بگم یا نه؟؟

هر دومون داشتیم نفس نفس میزدیم، از بس دنبال همدیگه کرده بودیم دیگه حال نداشتیم، خودمون هم نفهمیدیم چطور رسیدیم بالای تپه! رفتیم زیر اون درخت و خودشو انداخت روی چمن ها و گفت وایییییی خدااا دیگه جون ندارممممم بسه دیگه ه ه ه ، منم در حالی که میخندیدم به درخت تکیه دادم و گفتم باشه بابا!! یه چند دقیقه ای رو فقط نفس نفس میزدیم که بهم خیره شد و با حالت خواهش گفت: میذاری سرمو بذارم روی پات؟؟ با لبخند بهش نگاه کردم و اونم آروم آروم اومد کنارم و سرشو گذاشت روی پامو به پایین تپه خیره شدیم! همه بچه ها داشتن بازی میکردن!
از گذشته میگفتیم از لحظه آشناییمون ، از ضایع شدنمون جلوی دوستان، از عشقمون ، و کلی مخندیدیم، یهو اون شروع کرد از آینده گفتن! بغض گلومو گرفت، نمیدونستم چی بگم، واسه همین فقط سکوت کردمو با دلی پر از حسرت بهش خیره شدم، کم کم خسته شد و دیگه چیزی نمیگفت، پاهام بی حس شده بود، خواستم صداش کنم که سرشو بلند کنه دیدم خوابه، خنده ام گرفت، بهش خیره شدم، واییییی چقدر تو خواب زیبا بود!! آروم پیشونیشو بوسیدمو گفتم : خوب بخوابی عشق من!!
صدای خنده بچه ها منو به خود آورد، داشتن آب بازی میکردن، کم کم بغضم تبدیل به اشک شد و اومد بیرون و از روی گونه هام سر میخوردن و روی لباسام می ریختن، سرمو بلند کردمو گفتم خداااااا؟؟ من نمیتونم این قدر خودخواه باشم که چنین کاری کنم!! کمکم کن از پسش بر بیام، نمیخوام زندگیشو تلخ کنم ، وقتم داره تموم میشه، یه هفته دیگه بیشتر نمیتونم پیشش باشم روی پاهام خوابیده و میدونم که هرگز بهش نمیرسم!!!!
***
روبروم نشسته بود و با گلاب سنگم قبرو می شست، یه لحظه هم ساکت نمیشد، نفسش به شمارش افتاده بود همش هق هق میکرد، دلم داشت کباب میشد، خدایااااااااا طاقت اشکاشو ندارم، آرومش کن خدایاااااااا...
ناله هاش داشت منو آتیش میزد: چرا تنهام گذاشتیییییی؟؟؟ چرا در مورد بیماریت هیچی بهم نگفتی؟؟؟ کاش حسرت به دلم نمیذاشتی، حاظر بودم برای یه ثانیه هم که شده با تو زیر یه سقف باشم، کاش میذاشتی اسمت روم بمونه و همه بگن بیوه توامممم... خداااااا جونمو بگیررر و منو پیشش برسون!!!
هر چی داد میزدم صدامو نمیشنید دیگه صدام به گوشش نمیرسید...
هیییییییییی خدااااا عجب دنیاییه ، هیچیش باب مراد ما نیست!!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.8 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهساعبدلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

میلاد (29/1/1391),هادی هادوی (29/1/1391),نگین ـ مرادی (3/2/1391),احسان امینی فر (6/2/1391),مهساعبدلی (30/6/1392),مهساعبدلی (2/8/1392),

نقطه نظرات

نام: مریم   ارسال در چهار شنبه 30 فروردين 1391 - 10:15

خیلی قشنگ بود،توصیف حالشون زیبا و بااحساس بود،دوتا عاشق که بی هم کم میارن....
کاش خدا میزاشت کنار هم بمونن،کاش میزاشت خیلی های ذیگه هم پیش هم بمونن:(
پیروز باشید@};-


@مریم توسط هادی هادوی Members  ارسال در چهار شنبه 30 فروردين 1391 - 14:27

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام ممنون که خوندید و نظر گذاشتید، شاید اینطوری بهتر بود،
خدا جای حق نشسته!!!


نام: نگین   ارسال در شنبه 2 ارديبهشت 1391 - 00:08

خیلیــــــــــ زیباااااااا بود
میسی
واقعآعالیــــــــــ بود@};-


@نگین توسط هادی هادوی Members  ارسال در یکشنبه 3 ارديبهشت 1391 - 13:07

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام ممنون از نگاهتون!
موفق باشید!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.