف بزنم و بهت التماس کنم که یه روز جداییمونو نبینم ، قلبم داره میسوزه این دست ها رو خالی برنگردون!!!
صدای زنگ گوشیم منو به خود آورد، بلند شدم، الو؟ سلام ، بله خودم هستم بفرمایید... بله...بله بله... نه چیزی نیست شما برید منم سریع خودمو میرسونم!
افتادم روی صندلی، گوشی رو بستم و توی جیبم گذاشتم، سرمو بین دستام گرفتم و شروع کردم گریه کردن.... خدایاااااااا ممنون ، واقعا ممنون....
روی سنگ رو تمیز کردم و گلاب پاشیدم با لبخند سردی یه فاتحه خوندم و بلند شدم و به عکس روی قبر خیره شدم: عزیز بابا؟؟؟ چرا این اشتباه رو کردی؟؟ چقدر بهت گفته بودم هر اتفاقی واست افتاد بدون فکر کاری نکن، ها؟؟ چقدر گفتم، هر اتفاقی باشه میتونه آدم حلش کنه آخه چرا خودکشی؟؟؟ اول فکر میکردم خدا داره امانتیشو پس میگیره، ولی حالا فهمیدم خدا هیچ وقت هدیه رو پس نمیگیره تو خودت خواستی بری!!! آخه چرا؟؟؟؟ تو تنها یادگار عشقم بودی!!
دو هفته بعد از خاکسپاری، از سر قبر برمیگشتم که یه جنازه رو داشتند می آوردند، صدای جیغ و فریاد زیاد بود، فقط بهشون خیره شدم، اونم یه جوون بود! یه فاتحه واسش خوندم و اومدم خونه!
یه نامه تو صندوق نامه ها بود، باز کردم، چند جمله توش نوشته بود:
متاسفم، فکر نمی کردم اینجوری بشه، همش یه شوخی بود، منم دیگه نیستم دنبالم نگرد!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

سار امظلومي زاده (14/1/1391),حمیدرضا هرندی (14/1/1391),داناآزاد (14/1/1391),هادی هادوی (17/1/1391),مرتضی مرتضوی راد (20/1/1391),احسان امینی فر (21/1/1391),مهساعبدلی (27/6/1392),

نقطه نظرات

نام: DEAD MaN   ارسال در دوشنبه 14 فروردين 1391 - 18:12

=))


نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 فروردين 1391 - 18:29

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی

زیبا بود


سال نو. مبارک
@};-


نام: داناآزاد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 فروردين 1391 - 22:04

با سلام
راستش من یه تازه واردم،هم تازه وارد این سایت و هم تازه وارد به عرصه نوشتن،مخصوصا نوشتن داستانک
پس هر چی به عنوان نظر مینویسم کاملاً برمبنای احساسه و هیچ مبنای علمی و روش شناختی نداره،امیدوارم این نکته رو مد نظر داشته باشید.
اول اینکه یه نقد کلی دارم به اکثرداستانک هایی که تو این سایته، چرا همه شخصیت ها و سوژه های داستان انسانی هستند،یعنی هیچ سوژه ای غیراز انسان نمی تونه محور یه داستان قرار بگیره؟
دوم اینکه بعداز خوندن داستانتون یه حس تکراری بودم موقعیت ها و توصیف ها بهم دست داد، به نظر من شاید این توصیف تکیه وتبات داغ و کلبه و این حرفها برای یک رمان خوب باشه اما برای یک داستانک کمی زیاده، روح خلاقانه داستانک رو تحت تاثیرقرار میده.مثل این می مونه که این صحنه رو چندین و چندبار تو فیلم ها و سریال ها دیدم
حالا ان شاالله به مرور بیشتر از احساس هام در مورد نوشته هاتون خواهم گفت
با تشکر از نوشته خوبتون،بنده رو هم بخاطر جسارتم ببخشید


نام: مریم   ارسال در چهار شنبه 16 فروردين 1391 - 19:27

سلام واقعا نوشته هاتون زیباست من همیشه داستانهاتونو می خونم امیدوارم همیشه موفق و ‍‍‍‍‍‍‍‍پیروز باشید@};-


@مریم توسط هادی هادوی Members  ارسال در پنجشنبه 17 فروردين 1391 - 10:36

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام ممنون از لطفتون
شما هم موفق باشید


نام: احسان امینی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 فروردين 1391 - 12:59

نمایش مشخصات احسان امینی فر

سلام و درود بر شما
بسیار زیبا خواندمتان
تقدیم به شما

" سکوت دردناک است.
اما در سکوت است که همه چيز شکل مي گيرد
و در زندگي ما لحظه هايي هست که تنها کار ما بايد انتظار کشيدن باشد.
درون هر چيز در اعمال هستي، نيرويي هست که چيزي را مي بيند
و مي شنود که هنوز قادر به درکش نيستيم، هر آنچه امروز هستيم،
از سکوت ديروز زاده شده است " . جبران خليل جبران



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.