خاطره های خوش...

در رو باز کرد وگفت : سلاااااااام من اومدمممممم...
-: سلاااام ورزشکار، خسته نباشی!!
لباسهاشو در آورد و گفت: میرم یه دوش بگیرم!
با پوزخندی گفتم: بفرما حمام آماده است!!!
تو حمام داشت میخندید.. میدونستم به چی میخنده...
در حالی که سرش رو خشک میکرد گفت: هادی؟؟؟؟؟؟ خییلییییی نامردی.... به جون خودم اصلا حال نداشتم .... چرا نگفتی آب سرده؟؟؟؟
با خنده بهش خیره شدم و گفتم 1000 بار بهت گفتم قبلش نگاه کن بهد برو!! هه هه هه حالا اشکال نداره بیا نسکافه داغ واست ریختم، بشین بخور گرم شی...
نشست و در حالی که دندوناش به هم میخورد گفت ووووووای یخ کردم خیلی نامردی توکه دیدی دارم میرم چراااااا ووووووووییییییی
و من بیشتر خندیدم....
نسکافشو که خورد گفت هادی؟؟؟؟؟ کاش امروز میومدی... خیلی حال داد.... میدونی کجاها رفتیم؟؟؟ به جان خودم عمرا این جور جاها رو تو خوابت ببینی ... چه مناظری داشت که نگوووو یه چشمه پیدا کردیم. رفتیم که سرچشمه اشو پیدا کنیمو...
وقتی دید که خیلی مشتاقانه بهش خیره شدم، با لبخند موزیانه گفت: نترس جاشو یاد گرفتم خودم میبرمت تو هم ببین...
میخواست دل منو آب کنه هی داشت از اونجا با کلی هیجان تعریف میکرد..
خیلی خودمو نگه داشتم تو ذوقش نزنم دیدم الکی الکی داره کشش میده گفتم: آره خیلی قشنگه، جلوتر که میری یه غار خیلی بزرگ وسط کوه هست، ورودی غار خیلی سرسبزه، ریواس هم اونجا زیاده!!
باز اگه بری جلوتر به آبشار زیبا و قشنگی هست که حرف نداره، دوباره اگه از آبشار رد کنی و بری جلوتر، چشمه از وسط یه دره ای میاد که کل دره رو مه گرفته و منظره ای بسیااار زیبا و قشنگی داره..... تا اونجا رفتید دیگه مگه نه؟؟؟؟
دیدم دهنش بازه ... گفت هادییی؟؟؟؟؟؟ مگه تو اونجا رفتی؟؟؟
-: همش شش هفت بار!!
: ای نامرد کی رفتی؟؟ تو که همش میگی از کوهنوردی بدم میاد...
-: بلند شدم در حالی که با لبخند بهش خیره شده بودم گفتم زمانی که منم مثل تو شور و هیجان داشتم!!! تو یه روزه رفتی، ولی من اون روزا دیوونه بودم و میرفتم شبا اونجا میخوابیدم و صبح روز بعد، ادامه راه رو میرفتم، تا به سرچشمه اش می رسیدم...
تا اونجا خیلی فاصله است... چند لحظه ای ساکت شدم و زیر لب گفتم، ای کاش دوباره اون روزها برگرده...
وبعد پوزخندی زدم و رفتم طرف آشپز خانه...
پس چرا هیچی در موردشون بهم نگفتی؟؟؟؟ چرا هر وقت من بهت میگم بریم کوهنوردی میگی من اهلش نیستم؟؟ ها؟؟؟
دوتا نسکافه دیگه ریختم و آوردم روبروش گذاشتم و گفتم: یه زمانی وجب به وجب این کوه هارو رفتم... میدونم کجاش قشنگتره و...
: میگم چرا به من نگفته بودی؟؟؟؟ خب میگفتی یه روز با هم میرفتم من دیگه با اونا نمیرفتم!!!
نکنه اون آلبومی که نمیذاری نگاهش کنم از اونجاهاست؟؟؟؟
-: آره ، مال همونجاهاست...
: خب واسه چی نمیذاری نگاهشون کنم؟؟ من فکر کردم عکس های خونوادگیه!!!
بغض داشت گلوم رو میگرفت، تو چشمام داشت اشک حلقه می بست! گفتم :
نمیخوام به اون روزها فکر کنم... اگه ببینی، همش سوال میکنی که اینجا کجاست ، اونجا کجاست!! نمیخوام یادم بیاد...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: هیییییییییی بخور سرد نشه!!!
: بهترین خاطراتت هموناست آره؟؟؟
-: با سرم تایید کردم و گفتم: آره بهترین خاطراتمه...
: منم بهترین خاطره ام تا الان، امروز بوده، خیلی بهم خوش گذشت!!! منو بگو میخواستم با چه ذوقی همشو تعریف کنم ای باباااااا
لبخندی زدمو سرمو پایین انداختم!!!
وباز دروغ گفتم!!! بهترین خاطره ام لحظه آشناییم بود!!! نمیشه گفت چقدر خوشحال بودم!!! لحظات حرف زدنش با من.... لحظات خندیدنش، دعواهاش... اخماش... ناز کردنش.... واییییییی خدااااااا
وبدترین خاطره ام لحظه خداحافظی اش.... تنها چیزی که دارم همین خاطره های با هم بودنمان است!!! تنها دلیل نفس کشیدنم، زنده کردن همین خاطرات، در ذهنمه...
: هادی؟؟ داره بارون میاد...
-: چی؟؟
: میگم داره بارون میاد!!...اگه چیزی بیرون داری برو بردااار...
در اتاق رو بستم کلاه بارانی ام رو روی سرم انداختم! نفس عمیقی کشیدم . شروع کردم قدم زدن، صورتمو به طرف آسمان گرفتم، خیس خیس شده بود! هیییییی ...چه دیوانه بازی های شیرینی نداشتیم! یادش بخیر... به خاطرش چقدر حمام بارون گرفتم... چقدر باران خوردم... دیگه حتی یه خبر هم ازم نمیگیره...
باز تیر میکشه... دستمو روش گذاشتم ، آه ه ه ه قلبم... چه لذتی دارد این زجر کشیدن...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.8 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سما ,


این داستان را خواندند (اعضا)

رانا کمالی (9/3/1391),پونه محمدی (9/3/1391),هادی هادوی (9/3/1391),لیلا ابریشمی (10/3/1391),عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (10/3/1391),مریم چاوشی (10/3/1391),مهدیه توکلی موید (13/3/1391),مینا چناری (14/3/1391),حمیدرضا هرندی (16/3/1391),عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (16/3/1391),مهساعبدلی (30/6/1392),نیلوفر روشن (5/7/1392),

نقطه نظرات

نام: سما کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 خرداد 1391 - 23:06

سلام آقای هادوی. زیبا بود و ملموس


@سما توسط هادی هادوی Members  ارسال در چهار شنبه 10 خرداد 1391 - 12:45

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
ممنون


نام: لیلا ابریشمی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 خرداد 1391 - 18:43

نمایش مشخصات لیلا ابریشمی سلام آقای هادوی:
زیبا بود گاهی قلب آدما هم با آدم غریبه می شن


@لیلا ابریشمی توسط هادی هادوی Members  ارسال در چهار شنبه 10 خرداد 1391 - 19:02

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام خانوم ابریشمی:
ممنون که وقت گذاشتید و خوندید!


نام: خواننده همیشگی   ارسال در چهار شنبه 10 خرداد 1391 - 19:02

سلام
داستان بسیار زیبا و دلنشینی بود؛ممنونم از توانایی بسیار شما؛موفق باشید
@};- @};-


@خواننده همیشگی توسط هادی هادوی Members  ارسال در پنجشنبه 11 خرداد 1391 - 22:53

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام
ممنون امیدوارم داستانهای شمارو زیاد ببینیم


نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 خرداد 1391 - 12:01

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی سلام داستان جالبی بود و کمی هم غمناک


@حمیدرضا هرندی توسط هادی هادوی Members  ارسال در پنجشنبه 18 خرداد 1391 - 12:58

نمایش مشخصات هادی هادوی از نگاهتون ممنونم


نام: مریم   ارسال در جمعه 19 خرداد 1391 - 09:51

معرکه بود مثل همیشه


@مریم توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 19 خرداد 1391 - 10:21

نمایش مشخصات هادی هادوی ممنون عزیز...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.