غریب...

صدای گنجشک ها به فضای پارک صفای خاصی داده! خیلی خوشحالم... خیلییییی... نمیتونم با چند کلمه حس و حالمو توصیف کنم! از اینکه کنارمه و باهام قدم میزنه! واییییی خدایااااااا ممنونتم!
بچه کوچکی دستاشو آورد جلو و با حالت کودکانه گفت: بفرمایید: هردومون برمی داریم، دستی به سرش می کشم و میگویم: ممنون کوچولو... درحالی که ازمون دور میشه بر میگرده و با چهره ای عبوس میگه: من کوچولو نیستم!!
هر دومون با کمی تعجب شروع میکنیم به خندیدن! بهش خیره میشم ! خنده هاش خیلی زیباست، نمیخوام این مناظر رو از دست بدم...
روی نیمکتی مینشینیم! میپرسم چرا یکی برداشتی؟؟ مگه ازین شکولاتها دوست نداشتی؟؟ با لبخندی ملایم بهم خیره میشه و میگه : مگه تو از شکولات بدت نمی آمد؟؟ پس چرا برداشتی؟؟ همممم؟؟ میخندم... ادامه میده حالا دیدی من 2 تا برداشتم و تو هیچی؟؟؟ و باز میخندم!! دستمو دور بازوش می اندازم و با گفتن دوست دارم ،با لبانم هدیه ای بهش میرسانم...
نمیدانم ساعت چطور میگذرد و چقدر باهم حرف میزنیم، ساعت برایمان معنا ندارد، اطرافمون خلوته، و همین برای گفتن تمام حرف های دل مناسب!!!
در لابلای حرف هامون جوانی حدودا 30 ساله بهمون نزدیک می شود و با حالتی ملتمسانه و درحالی که اشک در چشمانش حلقه زده و نمیتواند حرف بزند، سرش را پایین انداخته و میگوید: کمکم کنید... همه چیزمو بردن، همه چیزمو... اگه بهم لطف کرده و هزینه تا منزلمان را بهم بدهید هیچ وقت فراموشتان نمیکنم قول میدم...
شکولات رو باز میکنم که بهش بدهم، که یهو شیما دهان باز میکند و میگوید ای باباااا، سریع شکولات رو در دهانش میگذارم و نمی ذارم ادامه بدهد، بخدا من گدا نیستم... جمله ای بود که بعد از حرف شیما زد!!!
بلند میشوم دستی روی شونه اش میگذارم و به طرف مقابل هدایتش میکنم از توی کیف پولم چک پولی رو بیرون می آورم و با لبخندی ملایم در کف دستانش میگذارم و میگویم: ایشالا که به سلامت برسی!! به چشمانم خیره میشود ، دنبال کلمه ای میگردد که بالاترین معنا را داشته باشد تا تشکرش رو به زبان بیاورد، سرش را تکان میدهد نمیگذارم بیش از این خورد شود میگویم: نیازی به تشکر نیست! باور کن!!
بدون کلمه ای مرا در آغوش میگیرد و میگوید هیچ وقت نمیتونم محبتتون رو جبران کنم ! کمی در آغوش هم میمانیم و میگویم منم نمیخواهم جبران کنی!
ازش جدا شده و به طرف شیما برمیگردم کنارش مینشینم! روبروی هردومون می ایستد و میگوید " خدا عشق پاکتون رو برای همیشه مستدام بداره.... و میگوید آقا شماره حسابی آدرسی چیزی بدهید تا برگردونم! میگویم: نیازی نیست، پیشت بمونه! در شهر خودتون اگه کسی رو دیدید مثل خودتان، از کنارش بی تفاوت نگذرید! این تنها لطفی است که میتوانید در حقم انجام دهید!
از هردومون معذرت خواهی میکند و باز تشکر و میرود!!!
از دستم ناراحت شده! میپرسم چرا بهم نگاه نمیکنی؟؟ اگه جوابمو ندی خودمو خفه میکنم ببین.. و دستانم رو زیر گلوم میگذارم و خخخخخخخ!!! نگاهم میکند ولی خیلی سریع سرش رو برمیگردونه!!! بلند میشم و روبروش مینشینم صورتش رو طرفم میگیرم و میگم میدونی چرا این کارو کردم؟؟ واسه اینکه اشتباهی که دیگران کرده بودن تو هم داشتی انجام میدادی!!! میدونی غرور مرد همه چیزشه؟؟؟ با حرفات غرورشو میشکستی !! باور نداری؟؟؟؟ لحظه آشناییمون یادت نمیاد ؟؟؟ هممم؟؟؟
***
آقا سلام خسته نباشید، یه رانی پرتغال لطف میکنید؟؟.... خیلی ممنون!!
چند قدم ازباجه دور شدم یهو صدای مردی منو به خود آورد" برید کار کنید همش میخوان پول مفت گیرشون بیاد گداهای تنبل... اه ه ه وبا حالت نفرت سکه 100 تومانی انداخت ورد شد...
نزدیک شدم...تعجب کردم... گدایی با این لباس... پرسیدم خانوم چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟ در حالی که بغضش رو فرو میبرد گفت کککمکککم کککنید!! نگاهی به سرتاپاش انداختم و گفتم بلند شید!! بهم خیره شد، بلند شید دیگه!! نگام به کفشاش خورد ، داغون شده بود، گفتم دنبالم بیایید! کجا؟؟؟ مگه کمک نمیخوایید؟؟؟ با تردید دنبالم راه افتاد...
چند مغازه پایین تر ایستادم و رفتیم تو مغازه گفتم یه کفش انتخاب کن! نگاهی نفرت انگیز بهم انداخت و رفت بیرون...
دنبالش دویدم.. کجا میری خب؟؟ چرا ناراحت شدید یهو؟؟
نشست روزمین و بغضش ترکید!! شروع کرد گریه کردن...با گریه گفت آخه چرا همه فکر میکنند من گدام ها؟؟؟ روبروش نشستم گفتم ولی من چنین فکری نکردم، قسم میخوردم... گفت بخدا من گدا...
آبنباتی که از مغازه گرفته بودم و تو دهانش گذاشتم و گفتم از لباس هات معلوم بود گدا نیستی اینو هر آدم عاقلی میفهمه... قسم نخور، خدا بزرگتر از این حرفاست که هر روز ماها باهاش قسم میخوریم...
شدت گریه اش کم شد گفت پس چرا اون یارو بهم گفت گدای تنبل؟؟؟ از خجالت نتونستم سرم رو بالا بیارم...
-: خب اون یارو اشتباه کرد.. حق چنین حرفی رو نداشت، میدونم ناراحت شدید ولی ...
باهاش حرف زدم و آرومش کردم، پس از خرید کفش، فهمیدم گرسنه اس، گفتم بهم افتخار میدید با هم غذا بخوریم؟؟
سر میز نشسته بودیم که همه چیزو واسم تعریف کرد...
مرخصی گرفتم برم خونه... اومدم تو این شهر یه کم گردش کنم و یه چیزی بخرمو بعد برم! هرچی پول داشتم نقدش کردم و همه چیزامو گذاشتم تو کیفم! نمیدونم اون لعنتی از کجا پیداش شد و کیفمو زد... تا رفتم بفهمم ازم دور شد و سوار موتور شدنو ... هر چی دنبالش دویدم و فریاد زدم: دزد... دزد... کسی نتونست بگیرتش! تا جایی که تونستم دویدم کفشام داغون شد پاهام درد گرفت دیگه نتونستم راه برم!!!
چند دقیقه ای نشستم خواستم برم شکایت کنم! گفتن فردا صبح...
نا امید شده بودم! کاری به جز گریه نداشتم! فقط میخواستم برگردم خونه همین فقط خونه... هیچ پولی نداشتم به هرکسی رو انداختم بهم فحش میداد و بعضی هام میخواستن....
چشمام داشت سیاهی میرفت که نزدیک دکه سایه بود نشستم!! با خودم گفتم شاید کسی رد شه و به اندازه کرایه تا خونه رو بهم بده!
تو اتوبوس نشسته بودیم، کنارم بود، پرسید بهم اطمینان نداری؟؟ فکر میکنی دارم بهتون دروغ میگم؟؟ با لبخند تلخی بهش خیره شدم و سرم رو تکون میدادم... اگه نه!! پس واسه چی دنبالم اومدی؟؟ میخوای ببینی میرم به اونجایی که گفتم ؟؟؟ فکر میکنی دروغ گفتم که ازت پول بگیرم؟؟
گوشیمو درآوردم هندزفری زدم ، یه گوشیشو تو گوشم زدم و اون یکیشو بهش دادم و گفتم بزن... تماس گرفتم ... الوووو سلام دانیال کجایی بابا؟؟ رسیدی تهران؟؟ ترمینالی؟؟ اصلا اومدی؟؟ بابا کجایی خب؟؟ یه حرفی بزن... گفتم سلاااام، یه کم نفس بکش خفه نشی بذار منم حرف بزنم! هنوز نرسیدم! تو ماشینم دارم میام!
چرا اینقده دیر؟؟
کار پبش اومد نترس تا شب پیشتم!! خداحافظی کردم و قطع کردم ، گوشی رو تو جیبم گذاشتم، چند لحظه هیچی نمیگفت و بعد بهم نگاهی کرد و گفت: معذرت میخوام!
-: اشکال نداره...
: به خاطر همه چی ازت ممنونم!
چشماشو به سختی نگه داشته بود، سرش رو روی دوشم گذاشت و سریع خوابش برد!
***
مگه میشه یادم بره؟؟... بد ترین روز زندگیم بود!! با تعجب بهش نگاه میکنم و میگم: بدترین؟؟؟؟؟
: معذرت میخوام!
-: خیلی نامردی... باشه واسه تو بدترین بود! ولی اون روز من شریک زندگیمو پیدا کردم! بهترین روز من بود... بلند میشم و ادامه میدم با حالتی گرفته ... همون روز باعث شد که پدرت بهم اعتماد کنه و دخترش و خونه و ماشین و کار بهم بده! من هیچی نداشتم...!! واسه تو شد بد ترین روز؟ ها؟؟
مثل بچه ها خودشو انداخت تو بغلم و گفت دانیال معذرت میخوام اشتباه کردم! خودمو لوس میکنم و میگم حرفتو میزنی وبعد میذرت میخوای؟؟ گفت غلط کردم! معذرت میخوام! دیگه تکرار نمیشه ! میشه منو ببخشی؟؟ به جون خودم از این جهت واسه منم بهترین روز بود... در حالی که میگم " مگه میتونم نبخشم؟؟" میخندم و میبوسمش!!
ولی هنوز یه سوال واسم بی جوابه!! چرا اون روز به پدرت زنگ نزدی که بیاد دنبالت یا یه جوری برات پول برسونه؟؟
: هر کسی یه رازی داره!! ولی بعدا میگم!! تو چرا هر کی بهت بگه پول بده بهش میدی؟؟
با حالت خنده میگم: " خب هرکسی یه رازی داره ولی من بعدا هم بهت نمیگم" دنبالم میکند و میاد تو بغلم و میگه خیلی دوست دارم بدون تو میمیرم!!
اشک در چشمانم حلقه میزنه و میگم اگه تو هم یه بار دیگه باهام حرف نزنی منم میمیرم! الان هم منو ول کن ببین اون بچه چطور بهمون خیره شده....
و هردومون با ریسه رفتن قدم زنان به طرف خونه راه افتادیم...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (18/2/1391),نادر ال علی (18/2/1391),علیرضا نیک زاد (18/2/1391),عماد احمدیوسفی (19/2/1391),محمد بابایی (نامی) (23/2/1391),پونه محمدی شرمه (28/2/1391),

نقطه نظرات

نام: محمد بابایی (نامی) کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 ارديبهشت 1391 - 13:55

نمایش مشخصات محمد بابایی (نامی) سلام
زیبایی در نوشته های شما آشکار است
و احساسم از خواندنتان زنده شد
خوشحال میشم به من هم سر بزنید
و نقدم کنید
موفق و سربلند باشین
نامی
@};-


@محمد بابایی (نامی) توسط هادی هادوی Members  ارسال در یکشنبه 24 ارديبهشت 1391 - 12:35

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام
ممنون که خوندید خوشحالم کردید
چشم حتما


نام: پونه محمدی شرمه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 - 02:35

زیبا بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.