صدای خاطره ها...

غروب بود خسته شده بودیم و میخواستیم برگردیم، خواستیم سوار ماشین بشیم که دیدیم ماشین پنچره!
تا لاستیک رو عوض کردم و آماده شدیم، تاریک شده بود، گفتم بچه ها؟؟ پایه اید امشبو اینجا بمونیم؟؟ فردا صبح حرکت می کنیم هوم؟؟ غذا که داریم!! محسن؟؟ رضا؟؟ هوم؟؟
***
همه دور آتیش نشسته بودیم و هرکسی یه چیزی میگفت، علی گفت بچه ها یه جک بگم؟؟ بعد ادامه داد ! (خیلی سریع به همه چشمک زدم)، یارو میره دزدی، صاحب خونه میگه کیه؟؟ یارو میگه: هیشکی گربه اس بعععععع!
همه با سکوت بهش خیره شده بودند! هیشکی نخندید! قیافه اش خیلی بازه شده بود!!! خیلی ملتمسانه به هممون نگاه کرد دستشو آورد بالا و گفت هادی کار توه ها؟؟ بابا فقط یه لبخند هم بزنید کافیه ها!؟ بلند شد وگفت خیلی نامردید!! یهو همه پوکیدن از خنده! هه هه هه هه... هی اونو دست می انداختند! علی یه جک دیگه بگو جون من... گمشید نامرداااا ذوقمو کور کردید منو بگو به این قشنگی جک گفتم!!
صحنه خیلی جالبی بود اینقده خندیدیم که دیگه حال نداشتیم!!
علی رو به رضا گفت : راستی ساعت گرفتی چند ساعت تو راه بودیم؟؟؟
رضا: آره حدود شفت... هفت ساعت کشید! واییییییی دوباره همه خندیدیم شفت ساعت؟؟ شفت؟؟
بار اولم بود که باهاشون میومدم سفر، آخه تو این سفر با همشون آشنا شده بودم همه دوست علی بودن، علی منو آورده بود که حال و هوام عوض شه! از صبح تا حالا با هم بودیم دیگه تقریبا با هم جور شده بودیم!! از اینکه میدیدم همه دارن میخندن و خوشحالن منم خوشحال بودم!!
بلند شدم رفتم سراغ ماشین که گوشیمو تو شارج بزنم، وقتی برگشتم علی یه نی طرفم گرفت و گفت هادی؟؟ هادی؟؟ بیا یکم بزن ، روشو کم کن بفهمه نی یعنی چی!!! به همه گفتم که چقدر قشنگ میزنی!!
لبخندم خشک شد نگاهم خیره به علی بود ، از این درخواست ظالمانه اش تو این جمع جا خوردم، میخواستم رد کنم که نتونستم نگاه همه رو بی جواب بذارم، ازش گرفتم و در حالی که سرمو تکون میدادم گفتم: مطمئنم علی خیلی منو بزرگ جلوه داده، تازه یه 7.6 ماهی میشه که نزدم اگه بد شد ببخشید!!
علی بلند شد وگفت تا شروع کنی میرم دف رو بیارم!! شونه امو فشار داد ولبخند سردی زد و رفت!
به آرامی شروع کردم، واییییی دوباره داشت تمام خاطره هام جلوی چشمام رژه میرفتند، حدود 10 دقیقه ای زدم، بغض داشت خفه ام میکرد ، نفسم به سختی بالا میومد، لبخند تلخی زدم و دست از نی زدن برداشتم، همه شروع کردن به دست زدن و تشویق... ای وللللل خیلی قشنگ بود جان من یه بار دیگه بزن جان من، اینا رو رضا گفت!!
-: ممنون نه دیگه نفسم در نمیاد بذار بعداً ، محسن گفت: چند وقت نی میزدی؟؟
-: 2 یا 3 سال!
: من تازه شروع کردم آدرستو از علی میگیرم میام تمرین باشه؟؟
-: حالا تا بعد...
علی اومد دف رو به رضا داد و منم بلند شدم وبه بهونه جمع کردن هیزم از جمع خارج شدم، رفتم گوشیمو برداشتم ، یه پیام اومده بود: "هادی معذرت میخوام اصلا حواسم نبود!!"
گوشی رو گذاشتم و یه لبخند تلخی زدم و رفتم بالای تپه... دراز کشیدم دیگه بیش از این نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم... قطرات اشک از گوشه های چشمام سر میخورد و روی زمین میریخت...
نگاهمو به آسمون دوختم ... ستاره ها، دب اکبر، دب اصغر، کهکشان راه شیری..... واقعا تو کویر چه زیباست...
یادش بخیر... ستاره های آسمون رو با هم تقسیم میکردیم...هییییییی...
علی یه 7 ماهی میشد که نی رو ازم گرفته بود و نمیذاشت با خاطره هام گریه کنم...

صدای دف زدن و کف زدن بچه ها میاد، نمیخوام وقتی برگشتم بفهمند که گریه کردم، اشکامو پاک میکنم و مینشینم،با حسرت بهشون نگاه میکنم وشروع میکنم به دست زدن، خیلی آروم و بی حال...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

حمیدرضا هرندی ,مهساعبدلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نادر ال علی (13/2/1391),هادی هادوی (13/2/1391),عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (13/2/1391),صهبا (14/2/1391),نگین ـ مرادی (14/2/1391),حمیدرضا هرندی (17/2/1391),مهدیه توکلی موید (18/2/1391),پونه محمدی (31/2/1391),مهساعبدلی (29/6/1392),

نقطه نظرات

نام: مریم   ارسال در پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391 - 11:00

واقعا زیبا بود


نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1391 - 16:41

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی زیبا بود - ممنون


@حمیدرضا هرندی توسط هادی هادوی Members  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 - 13:06

نمایش مشخصات هادی هادوی ممنون .خواهش.


نام: پونه محمدی کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 ارديبهشت 1391 - 01:35

عالی بود@};-


@پونه محمدی توسط هادی هادوی Members  ارسال در یکشنبه 31 ارديبهشت 1391 - 12:46

نمایش مشخصات هادی هادوی ممنون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.