هدیه ای گرانبها..

: میدونی چیه؟؟ از اولش هم نباید...
-: هیسسسسس هیچی نگو خواهشا"...
: آخه....
دستمو روی بینی ام گذاشتم و گفتم هیسسسسس ...نمیخوام این لحظات رو با بهونه های الکی پر کنی... نمیخوام بعدا" به گذشته ام حسرت بخورم...
فکر کردی که واسه چی کنارت موندم؟؟ زیباییت؟؟ حرف زدنت؟؟؟ واسه...؟؟ تو در مورد من چی فکر می کنیییی؟؟ در حالی که به نیمکت تکیه میدادم، به آرامی گفتم: قبول دارم واسه من خیلی زیادی، ولی مشکل من چیه که یه خورده زیاده خواهم؟؟ هممممم؟؟
شلوارمو تا ساق بالا زده بودمو در حالی که موج پاهایم را نوازش میداد در گذشته غرق بودم... هیییییی ... باز مرور خاطره ها...
دیگه ذهنم خسته شده ... آه ه ه ای چشمان همیشه ابری من؟؟ امیدوارم زیاد از من دلخور نباشید... من به خاطر قلبم، شما را کور کردم... و حالا به خاطر عقلم شما را بارانی نمودم... شما هم خسته اید؟؟؟؟ امیدوارم به زودی یه مرخصی طولانی گیرتان بیاید...
خدا خیرش بده.. دوستمو میگم... یه یادگاری بهم داد که هیچ وقت نمیتونم محبتشو جبران کنم... لحظه وداعمون وقتی داشتیم حرفای آخرو میزدیم...
بلند شدمو روبروش ایستادم و دستمو روی بینیم گذاشتم و گفتم هیسسسسس ...نمیخوام این لحظات رو با بهونه های الکی پر کنی... نمیخوام بعدا" به گذشته ام حسرت بخورم...
چشمانم پر از اشک بود، بلند شدمو روبروش ایستادم و کف هر دو دستم رو روی هم گذاشتم و در حالی که روبروی صورتم گرفته بودم گفتم یه خواهش دارم.... بذار حالا که میخوای بری یه دل سیر نگاهت کنم...
نمیدونم چند دقیقه گذشت که گفت: دیگه باید برم... عجله دارم... فقط باید بهت میگفتم و میرفتم... هر دومون از روی نیمکت بلند شدیم!
صدای گنجشک ها زیاد بود ولی من تمام حواسم به حرکات و کلماتش بود! حرکت کرد و با هر قدمی که از من دور میشد ترک های قبلم بیشتر میشد... اشکهایم از روی گونه هایم سرازیر شد... خدایاااااا داره از دستم میره... مگه این خارج چی داره که همه میخوان برن؟؟؟؟ اگه خوبه چرا اونایی که اونجان میخوان بیان اینجا؟؟؟
دستمو بلند کردمو برایش ادای خداحافظی در می آوردم، آه ه ه کاش یه نگاهی به عقب می انداخت...
یک ماه بعد از وداع رفته بودم خونه دوستم که قاب عکسی چشمم رو به خود جلب کرد، که خیلی قشنگ بود... شخصی پشتش به دوربین بود..دست چپش بالا بود و در حال خداحافظی بود... و عشقش در حالی که برگ های پاییزی در هوای اطرافش معلق بودند، دور میشد! بالای دست پسرک نوشته بود... bye life
میگفت: از کلاس بر میگشتم که دیدم داشتی خداحافظی میکردی منم دیدم صحنه جون میده واسه عکس!!! که از دستش ندادم...
اولش از دستش ناراحت شدم ولی وقتی بهم داد ازش بارها تشکر کردم به خاطر گرفتنش... آخه هیچی ازش نداشتم این یکی رو نیاز داشتم...
از دوریت چه دارم، غیر از دلی شسته...
چشمی همیشه ابری، پایی همیشه خسته...

سرمو برگردوندمو یه نگاهی به قاب عکس انداختم که روی ماسه های ساحل افتاده بود... ممنونم دوست من... بهترین یادگاری دنیا رو بهم دادی...
... وخودمو در امواج دریا رها کردم...
تا کجای قصه ها باید ز دلتنگی نوشت؟
تا به کی بازیچه بودن در دست سرنوشت؟
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد؟
یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد؟؟
بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار؟
خسته ام از زندگی با غصه های بیشمار...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهساعبدلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شایان غدیری (28/3/1391),میرطاهر شاه لو (28/3/1391),هامون محمد (28/3/1391),امیرحسین صمیمی (28/3/1391),زهرا عباسی (28/3/1391),علیرضا نیک زاد (28/3/1391),حمیدرضا هرندی (28/3/1391),زهرا عباسی (29/3/1391),محمد اویسی (29/3/1391),مریم موسوی (4/4/1391),مهساعبدلی (2/8/1392),

نقطه نظرات

نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 خرداد 1391 - 18:16

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی
داستان خوبی بود ممنون @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.