انتظار واهی...

نه من نه تو... هیچ کدام موندنی نیستیم... نیازی نبود برای دیدن هق هق هایم، نقش بازی کنی.... کاش ازم درخواست میکردی... فقط یه درخواست...
نیازی نبود برای دیدن نابودیم، برایم هدیه بفرستی... با درخواستت ذره ذره میشدم... اههههههههه به جای این با من بودن هات... میتونستی حرف دلتو همون اول بزنی... ای خدااااااااااا چرا نمیتونم حرف بزنم... باز چرا صفحه کاغذ تار شده... دستم چرا دیگه نمینویسه؟؟؟؟ چرا همه چیزو تار میبینم؟؟؟ فکر کنم باز دارم گریه میکنم... راستی بیا نیگا کن... مگه همینو نمیخواستی؟؟؟ ها؟؟؟
مگه نمی خواستی صدای خرد شدن استخوان هامو بشنوی؟؟؟؟ بیا دیگه... بیا ببین با موی رگ هایم چه صدای دلنشینی برات مینوازم... بیا ببین چه صدای سوختن زیبایی دارم... بیاااا ... بیا ببین که چطور میسوزم بدون هیچ دودی که اذیتت کنه... فقط بیاااا
مگه نمیخواستی تنها شدنم را ببینی؟؟؟
نمیتونستی ببینی تو دوستام و آشناهام چه محبوب بودم ...؟؟ بیا حالا باب دل تو شدم... هیچکی منو نمیخواد... حالا دیگه کارتنی برای خواب هم پیدا نمیکنم... بیا ببین آسمان شهر چه زیباست...تو فقط بیا ببین مرا...
فقط نگو که میخوای نیامدنت را هم ببینی.... دیگه طاقت اینو ندارم.... اینو نگو نه نه خواهش میکنم... نه نه نه التماست میکنم ... طاقت این یکی رو دیگه ندارم...
هییییییییییییی خداااااااا دمت گرم... عجب زندگی باحالیه... ما که باهاش حال میکنیم...
اون که دائم حوس سوختن ما میکرد.... کاش میومد و مارو تماشا میکرد...
دستمو روی عکس کشیدم، اااا یعنی چی؟؟؟ چرا تمیز نمیشه؟؟؟؟ واووو...باز فکر کردم عکس خیس شده!!!! با پشت دستم به چشمام کشیدم و خرده های عکس رو توی جوی آب رها کردم و با گرفتن دستام روی صورتم به کارم ادامه دادم...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

پاشا موسوی نژاد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پاشا موسوی نژاد (28/8/1391),دنیا غلامی (28/8/1391),علیرضا اکبری (28/8/1391),سنامحمودی (2/11/1391),هادی هادوی (3/11/1391),مهساعبدلی (30/6/1392),

نقطه نظرات

نام: پاشا موسوی نژاد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 آبان 1391 - 11:18

نمایش مشخصات پاشا موسوی نژاد بسیار عالی


@پاشا موسوی نژاد توسط هادی هادوی Members  ارسال در یکشنبه 28 آبان 1391 - 20:54

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیر
مرسی ممنون


نام: علیرضا اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 آبان 1391 - 19:19

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام دوست عزیز جناب هادوی
این داستان به دل من که نشست . راحت صحبت کردن توی داستان موج می زد.بی ریا بودن و به تصویر کشیدن صحنه ها زیبا بود . این از همان داستانهایی بود که من در پیام (بوی عطر) برایتان بیان کردم .قلمتان شیوا و روان است .
موفق باشید.


@علیرضا اکبری توسط هادی هادوی Members  ارسال در یکشنبه 28 آبان 1391 - 20:59

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیزم اقای اکبری
ممنون که واسه داستانم ارزش قائل شدید و نظر گذاشتید خیلی ازتون ممنوم نظرتون باعث پیشرفتم میشه
پیروز باشید


نام: سنا محمودی   ارسال در دوشنبه 2 بهمن 1391 - 23:41

اصلا متوجه نشدم
میشه توضیح بدید؟


@سنا محمودی توسط هادی هادوی Members  ارسال در سه شنبه 3 بهمن 1391 - 19:05

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام
نشسته بوده کنار جوی آب و منظور از تار شدن عکس و تمیز نشدن آن، چشمانی پراز اشکه که همه چیزو تار میدیده!!!
فکر کنم دیگه بقیه اش معلوم باشه!!
مممنون از دیدگاتون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.