زیر باران...

خیلی سوالای گیج کننده ای داده بودن... تو امتحان منظورمه...
تو پیاده رو داشتم میرفتم و گاهی به سوالات امتحان فکر میکردم و گاهی به گذشته...
یهو نگاهم به شخصی افتاد که داشت گدایی میکرد... چه قدر واسم آشنا بود... آخخخخ نه امکان نداره... سریع برگشتم که مطمئن بشم خودش بود یا نه ... چقدر دور شده بودم ...
سر جاش نبود... داشت به سرعت دور میشد ... طرفش دویم و خودمو بهش رسوندم تا خواستم نگهش دارم ، نقش زمین شد... نشستم کنارش داشت گریه میکرد... گفتم معذرت میخوام قصدی نداشت.... ت...تینا توییی؟؟؟؟ در حالی که صورتشو با دستم بالا می آوردم گفتم تینا؟؟؟؟ خودتی؟؟؟؟ چ چ چ را این کارو میکردی؟؟ چه اتفاقی واست افتاده؟؟؟؟ فقط گریه میکرد... در حالی که با سردی میخندیدم گفتم دیدی ؟؟ دیدی بازی روزگارو؟؟؟ یادته چی گفتی؟؟؟ هه هه هه من تورو نمیخوام... نه پول داری ... نه ماشین.... نه خونه... تو اصلا به من نمیخوری... میدونی با این حرفات چقدر سوختم؟؟ نه بخاطر اینکه اونارو نداشتم نه!!، به خاطر اینکه تو همه چیزو میدونستی ولی باهام دوست شدی و...
خب حالا بگو ببینم تو چی داری؟؟ به چی رسیدی؟؟؟ پول؟؟ خونه؟؟
هق هق گریه اش واقعا دلسوز بود... نمیتونستم بیش از این خورد شدنشو ببینم... چند لحظه ساکت شدمو فقط بهش نگاه میکردم... یواش یواش سرشو آورد بالا و گفت میخوای چیکار کنی؟؟؟ منو بزنی؟؟؟ خفه ام کنی؟؟؟ من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم... تنهام بذار... اینقدر خودم دردسر دارم ... دیگه من این زندگی رو نمیخوام. ولی نمیدونم چرا این زندگی لعنتی منو ول نمیکنه ببین...( آستینشو بالا زد و مچ دستشو نشون داد... وای ی ی ی) اومدی رو زخمم نمک بپاشی؟؟؟ فقط به خاطر تو اومدم که بدهیمو پاس کنم که به این روز افتادم... دستشو تو جیبش کرد و دسته پولی در آورد و گفت اینم اونی رو که ازت برداشتم...
توچشماش خیره شدم و گفتم: شاید تو منو رهاکردی.. ولی من...
دستمالی از تو جیبم در آوردم و اشکهاشو پاک میکردمو گفتم از وقتی رفتی یه خواب راحت نداشتم ... من حتی نمیتونم بهت اخم کنم... میگی بزنمت؟؟؟ تو هنوز منو نشناختی؟؟
صدای رعد و برق مارو به خود آورد اشک هامو با پشت دستم پاک کردم ودستشو رد کردم، بلند شدم ، گفتم پاشو بریم، دیدم داره از سرما میلرزه پولیورم رو روش انداختم و دستمو دور شونه اش انداختم و راه افتادیم هنوز گریه میکرد... عزیزم خیلی حرفها داریم که با هم بزنیم...
-: بستنی میخوای؟؟؟
در حالی که اشک توچشماش بود، یهو خندید و گفت دیوانهههه من دارم از سرما میلرزم میخوای بستنی بهم بدی؟؟؟
-: نترس من اینجام اگه مریض شدی میبرمت دکتر پس این همه دکتر واسه چی خوبه! هااا؟؟ هردومون خندیدیم، خوشحال بودم که اشک هاش قطع شد...
توی فضای سبز روبرومون، صورتشو شست و کمی آرام شد و رفتیم!!!
توی کافی شاپ روبروی هم نشسته بودیم و منتظر شیر کاکائو داغ بودیم، شروع کرد با بغض تعریف کردن... از همون اول که همه داراییمو برداشت و منو تو اون شهر تنهام گذاشته بود تا اومدن به این شهر و پیدا کردنش... اول خواستم جلوی گریه اشو بگیرم که گفتم بذار سبک بشه... آخه غصه مادرش رو هم داشت... تنها کسی که تو این دنیا داشت....
ای خداااا چه راحت گریه میکنه.... خوش به حالش... ولی من!! بغض تو گلوم خفه ام میکنه ولی اشک نمیشه... تصمیم گرفتم خوشحالش کنم... خیلی غصه دیده، دیگه بسشه...
قطرات باران محکم خودشو به شیشه میزد، هردومون نگاهمون به شیشه افتاد... به آرامی و درحالی که لبخند شیطنت آمیزی میزدم بهش چشمک زدم...
: هادی نه ه ه ه ه
-: آره ه ه ه
: یعنی بریم؟؟؟ با سر تایید کردم..
سرشو انداخته بود روی دوشم و با حالتی زیبا گفت: هادی؟؟؟ دلم واسه این دیوونه بازی هات یه ذره شده بود... فقط تورودیگه تو این دنیا دارم... تنهام نذار...
: منم دلم واسه لبخندت... همه بهمون نگاه میکردن... هر کسی یه چیزی میگفت و از کنارمون رد میشد... دیوانه هااا... عقلتونو از دست دادید؟؟؟ ... خوش به حالتون...
وقتی سرشو روی دوشم میگذاشت انگار تو آسمونا پر میزدم...
آری سهراب... زیر باران باید رفت، چشم ها را باید شست...جور دیگر باید دید...
باید همه گذشته رو فراموش میکردم ... گرچه فراموش کردن گدایی کردنم تو اون شهر سخت بود...
گرچه بلاهایی که سرم آورده بود قابل بخشش نبود..
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.3 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهساعبدلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طه طهمورث (4/4/1391),سید اسدالله غضنفری (4/4/1391),شایان شاهین پور (4/4/1391),نادر ال علی (4/4/1391),شایان غدیری (4/4/1391),مهسا ذبیحی (4/4/1391),مریم کیانی (4/4/1391),سارا شریف (5/4/1391),مهساعبدلی (29/6/1392),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.