گیرم درست شد! وجدانت چی؟؟؟

هنوزم باورم نمیشد...
صدای صوت زیبای عبدالباسط از توی ضبط پخش میشد... به عکسش خیره شدم.. لبخندی ملایم صورتش رو زیبا تر کرده بود... صدای ضجه و ناله فامیل ها و خونواده بلند تر شده... هر کسی برای خالی کردن خود یه نفرینی میکرد...خدایا نابودش کن کسی رو که پسر عزیزمو ازم گرفت... ... الهی مادرت به عزات بشینه ...
کاش میمردم و چنین روزی رو نمیدیدم...
دادااااش الهی همون بلایی که سرت آورده، سر خودش بیاد... خدایاااا جونمو بگیر .. دیگه نمیخوام بیشتر از این عذاب بکشممممم....
تو این جمع تنها من بودم که بی سر وصدا گریه میکردم... دیگه نمیخواستم بیشتر از این نفرین بشنوم... احساس خفگی میکردم.... رفتم طرف حوض.. دستمو توی آب فرو کردم و مشتی آب به صورتم ریختم... نگاهم به اونا بود که به شدت دارن گریه میکنن...
خدایااااااا خودت میدونی که عمدی نبود!!! یهو اومد جلوی ماشین... اصلا نشناختمش.. خب ترسیدم دیگه فرار کردم... نمیدونستم داداشمه وگر نه جونمو هم براش میدادم... آخه اون اونجا چه میکرد؟؟؟
خدایاااا آبرومو نریییییز، قول میدم ازین به بعد تمام قوانین رو رعایت کنم... خدایااا قول میدم تو این ماه مبارک رمضان... قول میدم ، قول مردونه...
اصلا قول میدم تمام نازهامو اول وقت بخونم..... فقط آبرومو نریزززز بسمه اینقدر نفرین شنیدم...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.2 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهدیه توکلی موید ,مهدی گودرزی ,مهساعبدلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم چاوشی (13/5/1391),میثم زارع (13/5/1391),وحید عامری (13/5/1391),زهرا فیروزی (13/5/1391),علیرضا اکبری (13/5/1391),مهدی گودرزی (13/5/1391),مریم موسوی (14/5/1391),رانا کمالی (14/5/1391),شایان افضلی ( cernel nyle) (14/5/1391),نادر ال علی (14/5/1391),حمیدرضا هرندی (18/5/1391),زهرا فیروزی (21/5/1391),مهسا ذبیحی (22/5/1391),مریم موسوی (27/5/1391),نعیم بلوچی (29/5/1391),محمد مهدی روحی طواف (20/7/1391),مهساعبدلی (27/6/1392),مهساعبدلی (2/8/1392),

نقطه نظرات

نام: میثم زارع کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 مرداد 1391 - 11:40

نمایش مشخصات میثم زارع درود گرامی دوست
زیبا بود همه ی آدما یه جایی که کم میارن یادشون به خدا میفته !!!!!!!
داستانت تا یه جایی که درد دل با خدا بود خب بود مگر اونجایی که نوشته بودی قول میدم تمام قوانینو رعایت کنم تو برنامه تلویزیونی که قرار ناری یا یه برنامه تبلیغاتی راهنمایی و رانندگی مانا باشید


@میثم زارع توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 13 مرداد 1391 - 14:32

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
ممنون که خوندید..
از نظرتون واقعا خوشحال شدم
متشکرم


نام: وحید عامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 مرداد 1391 - 13:35

نمایش مشخصات وحید عامری هادي جان سلام؛
موضوع جالبي رو انتخاب كردي ولي ميشد بهش بيشتر پرداخت
اسم داستان خيلي با متن همخوني نداره
ما عذاب وجداني توي شخصيت نمي بينيم
معمولا وقتي كسي شخصي رو زير ميگيره كه بعدا متوجه ميشه اون از نزديك ترين عزيزانش بوده معمولا نمي تونه انقدر آروم گريه كنه و از خدا بخواد در قبال خواستش نماز اول وقت بخونه.
در كل خوب بود ولي مي تونست از اين هم بهتر باشه
شاد باشي و نويسنده/.@};-


@وحید عامری توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 13 مرداد 1391 - 14:40

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
شخصیت داستان هنوز در حال شک هستش.. هنوز باورش نمیشه که چنین اتفاقی افتاده یکی از علت آروم بودنش همینه !!!
در شمن عذاب وجدان معمولا بعد از قبول کردن حادثه اتفاق می افتد...
شخصیت داستان فعلا نمیخواد مخاطب عذادارن قرار بگیرد که ...
همچنین اسم داستان رو بر این اساس انتخاب کردم که بر فرض که خدا پنهونش کرد، مثل خیلی از اتفاقات روز مره...
چطور میشه با عذاب وجدان زندگی کرد؟؟؟
در کل ازتون ممنونم که نقد زدید... خیلی خوشحالم کردید!!
سعی میکنم در داستان های بعدی جبران کنم.
ممنون


نام: علیرضا اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 مرداد 1391 - 18:40

نمایش مشخصات علیرضا اکبری هادی آقا سلام
موضوع بسیار عالی و خوب بود ولی میشد با وقت بیشتر آنرا زیباتر کرد به نظر من هم مثل اقای عامری اسمش همخوانی نداشت . منو ببخش . در پناه حق


@علیرضا اکبری توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 13 مرداد 1391 - 20:29

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
چشم از راهنماییتون خیلی خیلی ممنونم
سعی میکنم در کارهای بعدی جبران کنم...
ممنونم


نام: مهدی گودرزی کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 مرداد 1391 - 23:00

نمایش مشخصات مهدی گودرزی فکر کنم اگر اخرش خودکشی میکرد واقعی تر میشد
بهر حال داستان خوبی نوشتی داداشم@};-


@مهدی گودرزی توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 13 مرداد 1391 - 23:54

نمایش مشخصات هادی هادوی نظر لطفتونه ممنون


نام: مریم موسوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 مرداد 1391 - 03:09

نمایش مشخصات مریم موسوی سلام داستان خوبی بود فقط من متحیّر موندم این چه طوری باخودش کنار اومده که نگران آبروش پیش مردمه!! فکر کنم مرحله ی اول باید با خودش درگیر میشد بعد اگه این مرحله رو رد می کرد اونوقت فکرای دیگه می اومد به سرش.اونوقت اسم داستان هم بهش می خورد.ولی نکته ی خوبش اینه که ای کاش همیشه فکر کنیم اونی که ممکنه کارمون باعث نابودیش میشه عزیزمون باشه .موفق باشید.


@مریم موسوی توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 13 مرداد 1391 - 03:33

نمایش مشخصات هادی هادوی این داستان مشکلات زیادی داره.. شاید به خاطر اینکه موقع نوشتن تمرکز نداشتم...
ممنون خانوم موسوی که نظرتونو دادید...


نام: مهدیه توکلی موید کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 مرداد 1391 - 11:26

نمایش مشخصات مهدیه توکلی موید سلام دوست علاقه مند به زمستانم ;)

موضوع قشنگ بود ولی مشکلا ت زیادی داشت.ازجمله اسم داستان.

موفق باشی ای دوست

@};-


@مهدیه توکلی موید توسط هادی هادوی Members  ارسال در شنبه 14 مرداد 1391 - 16:09

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام خانوم توکلی مممنون که خوندید ومن از نظرتون محروم نکردید...
به گمونم موقع انتخاب اسم داستان یکمی زیادی فکر کردم...
به هر حال حق باشماست مشکلات زیادی داره
اگر همین طور نظرات دوستان باشه سعی میکنم گفته های بعدی جبران کنم


نام: شایان افضلی ( cernel nyle) کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 مرداد 1391 - 17:56

نمایش مشخصات شایان افضلی ( cernel nyle) راسش منم با نظر آقای گودرزی موافقم
اگه خود کشی می کرد خیلی قشنگتر از آب در می آمد
:D
اما این فقط یک نظره
ولی درمورد اسم می شود گفت بهترین عنوان انتخواب شد
اسم که نمی خواد موضوع رو مشخص کنه
از این اتفاقا زیاد می افته
گیریم خدا درست کرد آنموقع تو نمازات رو کامل می خونی
انتخواب اسم داستان یک حقیقت تلخ جامعه ی امروز رو مشخص کرد
انسان هر وقت به خدا نیاز دارد او را صدا می کند و بعد فراموشش می کند
عالی بود @};-


@شایان افضلی ( cernel nyle) توسط هادی هادوی Members  ارسال در شنبه 14 مرداد 1391 - 20:27

نمایش مشخصات هادی هادوی خدارو شکر یکی با نظر من هم موافقه...
ممنون داداش... با نظرتون خوشحالم کردید!!!


نام: نادر ال علی کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 مرداد 1391 - 22:00

ببخشید دقت کردی وقتی رمان نوینده های معروفو می خونی می گی ااااااااااا اینجا رو چرا اینطوری نوشت خب باید اخرش اینطوری می شود اصلا بی سرو ته اصلا شخصیتش چرا این کارو کرد
ولی مسئله اینه همه ما از بیرون می بینیم وقتی یه داستان تموم شده می خونیمو کلی چیز به ذهنمون می رسه که بهش اضافه کنیم که شاید بهتر شه شاید بدتر
ولی این داستان یکی دیگه خلق کرده شاید برای کاراش دلیل داشته باشه
شاید اون پسر شوکه شده بود تا حالا کسیو ندید که برای عزیز ترین کسش گریه نمی کنه
تا حالا نشده با خدا حرف بزنید تو گرفتاریتونم یه قولایی بدین بهش
تا حالا نشده وقتی یه اشتباه بزرگ می کنید به خدا قول بدین که نمازاتونو بخونید
چرا همه اینا میشه
البته ببخشید دوستان من نظرمو گفتم امیدوارم کسه دیگه ای ناراحت نشه
و البته تو هم ببخش هادی جان که انقدر درباره ای همه چی نظر دادم
البته به نظر منم می شود حالا که از بیرون می بینم بهتر نقل شه


@نادر ال علی توسط هادی هادوی Members  ارسال در شنبه 14 مرداد 1391 - 23:15

نمایش مشخصات هادی هادوی نادر علی جا!!! من دیگه هیچی نمیگم...
گفتنی ها رو همه رو گفتی..
نمیدونم چطور تشکر کنم!!!
ایشالا جبران کنم


نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 مرداد 1391 - 23:40

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی خوب بود


نام: نعیم بلوچی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 مرداد 1391 - 10:46

نمایش مشخصات نعیم بلوچی ممنون خیلی خوب بود


@نعیم بلوچی توسط هادی هادوی Members  ارسال در یکشنبه 29 مرداد 1391 - 11:19

نمایش مشخصات هادی هادوی ممنونم


نام: مریم   ارسال در پنجشنبه 16 شهريور 1391 - 01:23

مرسی موضوع جالبی بود امروزه رزو از این دست اتفاقات بسیاره البته تو یه قالب دیگه


@مریم توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 17 شهريور 1391 - 09:58

نمایش مشخصات هادی هادوی خواهش میکنم دوست عزیز
ممنون که خوندید و نظر گذاشتید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.