وقت یک رنگی...

فکر نمیکرد به این زودی پیدا کنه!! روبروی در ایستاد... دستشو آورد بالا خواست زنگ رو بزنه... پشیمون شد، دستشو رها کرد... چند لحظه ای مکث کرد.. گردنبندش رو گرفت و کلید رو از گردنش جدا کرد، کمی بهش خیره شد ، خوب براندازش کرد، سپس به آرامی به قفل انداخت و در به آرامی باز شد...

صدای گنجشک ها از روی درخت بلند بود... همین طور که با قدمهایی شمرده به طرف حوض وسط حیاط میرفت صدای خرد شدن برگهای زردی که زمین را فرش کرده بودن گوشش را نوازش میداد...

آب حوض به رنگ سبز درآمده بود، هنوز آن دو ماهی که به یادگار بهش داده بود همانطور توی حوض شنا میکردن.. فقط خیلی بزرگ شده بودند...لبه حوض نشست، نگاهش رو به درخت دوخت... دم دمای غروب بود...

دیگه بیشتر از این طاقت نداشت، بلند شد و سریع خودشو به پشت در اتاق رساند و در زد... وقتی صدایی نشنید دستگیره در را گرفت و با کمی چرخش در با صدای قییییییژژژژ به آرامی باز شد، اتاق تاریک بود.. خواست بگوید که کسی در خانه نیست؟؟ که صدای آشنایی، ولی خسته از گوشه اتاق آمد:

علییی توییی؟؟ در و ببند دیگه کور شدم...

هادی؟؟؟؟؟ سلااام منم.... برگشتم... بالاخره یکیشو انتخاب کردم... سفید رو!!

یادته که؟؟ گفته بودی وقتی بین این دو رنگ یکیشو انتخاب کردم بیام... سفید یا سیاه!!

-: هه هه هه پس بالاخره اومدی؟؟؟؟ حالا چرا؟؟؟ حالا که از پا افتادم چرا؟؟ هه هه فکر نمیکنی یکم دیر اومدی؟؟؟ هوای بارانیه دلم سوی چشمامو برده ُ دیگه نمیتونم رنگ ها رو تشخیص بدم.. هر رنگی باشی برایم سیاهی!! ... سیاه..

: وقتی ترکت کردم هر لحظه ای به رنگی دیدنم... حالا دیگه اگه وقتی هم باشه ، وقت یک رنگیست...

-: اشکهایش رو با دستانی بی حال پاک کرد و گفت... درحالی که میخندید و به زحمت میخواست روی پاهاش بایسته گفت: خوش اومدی بانوووو خوش اومدییی امید من... در رو کامل باز کن... پرده هارو بکش... پنجره ها رو باز کن... انتظارم قبل از مرگم به سر آمد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهدی گودرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مهدی گودرزی (15/5/1391),نادر ال علی (15/5/1391),فرحناز خطیر (16/5/1391),علیرضا اکبری (16/5/1391),مریم موسوی (17/5/1391),حمیدرضا هرندی (18/5/1391),مرتضی رستمی (27/5/1391),ریحانه معزی (27/6/1391),مهساعبدلی (27/6/1392),مهساعبدلی (2/8/1392),

نقطه نظرات

نام: علیرضا اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 مرداد 1391 - 17:45

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام
خیلی عالی بود.


@علیرضا اکبری توسط هادی هادوی Members  ارسال در دوشنبه 16 مرداد 1391 - 22:34

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام ممنون


نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 مرداد 1391 - 22:44

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی زیبا بود
ممنون


نام:   ارسال در دوشنبه 27 شهريور 1391 - 17:41

سلام آقای هادوی
داستانهاتون هم مث شعراتون زیباست
ازخوندن شعراتون هم حض بردم
موفق باشید


@ توسط هادی هادوی Members  ارسال در سه شنبه 28 شهريور 1391 - 18:59

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز ممنون از پیامتون خوشحالم که خوشتون اومده موفق باشید


نام: مهساعبدلی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 شهريور 1392 - 20:01

من بیشترداستاناتونو خوندم عالی ان


@مهساعبدلی توسط هادی هادوی Members  ارسال در پنجشنبه 28 شهريور 1392 - 20:46

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
میذارمتمنون واقعا نمیدونم چی بگم فقط ازتون ممنونم ک دقایقی رو با دست نوشته هام سر کردید!
پیروز و بلند باشید!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.