شروعی عاشقانه...

ساعت 6 بود اومدم کنار تخت خواب، کمی ایستادم ... لباسهامو پوشیده بودم و آماده بودم ... زانو زدم کنار تخت صورتم را نزدیک صورتش بردم، خیلی آرام گونه چپش را بوسیدم و به آرامی گفتم:
نفسم؟؟ عشقم؟؟ نازنینم؟؟ بیدارشو دیگه... من باید برم سر کار... تا اون چشمای زیباتو نبینم نمیرمااا... بی تو نمیتونم غذا بخورم...... بلند شو دیگه ... دوباره بوسه ای آرام هدیه اش کردم... چشمانش را باز کرد و غلتی آرام زد و به طرفم چرخید... دستش را به صورتم نزدیک کرد وگذاشت روی گونه ام و با لبخند و صدایی آرام گفت سلااام... صبح بخیر عزیزم... دستاشو گرفتم ... اول با نفسی عمیق بوئیدمشون ، هر دودستش رو بوسیدم، بعد روی صورتم گذاشتم و با لبخندی ملایم گفتم: صبح تو هم بخیر بانوی زیبا و نازنینم...
پاشو بریم صبحانه بخوریم ... میخوام برم سر کار...
دستشو کشید و گفت ممممممم نوموغاااااااااام.... میغام بغابمممممممم... من که امروز تعطیلم ...
بلند شدم پتو رو کنار زدم بعد یه دستمو زیر کمرش گرفتم و دست دیگرمو زیر پاهایش گرفتم ،بلندش کردم، با قهقه ای آرام خودشو تو بغلم جا کرد و منو محکم گرفت!!
: مممممم بژار بغابمممممممم...
آوردمش کنار شیر آب گفتم: اگه من صورتتو بشورم خودتو هم خیس میکنمااااااا
: نه نه نه یخ میکنم خودم میشورم... فقط بذار تو بغلت بمونم...باشه؟؟ واییییییی چه آغوش گرمییییییییی!!
به آرامی صورتش رو بوسیدم و گفتم چشمممم حتما.. من که از خدامه ولی این جوری که نمیتونی صورتتو بشوری نازنینممممم... من اینجا کنار در میمونم تا کارت تموم بشه... باز مث بچه ها تو آغوشت میگیرم... باشه؟؟؟
با خنده ای ملایم گفت: اوهومممممم باشه....
هر دو دستمو تو سینه ام جمع کرده بودم و در حالی که بهش خیره شده بودم به در تکیه دادم... اشک شوق تو چشمام جمع شد... هر چی هم از خدا تشکر کنم بابت این فرشته زیبا بازم کمه...
اومد روبروم ایستاد و میخواست ازم حوله رو بگیره که بهش ندادم و سر به سرش میذاشتم .. هی به این دست و اون دستم میگرفتم که خنده هاشو ببینم... وااااااااااای چه خنده های زیبااااااااییییییی... بهش دادم و صورتشو خشک کرد و پرید تو بغلم...ناخود آگاه گرفتمش ...
-: دیوونه نمیگی بوفتی؟؟
:مطمئن بودم میگیریمممممممم
با یه بوس محکم آمدیم کنار میز و نشستیم روی صندلی...
: واااااای بوی نون تازه"" این حرفو با بوئیدن تکه ای نان گفت...
نشستم روبروش و منتظر موندم... لقمه ای گرفت و دهانم گذاشت...منم شروع کردم .. ولی برایش نگرفتم... یکی 2 لقمه خوردم ، هنوز بهم خیره بود... لقمه ای برایش گرفتم !!
: نوموغام چرا منتظرم گذاشتی؟؟؟
بلند شدم و گونه اشو بوسیدم و گفتم فدات بشم عشقم زود باش دیگه بازش کن دهنتو... دیرم شده هااااا
بعد از صبحانه، کیفمو برداشتم و رفتم طرف در، اومد کنارم ایستاد ...یکی از گونه هاشو بوسیدم و گفتم... یه بوس بسه... جریمه!!!... تا تو باشی ساعت 12 هوس پارک نکنی!!!
پشتم بهش بود حالشو میدونستم ولی مخصوصا اهمیت ندادم خواستم در و باز کنم که گفتم:
نشنیدمااااا پس از مکثی برگشتم و دیدم اخماشو تو هم کرده ...سرشو هم پایین انداخته... آخخخخخ چقد زیبااااااامیشه اینجورییییی...
کیفمو گذاشتم و محکم در آغوشش گرفتم ... وایییییییی حاضر نیستم این لحظه رو با تمام دنیا عوض کنم... سپس به آرامی هر دوگونه اش را بوسیدم گفتم حالا چی؟؟؟ آخه من باید یه بهونه برای به آغوش کشیدنت پیدا کنم یا نه؟؟؟؟
لبخندی ملایم زد و بعد از بوسیدنم گفت حالا دیگه برو عشقم به امید خدا... خیلی خیلی مواظب خودت باش..
با لبخندی گفتم: اوهوم...
درو باز کردم وگفتم حالا شد ... و درو پشت سرم بستم و روزی شاد رو با لبخند عشقم آغاز کردم...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.6 از 5 (مجموع 16 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهساعبدلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عليرضا تائبي (21/7/1391),طیبه اجدانی فیض اباد (21/7/1391),محمدرضا صادقی (24/7/1391),زهرا محمدزاده (24/7/1391),علیرضا اکبری (24/7/1391),هادی هادوی (26/7/1391),راضیه مهدی زاده (26/7/1391),مهساعبدلی (28/6/1392),

نقطه نظرات

نام: صدیقه   ارسال در پنجشنبه 20 مهر 1391 - 13:12

همه چیزی را می شود نوشت و می شود خواند اما هر نوشته ای که داستان نمی شود پس کشمکش میان شخصیتها و عدم تعادل در وضعیت اولیه آنها و چیزهای دیگر چه می شود


@صدیقه توسط هادی هادوی Members  ارسال در پنجشنبه 20 مهر 1391 - 13:54

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
شاید این داستان نبود حق باشماست...
شاید جاش تو این سایت نبود!
ممنون از نظرتون...


نام: طیبه اجدانی فیض اباد کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 مهر 1391 - 12:28

نمایش مشخصات طیبه اجدانی فیض اباد سلام دوست عزیز
من به نوبه خودم همش منتظر بودم یک اتفاق خاص بیفته حالا چه به خوبی چه بدی
اما این یک درام بود که معمولا اتفاق میفته اگه اخرش چیز خاصی اضلفه میکردی شاید بهتر از اب در میومد
بهر حال خسته نباشی:)


@طیبه اجدانی فیض اباد توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 21 مهر 1391 - 13:08

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام عزیز
خودمم به این فکر افتاده بودم ولی دیگه دیر بود... چون گذاشته بودم تو سایت..
از نظرتون واقعا ممنونم


نام: Yasiii   ارسال در جمعه 21 مهر 1391 - 14:42

ghashang bud, omid varam zendegie hame hamin tor shirin o royayi bashe, vali gahi pasti ha ham baes mishe shirinash moshakhastar beshe.
mamnun


@Yasiii توسط هادی هادوی Members  ارسال در دوشنبه 24 مهر 1391 - 11:37

نمایش مشخصات هادی هادوی mersi mamnoon duste aziz ...


نام: علیرضا اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 24 مهر 1391 - 20:57

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام بر دوست عزیز آقای هادوی
من داستانهای قبلی شمارا خواندم و این با بقیه آثارتان فرق میکرد به نظر میرسدبوس کردن تمامی داستان شمارافراگرفته بود.صادقانه برایتان بگویم متن خوبی بود ولی هیچ باری نداشت فقط زندگی خصوصی یک زوج را نمایان میکرد.
من را ببخشید. موفق باشید


@علیرضا اکبری توسط هادی هادوی Members  ارسال در سه شنبه 25 مهر 1391 - 13:21

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز ممنون از نظرتون..
حقیقتشو بخوای خودمم به عنوان داستان قبولش نداشتم... ولی به یه علت هایی گذاشتم...
در کل میشه یه جورایی داستان فرصش کرد... داشتانی از گذشته...
خوشحالم کردید دوست عزیز...


نام: مهساعبدلی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 شهريور 1392 - 23:07

چه عجب
این شاده


@مهساعبدلی توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 29 شهريور 1392 - 11:12

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام خسته نباشید
گفتم که شادم مینویسم!
به هر حال از حضور سبزتون میان دست نشته های زردم واقعا سرشادم!
خندان باشید!


نام: M.kp   ارسال در سه شنبه 26 آذر 1392 - 20:50


عالی بود
بازم ازاین داستان هابگذارید


@M.kp توسط هادی هادوی Members  ارسال در دوشنبه 9 دي 1392 - 07:40

نمایش مشخصات هادی هادوی ممنون از نظر لطفتون
موفق باشید!!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.