بوی عطر...

: سلام اجازه هست؟؟
به آرامی جواب سلامش را دادم وگفتم بفرمایین، خواهش میکنم!!
نگاهم به جریان آب بود ...
: میشه یه سوالی بپرسم؟
بهش نگاه کردم و سرم را به نشانه تایید تکان دادم!!
:من حدود یه سالی هست که همین نزدیکیا خونه گرفتم... تقریبا شمارو هرهفته همین موقع ، همین جا میبینم! همیشه خیلی آرام و بی سرو صدا میایین همینجا می شینین، شروع میکنین به نوشتن گریه میکنید... حرف میزنید با خودتون...و....
باور کنید گاهی طاقتم تمام میشود... ولی با این وجود هر هفته منتظر شمام که دوباره ببینمتان... نگاه کنید اونجا خونه ماست... و با دست اشاره کرد... همون که از توی ایونش چند تا گل زده بیرون ...
بار اول با دوربین داشتم مناظر همه اطراف رو نگاه میکردم، شما رو دیدم... جای دنجی گیر آوردید!!!
بار ها دیدم که حتی تو برف اومدید... بارون... باد و ... خلاصه هیچ چیزی مانع اومدنتون نشده... وقتی سکوتم را دید، نگاهی به بالا انداخت و ادامه داد: خوبه که این تخته سنگ همانند سقفی بالای سرتون هست...
حقیقتو بخوای اومدم بپرسم: چی دارید مینویسید؟؟؟ اصن چرا مینویسید؟؟؟ چون به قیافتون نمیخوره نویسنده باشید!! چرا همش گریه میکنید؟؟ چرا میایین اینجا؟؟ اصن این کارا واستون چه معنایی داره؟؟؟
با لبخندی بهش خیره شدم وبه آرامی گفتم: نمیدونستم زیر ذره بین شمام!!! سرمو به طرف آب چرخاندم و ادامه دادم: فکر نمیکردم اینجا کسی رو آزار بدم!!!
: نه نه اشتباه برداشت نکنین!! من فقط میخوام بدونم چی شده... اگه کمکی از دستم بر میاد کوتاهی نمیکنم...
حوصله جواب دادنش رو نداشتم ، دستم را در جیب پالتوام کردم... عکسی را بیرون آوردم، همون عکسی که سرش روی شونه ام بود و با لبخند به لنز دوربین خیره شده بود...
بدون هیچ حرفی بهش نشون دادم... از دستم گرفت و چند لحظه ای بهش نگاه کرد و بعد بهم خیره شد و در حالی که طرفم گرفت گفت : ااااااوهوووووومممم گرفتم...
فقط یه چیز دیگه...: چرا فراموشش نمیکنید؟ دارید به خودتوت ضربه میزنیداااا
عکس را از دستش گرفتم و به چشمان زیبایش خیره شدم، در حالی که قطره اشکم را از روی عکس پاک میکردم با چشمانی اشک آلود و بغضی توی گلو به سختی گفتم: از عشق چی میدونی؟؟؟
: والا من زنمو قبل از عقد نمیشناختم... ولی الان خیلی دوسش دارم... خیلیییییی....
-: خخخخخوبه ممممراقبش باشید... قققلبشو... ننننرنجونید... ااااااذیتش نکینید...
: باشه ... باشه... چرا اینقدر خودتونو اذیت میکنید؟؟ تاحالا سعی کردید فراموشش کنید؟؟
نگاهم رو به عکس دوختم و به آرامی گفتم : وقتی توی آغوشم بود... با چند نفس عمیق عطر وجودش را به اعماق وجودم کشیدم... همان... همان تنفس.. همان عطر مرا مست خود کرد...
پس از مکثی کوتاه برای نفسی تازه ادامه دادم: بعد رفتنش.. تمام آغوش ها رو امتحان کردم... دونه به دونه...بی فایده بود... از اون روز به بعد بهترین ادکلن ها هم برایم بوی تعفن میدهد!!
شدت اشکهایم کمی بیشتر شد... بغض فشار عجیبی به گلوم وارد میکرد!! ادامه دادم:
دست خودم نیست.. نمیتونم اون بوی خوشش را از وجودم خارج کنم... برای زنده بودنم... برای خوشحالیم همین نوشتن هام.. همین یادش... همین اسمش... کمی بهم آرامش میده...
از گریه کردنم خوشحالم.. خیلییییییی...
فقط خدا میدونه چقدر شرمنده ام که بدون او دارم نفس میکشم...
دیگه طاقت نداشتم... گفتم خواهش میکنم تنهام بذارین... سر رسید را بستم و اشک هایم را آزاد گذاشتم...
خدایا؟؟؟ ممنونم که چنین عشقی را بهم هدیه کردی...عشقش باعث شد همیشه باهات درد دل کنم... دوست دارم خدااااا خیلی دوست دارم.... همه عاشقا بهم هدیه میدن... تو چی بهم دادی؟ که از دست دانش داره منو میکشه!!! عاشقتم خداااااااااااااعااااااااااشقتم...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهساعبدلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مختاری (2/8/1391),عليرضا تائبي (2/8/1391),راضیه مهدی زاده (4/8/1391),حمیدرضا هرندی (5/8/1391),علیرضا اکبری (5/8/1391),فرحناز خطیر (6/8/1391),حمیدرضا هرندی (19/8/1391),مهساعبدلی (27/6/1392),مهساعبدلی (30/6/1392),هادی هادوی (2/7/1392),

نقطه نظرات

نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 آبان 1391 - 11:49

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی زیبا بود

خسته نباشید


@حمیدرضا هرندی توسط هادی هادوی Members  ارسال در دوشنبه 8 آبان 1391 - 11:47

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام مرسی ممنون داداش...


نام: مهساعبدلی کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 شهريور 1392 - 22:21

عالی


@مهساعبدلی توسط هادی هادوی Members  ارسال در دوشنبه 1 مهر 1392 - 15:17

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
خیلی خوشحالم که داستانهامو دنبال میکنی
امیدوارم همیشه موفق باشید!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.