گشنمههههه

صدای قار و قور شکمم بلند شده بود... از گشنگی داشتم میمردم...دیشب که هیچی نخوردم... صبر کن... اوه اوه دیروز نهار هم نخوردم... صبح هم که تا بیدار شدم مثل جنگ زده ها سریع لباسهامو پوشیدم که برسم به کلاس، آخرش هم چند دقیقه دیر رسیدم... تا ساعت یک هم که همش سرم تو اون کلاس ها بود و به گشنگیم اهمیت نمیدادم تا ظهر بشه... کلاس که تموم شد یادم اومد باشگاه دارم.. دویدم اونجا و بعد از اونجا هم باز کلاس زبان... حالا هم که دارم از اونجا میام چشام دیگه داره غش میده از گشنگی...
دستم رو شیکمم بود ، نگاهی به مغازه انداختم ... اگه یه جعبه کلوچه هم بخورم سیر نمیشم گفتم آقا 8 تا تخم مرغ بدین...آره این بهتره، اینجوری حداقل سیر میشم...
چقدر شد؟؟؟ چند؟؟؟؟؟؟ مگه چه خبره؟؟؟ چقدر هی میکشینش بالا این بدبختو؟؟؟
آخخخخ شکمم ...بیخیال خوبه بده اشکال نداره!!!
سریع گرفتم و زدم بیرون از مغازه که خودمو برسونم خونه ، ای خدااااا چه خبره؟؟ تخمش از خودش گرون تر شده...
... سلاااااام چطوری هادی جان خوبی؟؟ چه خبر؟؟
-: سلام مرسی ممنون شما خوبی؟؟ (تو دلم گفتم ای خدا ولم کن میخوام برم ...)
... چیزی شده دلتو گرفتی؟؟
-: نه بابا چیزی نیست ببین هیچی نیست یکم عجله دارم ببخشیداااا( ولم کن دیگه اهههههه)
.... آهان باشه فقط چون هفته پیش رفتم مسافرت میخواستم جزوه تونو بگیرم اگه ممکنه...
-: باشه عزیز فردا میارم امری نیست؟؟؟ خداحافظ ، منتظر خداحافظیش نشدم و سریع راه افتادم...
اووووووه چه گیریه هااااا
... سلام چطوری هادی جون؟؟ خوبی؟؟ چی شده چرا شیکمتو گرفتی؟؟
-: سلام خوبم مرسی چیزی نیست یکم درد میکنه...( اووووووه بابا ولم کنید به شما چه خوب، دارم از گشنگی میمیرم... ولم کنید دیگه...)
... آهان خب میدونی چیکار کن برو داروخونه...
-: ( ای خداااااا ولم کن خودم میدونم چه مرگمههههه) آهان باشه باشه... حتماااا خداحافظ
...سلااام علیکم!!
-: سلام سلام
... سلامن علیکم جوان!!
-: سلام سلام علیکم حاج آقاااا خوبین خونواده خوبن؟؟؟... سلام برسونین خداحافظ شماااا
(اوفففففف حالا امروز هر چی آدم تو دنیاس نذر کردن سلام کنن ول کنید بابا نمیتونم حرف بزنم از ضعف.... اخخخخخخخخ روده هام دیگه تموم شد الانه که دیگه دل و جیگرمم تموم بشه...)
...سلام ببخشید این آدرس کجاست؟؟
-: سلام کدوم؟؟ ، کو؟؟ آهان باید مستقیم این خیابونو برین یه کوچه مونده به آخر همین دست چپ داخل کوچه سوال کنین بهتون میگن...
...خیلی ممنون
-: خواهش میکنم موفق باشید...
این دیگه کیه؟؟ یا خداااا منو نبینه!!! داره میاد اینجااا
ای بابا این دیگه از کجا پیداش شد؟؟؟
.-.. سلام آقا هادی خوبین شما؟
-: سلام مرسی ممنون شما خوبید؟؟ بفرمایین...
...: ما از فردا میریم مسافرت اکه ممکنه واستون برین هر روز یه در میون درختامونو آب بدین.. میتونین؟؟؟
-: باشه چشم حتما ، خب کاری ندارین دیگه؟؟؟
...نه بببخشیدااا اینم کلید خونه...
اوکی خداحافظ..
بالاخره رسیدم خونه ... دویدم تو اتاق... کتابمو انداختم روی زمین و دویدم تو آشپزخونه... تخم مرغ هارو رها کردم روی اپن صدای شکستن چندتاش به گوشم خورد ...
ای خداااا ماهیتابه کو؟؟؟ روی میز... توی کابینت... ای خدااا کجاست؟؟؟؟ این چیه زیر یخچال؟؟؟ آهان پیدا شد ... اهههههه اینم که کثیفهههه
نگاهی به تمام ظرفا انداختم ..ناله ام در اومده بود... شستن همین ماهیتابه راحت تره...
چی بهش چسبیده؟؟؟ انداختم زیر آب گرم و دنبال مایع میگشتم... ای بابا اینم که تموم شده... دویدم تو حموم... قوطی تاید یکم تهش چسبیده بود زدم دیوار یکم جممع شد اومدم و با هزار زحمت شستمش... و گذاشتمش روی گاز... حالا توی این شلوغی یکی بیاد فندکیو پیدا کنه.... خدااااا کمکم کن.... کبریتو پیدا کردم و روشن کردم ... شیشه روغن رو برداشتم.. ای بابااا دیگه داره اشکم در میااااد کی روغن تموم شد؟؟؟؟؟ دستامو رو سرم گرفتم یهو مثل اینکه برغ گرفته باشم دویدم طرف یخچال و اون کره هایی که یه چند هفته مونده بود رو برداشتم و باز کردم انداختم تو ماهیتابه...
تخم مرغ ها رو هم شکستم توی یه ظرف دیگه ... اوه اوه اوه کره ها چه بوی ی میدن.. خفه شدم... دویدم پنجره را باز کردم... تخم مرغ هارو ریختم توی ماهیتابه... آخخخخخ صورتممممم... سوختمممممم ..
زنگ در خونه هم صداش در اومد... یه دستم روی صورتم بود گوشی رو برداشتم... بله؟؟؟؟
...: سلااام ببخشید نذری آوردم ...
-: ( چه وقت نذری بود ای خدااااا) اومدم....
نگاهی به گاز انداختم ... سریع میرمو بر میگردم....
دویدم تو حیاط و خودمو به در رسوندم ...
...سلام.... بفرمایین آش نذریه....
-: سلام خانوم علیزاده... ممنون زحمتتون شده ببخشید...
... نه بابا این حرفا چیه فقط ... ظرفش...
-: آهان چشم چشم الان میام....
دویدم طرف اتاق یهو پام به چیزی گیر کرد و نزدیک بود کله پا بشم... نصف آش رو ریختم رو راه پله..... آخخخ شست پامممم آخخخخ لنگان لنگان رفتم تو آشپز خونه... وایییی تخم مرغ ها سوخت.. آخ خدا لعنتت کنه چه موقع نذری آوردن بود؟؟؟
کاسه آش رو گذاشتم روی گاز نشستم یه قابلمه بیارم بشورم وقتی بلند شدم یهو به ظرف خوردم و نتونستم ببگیرمش نصفش به چراغ گاز ریخت بقیه اش هم ریخت کف آشپز خونه....
اههه اههههههههه قابلمه ای که دستم بود محکم کوبیدم زمین و همونجا نشستم و داشت اشکام در میومد ..دستمو گذاشتم روی سرم و به آشها خیره شدم... دستم آشی بود سرمو هم آشی کردم ... دیگه داشتم از عصبانیت می پوکیدم... از گشنگی نا نداشتم دیگه...
صدای زنگ منو بخود آورد داد زدم هااااااااااااا چته؟؟؟ چه مرگته؟؟؟؟ مگه من نذری خواستم ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اهههههههه
بلند شدم ظرف رو برداشتم وشستم و بعد آروم آروم به طرف در خونه راه افتادم... دستی به صورتم کشیدم و ظرف رو دادم...
برگشتم تو آشپز خونه ماهیتابه رو برداشتم که بذارم کنار... وااااااااااااااااااای سوختمممممممم انگشتم سووووووخت پرت کردم از پنجره بیرون.... آخ دستم آخ دستممممممممممم دیگه داشتم گریه میکردم... در فریزر رو باز کردم و دستمو گذاشتم روی یخ.... آخیششششششش یکم آروم شد..... نای گریه هم نداشتم !! اعصابم به هم ریخت در یخچالو با شدت بستم باعث شد گلدون روش بوفته و بشکنه... اههههههههههههههههههه
پاهامو به زمین میکوبیدمو هی داد میزدم گشنمههههههههه رفتم تلویزیون رو روشن کردم و دراز کشیدم که یادم بره... چند دقیهقه ای نشستم ...فایده نداره.... میرم همون جزغاله ها رو میخورم رفتم تو حیاط ...
اااااا شما دهنتون نمیسوزه؟؟؟؟ با گربه ها بودم داشتن لیس میزدن....
نشستم روی پله ها شروع کردم گریه کردن... آخه گشنمه چیکار کنم؟؟؟ یهو به سرعت بلدند شدم و رفتم سراغ یخچال... سرد شدم...هیچی توش نبود.... فقط یه قوطی رب...
همونو برداشتم با نون بخورم سفره رو تا رفتم بردارم یهو پام رفت روی شیشه گلدون و خون زد بیرون... آخ پاااااااااااام سفره از دستم افتاد و باز شد و خورده های ریز نون پخش شد وسط اتاق...
نشستم همونجاااا.... یعنی؟؟؟ یعنی من نون نگرفتم؟؟؟؟؟؟ آخه چراااااااااااااااااااا همونجا دراز کشیدم به پشت و داد میزدم خداااااااااا چرا اینقدر بلا سرم میاد؟؟؟ من گشنمههههههههههههه یه خورده گریه کردم هی میگفتم کاش همون کلوچه ها رو از مغازه میگرفتم... دیگه نا ندارم برم بیرون.... بلند شدم پامو بستم و در حالی که داشتم گریه میکردم خورده نون هارو جمع کردم و با رب شروع کردم به خوردن....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

علیرضا اکبری (14/7/1391),مریم مختاری (15/7/1391),پروين خواجه دهي (15/7/1391),هادی هادوی (15/7/1391),

نقطه نظرات

نام: علیرضا اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 مهر 1391 - 19:59

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام اقای هادوی
به دلم خیلی نشست اما بعضی جاهها غلط املایی داشت ولی بسیار زیبا بود. سربلند باشید.


@علیرضا اکبری توسط هادی هادوی Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1391 - 11:35

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام آقای اکبری
مرسی ممنون که خوندید.. ببخشید دیگه که اغلاتش رو برطرف نکردم...
موفق باشید...


نام: مریم مختاری کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 مهر 1391 - 09:33

نمایش مشخصات مریم مختاری جالب بود.... خیلی قشنگ بود.... لذت بردم@};-


@مریم مختاری توسط هادی هادوی Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1391 - 11:33

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام ممنون لطف دارین...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.